X
تبلیغات
لحظه هاي آبي من

لحظه هاي آبي من

تردید

سرش را از پشت دیوار آورد بیرون.به اطراف نگاه کرد.دوباره برگشت سرجایش.خودش را چسباند به دیوار.گفت:بازم نیومده.
از آن طرف دیوار سرش را آورد بیرون.اطراف را نگاه کرد.دوباره برگشت سرجایش.گفت:باز هم نیومده.
+ نوشته شده در یکشنبه ۷ فروردین ۱۳۹۰ساعت ۱۱:۰۸ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(2)

سال نو


 
سالی که گذشت اگرچه برای من شاید بیشتر از آرامش، تشویش داشت و سردرگمی و بی برنامگی اما امیدوارم سال جدید سال خوبی باشد.برای من و برای شما آرامش داشته باشد .
سرخوشی،سرمستی،نظم و هرچه خوبی است سهمش بیشتر از اتفاقات بد زندگی تان بشود.
سال نو مبارک!
شاد باشید
پ.ن. این پست دکتر احمدنیا مرا وسوسه  کرد امسال به جای خریدن سبزه ، خودم سبزه بذارم.این عکس امروز صبح سبزه ام هست.ببینید چه قد و بالایی داره قربونش برم.از صبح تا حالا که تو آفتاب مونده سبز شده ولی قد و قواره اش همونه.قربون اون ریشه زدنش برم .می بینید چه نازه...

+ نوشته شده در شنبه ۲۸ اسفند ۱۳۸۹ساعت ۱۱:۱۴ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(3)

بینایی نسبی

آدم گاهی که به بخشی از گذشته اش فکر می کند حس آدمی را دارد که بینایی اش کم بوده است و کورمال کورمال دست می کشیده است تا راهش را پیدا کند درحالی که در لحظه فکر می کرده است بهترین راه همان راه است و دلیل داشته است برای بهترین راهی که انتخاب می کرده است.اما بعد خیلی بعد حتی فکر می کند چه طور  این اجسام درشت سر راه را ندیده است؟بعد می ترسد این حس بینایی تمام امروز، روز دیگری حس نابینایی گذشته  بشود.
گاهی هم هرچه جلوتر می روی تصاویر پررنگتر می شود و می بینی راه همان بوده است که فکر می کردی فقط کیفیت و وضوح بیشتری دارد.

پ.ن.١. من ژاپن را به خاطر روزنامه نگاری اش دوست دارم.به خاطر همت مردمی که از هیچ همه چیز ساختند.حالا که این وضع پیش آمده است ...

پ.ن.٢.فیلم "فارنهایت ٤٥١ " از فرانسوا تروفو فیلم خیلی خوبی است.دربارۀ آینده ای که کتابها را می سوزانند و تمام ماجرای فیلم با یک جمله شکل می گیرد:"کتابها رو قبل از اینکه بسوزونی می خونی؟"

+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۵ اسفند ۱۳۸۹ساعت ۰۹:۱۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(1)

سقوط تعطيل!

