X
تبلیغات
لحظه هاي آبي من

لحظه هاي آبي من

آتشكار؛ برزخي ميان دنياي سنت و مدرن

به نظر مي رسد دنياي زنانه است كه هميشه مخفي بوده است.ذهن زنانه است كه بايد شناخته شود.زنان هستند كه با موج اعتراضات فمينيستي كم كم سرشان را از لاك وجودشان بيرون آورده اند و كم كم دارند دنياي خودشان را بروز مي دهند.آن طور كه فكر مي كنند؛آن طور كه هستند.اما شايد دنياي مردانه چنين به نظر نرسد.زنان در خانه بوده اند و مردان در بيرون از خانه.زنان زمان بروز دنياي خودشان را در عرصه ي عمومي نداشته اند و مردان از اين فرصتها بهره مند بوده اند.مردان اگرچه در بيرون از خانه سكوت نمي كنند؛اگر چه مانند تمام انسانها مي توانند داراي شخصيتهاي متفاوتي باشند؛ درون گرايي و برون گرايي نيز براي آنان صادق است و شايد هميشه به نظر مي رسيده است مردان فرصت بروز درونيات و خصوصيات دنياي مردانه را بيش از زنان در ابراز دنياي زنانه داشته اند اما شايد اين طور هم نباشد.صحبت من بيشتر در حوزه ي كتابها و فيلمهاي ايراني است.شايد اگر شما هم مثل من بخواهيد در اين باره مطالبي پيدا كنيد موردهاي كمي را بتوانيد به خاطر بياوريد.فيلم "آتشكار" به كارگرداني اميريوسفي شايد از معدود فيلمهايي است كه كمي از اين دنياي مردانه را در چالش با مشكلات يك زندگي مشترك نشان مي دهد: تعاملات مردان با همجنسان خود در دنيايي كه كار مي كنند، درونيات مردان ، نقش جامعه در شكل گيري شخصيت مردان در جامعه ي ايراني،نقش اين نوع از جامعه پذيري در رو به رو شدن با مسائل دنياي جديد و... .فيلم "آتشكار" مردي از طبقه ي كارگر با بازي "حميد فرخ نژاد" را به تصوير مي كشد كه به اصرار همسرش كه ديگر نمي تواند باردار شود مي خواهد تصميم بگيرد آيا  وا.ز.ك.تو.مي را انجام بدهد يا نه؟ و موقعيتهايي كه مرد ايراني در صورت تصميم گيري براي اين عمل در آن قرار مي گيرد به خوبي و با نگاهي طنز نشان داده مي شود.
مرتبط: ورود خانمها به نمايش فيلم آتشكار ممنوع شد!

+ نوشته شده در سه شنبه ۱۰ اسفند ۱۳۸۹ساعت ۱۹:۰۳ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(2)

پیشنهاد

فیلم
"زمانی برای مستی اسبها "از بهمن قبادی
کتاب
"انقیاد زنان" از جان استوارت میل
"دربارۀ تلویزیون و سلطۀ ژورنالیسم" از پی یر بوردیو

+ نوشته شده در شنبه ۷ اسفند ۱۳۸۹ساعت ۱۰:۱۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(1)

ساده اما سخت2

آیا عمیق بودن کسالت آور است؟
+ نوشته شده در پنجشنبه ۵ اسفند ۱۳۸۹ساعت ۲۳:۲۴ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(1)