 دیروز باز موقع برگشتن در حال مرگ بودم و حالم داشت به هم می خورد و توی دلم یک چیزی که نمی دانم چه بود گاهی تاب می خورد و من فکر می کردم الآن آن لحظه ای است که حالم به هم بخورد.و مثل همیشه نگران آن بودم که تنها این اتفاق بیفتد و بعد از روی گوشی ام یک نفر که نمی دانستم چه کسی می تواند باشد شماره ی آشنایی را که نمی دانستم چه کسی ممکن است باشد بگیرد و بگوید شما این خانمی را که حالش بد شده می شناسید؟
بعد خانم پیجر پشت سر هم پروازهایی را که تا اطلاع ثانوی تأخیر می خورد اعلام می کرد و من حالم بدتر می شد.به زور ایستاده بودم سرپا.از بی خوابی ، بد غذایی ،نیمچه سرماخوردگی ام و آن کوله پشتی سنگین که شانه هایم را خم کرده بود.قلبم توی دهانم بود وقتی گفت پرواز شماره ٣٤١ و نگفت که تأخیر دارد.فقط توی دلم می گفتم:تو رو خدا زودتر بریم.و آن مجله ی کاهی به قول مه سا :"بدبخت" را که دم از آزادی می زد توی دستم دو لا کرده بودم  و می دیدم که دستم جان ندارد و هی زیر لب می گفتم:"تو رو خدا بریم."
همین که هواپیما بلند شد.میز را باز کردم و سرم را گذاشتم روی میز که بخوابم.خانم بغل دستی بیدارم کرد که تغذیۀ بین راهی را بخورم.جعبه را گذاشتم توی جیب صندلی و دوباره خوابیدم.بعد هنوز نیم ساعتی مانده بود تا برسیم.مهماندار اعلام کرد که کمربندها و میز را ببندید که تا دقایقی دیگر می نشینیم.بعد مثل بچه ای که توی گهواره باشد همه تکان تکان می خوردیم.صدایی آمد:"بذار بهشون یه چیزی بگم که نترسند.با سلام.خلبان هستم..."و شروع کرد به توضیح دادن اینکه به خاطر تغییر جهت باد است که این طوری تکان می خورید و ممکن است موقع نشستن هم تکانهای خفیف تری را تجربه کنید.
ده دقیقه گذشت.دوباره مهماندار از جایش بلند شد و پیج کرد:"تا دقایقی دیگر به اهواز نزدیک می شویم.لطفا کمربندها و میزها را ببنیدید."آمد نشست.یک ربع گذشت.ما مثل بچه ای که توی گهواره باشد تکان تکان می خوردیم و من فکر می کردم احتمالاً برگۀ راهنما و استفاده از ماسک امروز لازمم می شود.باز هم ده دقیقه یک ربعی گذشت.دوباره خانم گفت:"به آسمان اهواز نزدیک می شویم.لطفاً کمربندها و ..." وقتی هواپیما نشست یک نفر شروع کرد به دست زدن.و هیچ کس همراهی اش نکرد.بعضیها خندیدند.صدای پیرمردی آمد:"به جای دست زدن،یه صلوات بفرست."هیچ کس صلوات نفرستاد.مهماندار گفت:"برای امنیت خودتان تا ایستادن هواپیما سرجای خود بنشینید."
خانم بغل دستی گفت:"این پرواز هم به خیر گذشت." من خندیدم.بعد گفتم:شبیه آن جوکی است که می گفت بعد از فرود موفقیت آمیز هواپیما دانشمندان تلاش کردند علت آن را پیدا کنند."دختری که کنار پنجره نشسته بود گفت:"ولی خیلی هم بد نبود.من تکانهای بیشتر از این را تجربه کردم.حالا چون خلبان گفت همه فکر کردند خیلی پرواز بدی بوده است." من سرم را تکان دادم:"ولی این قدر هم عادی نبود.برای ما عادی شده."از پله های کوچولوی هواپیما که می آیم پایین فکر می کنم تمام نظریاتم دربارۀ فواید و سلامت پرواز "فوکر" بر باد رفت.مخصوصاً وقتی برای گرفتم ساک کوچکم یک ربع منتظر بودم که البته قدیمها سابقه نداشت.

+ نوشته شده در دوشنبه ۲۳ اسفند ۱۳۸۹ساعت ۱۱:۰۲ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(1)

دنیای مفاهیم

اگر من بخواهم یک روز یک کتاب طنز بنویسم قطعاً کتابی می نویسم دربارۀ خوابهایی که این چندسال گذشته دیده ام و حتماً یکی از این خوابها ، خواب خنده داری است که دیشب دیدم و این قدر برای خودم خنده دار بود که حتی اینجا نمی توانم بنویسم.ممکن است شما بشنوید و نخندید ولی دیشب یک خواب کاملاً علمی و کاری دیدم و داشتم حرص می خوردم که یکدفعه دیدم چشمهایم باز شده و ساعت ٧ صبح است.
بعضی وقتها این قدر علمی خواب می بینم و مثل همیشه سر مفاهیم و تعریف دقیق آن بحث می کنم و گاهی این قدر خوب تعریفشان می کنم که خودم در خواب تعجب می کنم.همین چندماه پیش خواب دیدم دو مفهوم شبیه به هم که اصلاً یادم نمی آید به آن فکر کرده باشم را خوب تعریف کردم که حتی وقتی بیدار شدم خودم هم متعجب بودم.
می دانید یکی از ویژگیهای رشتۀ ما این است که باید روی مفاهیم و کلمات و حرفهای آدمها دقیق شد.نمی شود هر مسئولی و غیر مسئولی هر طور که دلش خواست و کلی کلمات را به کار ببرد.نمی شود مسئله ای را باز نکرد و دقیق بررسی نکرد و مفاهیم را جدا جدا نشکافت و انتظار داشت که مشکل حل شود.حداقل من به خودم که نگاه می کنم می بینم این چند سالی که این رشته را خوانده ام چه قدر عوض شده ام.با این حال هنوز هم خیلی وقتها ممکن است کلمات را سهل انگارانه به کار ببرم و یادم برود که باید بار ارزشی و عاطفی اش را خوب در نظر داشت و یا معنی دقیق آن را دانست تا اشتباهی به بار نیاید.شاید این موضوع یکی از نقاط اشتراک ما و بچه های علوم اجتماعی بویژه پژوهشگری باشد.
بعد مشکلی که این ویژگی ایجاد می کند دربارۀ آدمهایی است که فضای ذهنی ما را نمی دانند.این آدمها گستره ای می تواند داشته باشد از اعضای خانواده تا نزدیکترین دوستان ، همکلاسیها و ... .
برای آنها عجیب است این همه وسواس روی کلمات در حالی که برای من که این سالها این طور بزرگ شده ام یک مسئلۀ کاملاً طبیعی است.و اگر مشکلاتی را که با آن روبه رو می شوم این طور دقیق نشوم و نشکافم تا متوجه هستۀ اصلی مشکلم بشوم نمی توانم حلش کنم و فقط از چیزی رنج می برم که نمی دانم چیست.شاید همین الآن که اینجا را می خوانید و در همین مطلب کلمات زیادی پیدا کنید که نامفهوم است و من ندانسته آنها را به کار برده ام بدون آنکه یادم باشد تعریفش کنم.

+ نوشته شده در جمعه ۲۰ اسفند ۱۳۸۹ساعت ۲۱:۱۸ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(1)

نوستالوژی

یکی از جذابیتهای خوابگاه این است که دو ثانیه بعد از فیلم گرفتن همه با ذوق و شوق می نشینند همان فیلم گرفته شده را نگاه می کنند و طوری تجدید خاطره می کنند انگار مربوط به سی سال پیش است.

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۹ اسفند ۱۳۸۹ساعت ۲۳:۱۴ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

امروز پشت ویترین یکی از کتابفروشیهای انقلاب نوشته بود:روز شمار روزنامه های انقلاب ٣٥٠٠ یا قیمتی شبیه به این.فکر کردم اگر چندسال دیگر این معیارهایی که حالا هست نباشد آن وقت این روزنامه ها هم به درد نمی خورد.مثل خیلی چیزهای دیگر این مملکت که حالا چون حاکم نیست به درد نمی خورد.فکر کردم تا یاد نگیریم به گذشته هایمان احترام بگذاریم که از نتیجه ی رفتار امروز ما به دست آمده است هیچ وقت به آزادی واقعی نمی رسیم.
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۹ اسفند ۱۳۸۹ساعت ۱۶:۱۸ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

آرامش

این روزها روزهای بی خبری است.حالا که می توانم همه ی سایتها را باز کنم و دیگر دغدغه ی فیلتر شکن و این جور چیزها را ندارم انگار هیچ خبر خاصی هم نیست.هیچ چیزی که بخوانی و دلت آرام بگیرد.سایتهای خبری را یکی دو تا باز می کنم و فکر می کنم همه یک چیز نوشته اند و از دیدن بقیه پشیمان می شوم.کتاب چهره ها هم جای بدی نیست.ولی یک جور گذر در آن هست که دوست ندارم.این وبلاگ شبیه یک خانه است و کتاب چهره ها شبیه ماشین که آدم را به جایی می رساند برمی گرداند اما برای آرامش و ماندنت نیست.من همین خانه را دوست دارم اگرچه گاهی سوار تاکسی خطیهای کتاب چهره ها می شوم و گشت می زنم.ولی دلم آن قراری را که باید ندارد.اینجا خانه ی من است در این دنیای مجازی.خوش آمدید...