دردسرزایی

مدرسۀ ما کوچک بود.دوره ی راهنمایی و دبستان هر وقت برنامه های دهه ی فجر بود من ماجرا داشتم و هر سال مامان من را نصیحت می کرد که خودم را قاطی ماجراهای دهه ی فجر نکنم.گاهی خودم هم حرف مامان را تأیید می کردم.وقتی کاسه کوزه ها سر من می شکست وقتی بچه های کلاس بی نظمی داشتند و کارها را درست انجام نمی دادند وقتی... .به خودم می گفتم:سمیرا سال بعد دیگه کاری به این کارها نداری ها... . سال بعد می رسید.من روزهای اول خودم را کنار می کشیدم.هیچ مسئولیتی قبول نمی کردم و تصمیمم را بلند بلند برای همه تکرار می کردم.بعد یکدفعه می دیدم برنامه های دهۀ فجر شروع شده است و من دقیقاً وسط ماجراها هستم.و باز هم حرص و جوش و ... .
امروز وقتی با یکی از بچه های دانشکده دربارۀ کارهایی که می شد توی دانشکده انجام داد حرف می زدیم .گفتم: تنهایی دنبال کارها بودن خیلی سخت است و باید حتما یک گروه بود و از کارهای نیمه تمام و شروع نکرده در دانشکده گفتم و ... .خنده ام گرفت.دیدم همین امروز که دنبال نامه ی بازدید از یک مؤسسۀ مطبوعاتی بوده ام و حالا این حرفها باز دارم از دایرۀ رخوتی که این یک سال آخر برای خودم توی دانشکده کشیده بودم درمی آیم.اول گفتم:من حوصلۀ مجوز گرفتن ندارم بچه ها! بعد پیشنهاد دادم که با سابقۀ عضویت در فلان گروه فرهنگی دانشگاه هم می شود مجوز گرفت.بعد گفتم:اگر پایه باشید یک گروه بشویم برای ... . دوست عزیز گفت:من پایه ام و من گفتم:پایه ی عملی نه نظری.گفت:نه پایه عملم.دست دادیم و من فهمیدم من هیچ وقت عوض نمی شوم.دیر و زود دارد اما سوخت و سوز ندارد.

+ نوشته شده در چهارشنبه ۴ اسفند ۱۳۸۹ساعت ۲۱:۱۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

توضیحات

این عوض شدن قالبها برای تنوع نیست بلکه قالب خوب مورد نظرم را پیدا نمی کنم که هم سبک باشد هم قشنگ هم سفیدی اش زیاد باشد هم ... . خلاصه هر آنچه خوبان دارد همه در یک قالب پیدا نمی شود و به خاطر اینکه من هنوز کارهای عملی ترم قبل را تحویل نداده ام همچنان در ترم اول به سر می برم انشاءالله تا عید این بی نظمی را تحمل کنید تا ببینم چه کار می توانم بکنم.

+ نوشته شده در سه شنبه ۳ اسفند ۱۳۸۹ساعت ۲۳:۵۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

شبه دردهای زنانه

زایمان از هر نوع اجتماعی، فردی،طبیعی،سزارین،توی آب،بیرون آب و ... هراس آور است.حالا نتیجه اش هرچه می خواهد باشد. حتی بهترین پدیدۀ خلق شده.آخرش آن لحظه ای که باید به دنیا بیاید خون ریزی دارد و درد و زجر و حتی فوت مادر.
بعد از هر زایمان مادر تمام دردها و خون ریزی ها و ... را فراموش می کند و دفعۀ بعد تمام آن حالتها دوباره تکرار می شود... 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه ۳ اسفند ۱۳۸۹ساعت ۱۵:۵۰ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

استقبال اسفندی

 در این کولاک  اسفندی

بهار را چشم در راهم  

ببار باران 

اگر سقفی شکسته  هم باشم  

ببار بر من 

بر این تن ِ خسته  

بشوی از من  

غبار راههای همیشه در بسته 

بهمن 89


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ۳۰ بهمن ۱۳۸۹ساعت ۱۰:۴۸ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

دانش جویی

آقای "پ" همان عکاس قدیمی است.کامپیوترش را تازه ویروس یابی کرده است ولی چون مودم ندارد نمی تواند آن را به روز کند.گفتم:"حتماً مودم نصب کنید تا دوباره ویروسی نشه!" گفت:"آره...آره...حتما...اینترنت خوبه نه؟ هم برای این هم برای کارهای دیگه...آره؟" گفتم:"آره...اگر خواستین یادتون می دم." بعد تصور کردم یک روز نشسته است پشت کامپیوترش و آن عینکی که می گفت شماره اش چهار شده را به چشم زده است و توی اینترنت گشت می زند.شاید اینجا را هم نشانش دادم .   


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه ۲۹ بهمن ۱۳۸۹ساعت ۱۹:۵۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

نقاط اشتراک

"جنتي با بيان اين كه همه مي‌دانستند كه اين كار دروغ، ريا و حقه‌بازي است افزود: اين مردم در روز 22 بهمن از مصر و تونس حمايت كردند و چطور شد كه شما به اين فكر افتاديد كه چهار تا آدم شاخ شكسته را به خيابان‌ها بياوريد و چند نفر را بكشيد و مجروح كنيد؟ آيا نمي‌دانيد كه اين كارها چه نتيجه‌اي دارد؟ نمي‌فهميد كه اين مردم به شما نظر خوبي ندارند و شما را نفرين مي‌كنند؟ شما عمرتان تمام شده است. كساني كه مردم مي‌گويند بايد اعدام شوند، اعدام شده‌اند در جامعه سقوط كرده‌اند و آبرويشان رفته است.