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸۹ساعت ۲۲:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

رو به راه بودن یعنی چه؟
یعنی مردن به وقت دلخواه
زندگی در پایان وقت اضافه
سرمستی بی حساب و بی پایان
بی دغدغه روز را تمام کردن
یا
آرامش بعد از پمپاژ یک دل گرفته
رو به راه بودن شاید همین باشد
رخوتی را مزه مزه کردن
خونی را بالا آوردن
و گفتن حرفهای بی معنی
گذراندن روزهای تکراری
 رو به قبله نشستن
و آرزوی آنکه پیش از مرگ
قاصدکی را که فوت کرده ای
به مقصد رسانده باشی

+ نوشته شده در یکشنبه ۱۵ اسفند ۱۳۸۹ساعت ۱۱:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

سمیرا هستم در یکی دو سالگی!

سمیرا
+ نوشته شده در جمعه ۱۳ اسفند ۱۳۸۹ساعت ۱۷:۰۳ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(2)

یکم-
کتاب چهره ها با وی پی ان خیلی چسبید.
دوم-
مصاحبه با رضا موسوی عکاس تئاتر

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۲ اسفند ۱۳۸۹ساعت ۱۶:۵۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

آتشكار؛ برزخي ميان دنياي سنت و مدرن

به نظر مي رسد دنياي زنانه است كه هميشه مخفي بوده است.ذهن زنانه است كه بايد شناخته شود.زنان هستند كه با موج اعتراضات فمينيستي كم كم سرشان را از لاك وجودشان بيرون آورده اند و كم كم دارند دنياي خودشان را بروز مي دهند.آن طور كه فكر مي كنند؛آن طور كه هستند.اما شايد دنياي مردانه چنين به نظر نرسد.زنان در خانه بوده اند و مردان در بيرون از خانه.زنان زمان بروز دنياي خودشان را در عرصه ي عمومي نداشته اند و مردان از اين فرصتها بهره مند بوده اند.مردان اگرچه در بيرون از خانه سكوت نمي كنند؛اگر چه مانند تمام انسانها مي توانند داراي شخصيتهاي متفاوتي باشند؛ درون گرايي و برون گرايي نيز براي آنان صادق است و شايد هميشه به نظر مي رسيده است مردان فرصت بروز درونيات و خصوصيات دنياي مردانه را بيش از زنان در ابراز دنياي زنانه داشته اند اما شايد اين طور هم نباشد.صحبت من بيشتر در حوزه ي كتابها و فيلمهاي ايراني است.شايد اگر شما هم مثل من بخواهيد در اين باره مطالبي پيدا كنيد موردهاي كمي را بتوانيد به خاطر بياوريد.فيلم "آتشكار" به كارگرداني اميريوسفي شايد از معدود فيلمهايي است كه كمي از اين دنياي مردانه را در چالش با مشكلات يك زندگي مشترك نشان مي دهد: تعاملات مردان با همجنسان خود در دنيايي كه كار مي كنند، درونيات مردان ، نقش جامعه در شكل گيري شخصيت مردان در جامعه ي ايراني،نقش اين نوع از جامعه پذيري در رو به رو شدن با مسائل دنياي جديد و... .فيلم "آتشكار" مردي از طبقه ي كارگر با بازي "حميد فرخ نژاد" را به تصوير مي كشد كه به اصرار همسرش كه ديگر نمي تواند باردار شود مي خواهد تصميم بگيرد آيا  وا.ز.ك.تو.مي را انجام بدهد يا نه؟ و موقعيتهايي كه مرد ايراني در صورت تصميم گيري براي اين عمل در آن قرار مي گيرد به خوبي و با نگاهي طنز نشان داده مي شود.
مرتبط: ورود خانمها به نمايش فيلم آتشكار ممنوع شد!

+ نوشته شده در سه شنبه ۱۰ اسفند ۱۳۸۹ساعت ۱۹:۰۳ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(2)