وي در ادامه به پيروزي مردم مصر و تحولات اخير منطقه اشاره كرد و با انتقاد از برخوردهاي صورت گرفته در برابر معترضان در برخي از اين كشورها نظير بحرين و يمن اظهار كرد: آيا اين درست است كه آدم مردم كشور خود را بكشد به زنجير بكشد و آنها را مجروح كند؟

دبير شوراي نگهبان قيام مردم مصر را برگفته از انقلاب اسلامي ايران دانست و يادآور شد: 30 سال يك ديكتاتور بر مصر حكومت كرد و با پول اسراييل مهره رژيم صهيونيستي و آمريكا شد، اما خفقان‌ها تا مدتي قابل تحمل است و فشار دوام ندارد و جامعه يكهو منفجر مي‌شود و در نتيجه مردم مصر به ويژه جوانان به ميدان آمدند . پيش از آن نيز تونس همين وضعيت را داشت و بالاخره اين پديده مبارك به وجود آمد كه مبارك در روز 22 بهمن رفت و اميدواريم كه 22 بهمن در كشورهاي مختلف تحقق پيدا كند. " 

... 

"امام جمعه موقت تهران با بيان اين كه كشورهاي ديگر اسلامي نيز اين پيام‌ها را درك مي‌كنند خاطرنشان كرد: در بحرين و يمن نيز مشابه چنين تحولاتي را شاهد هستيم و در آن كشورها دارند مي‌زنند و مي‌كشند ولي مردم همچنان در صحنه هستند و در تعجب است كه چرا قدرتها نمي‌فهمند؟ چرا با مردم دشمني مي‌كنيد و توي سر مردم مي‌زنيد؟‌ آيا اين كارها را مي‌كنيد به خيال اين كه دوام بيشتري داشته باشيد و اربابان راضي باشند؟

پ.ن.مطلب کامل در ایسنا 

پ.ن.1.من با مطالب بالا موافقم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه ۲۹ بهمن ۱۳۸۹ساعت ۱۹:۰۵ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

اعلان برائت

حتی کبکها گاهی سرشان را از زیر برف بیرون می آورند...حتی.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۸۹ساعت ۲۱:۲۲ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(3)

خدا

به نظرم تکان دهنده ترین قسمت نماز باید همان رکوع باشد.یک زاویه ی تقریبا نود درجه به اراده ی فرد و گفتن حداقلی ذکر :"سبحان الله..." سر تسلیم فرود آوردن تنها و تنها برای خدا و نه برای هیچ کس و هیچ چیز دیگر.فکر می کنم اگر مذهب تنها در همین ذکر و همین حرکت هم باشد باید تحول عظیمی در آدم ایجاد کند.فکر می کنم رکوع از سجده سخت تر است.شاید با این فکر که آدم می تواند هل داده شود و به خاک بیفتد و کسی بگوید او برای کسی دیگر به جز آن خدای واحد سجده کرده است اما نمی تواند این طور رکوع کند با آن زاویه ی تقریبا نود درجه و بگوید من اراده نداشته ام در این تسلیم کسی به غیر از خدا شدن.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۵ بهمن ۱۳۸۹ساعت ۲۳:۳۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(1)

جاي بريدگي روي تنه ي  درختها شبيه زخم تازه اي است كه پوست رويش كنده شده است و باد كه مي خورد مي شود سوز آن را حس كرد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۴ بهمن ۱۳۸۹ساعت ۲۳:۱۳ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

و امرهم شورا بينهم

الان از اينترنت يه فال حافظ گرفتم و متوجه شدم خوب نيست آدم سرنوشتش رو دست حافظ بسپاره.

بيا تا گل برافشانيم و مي در ساغر اندازيم /فلك را سقف بشكافيم و طرحي نو در اندازيم 

بقيه اش رو خودتون بخونيد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ۲۳ بهمن ۱۳۸۹ساعت ۲۱:۴۶ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

شور مي زند اين دلم...

دل شوره ها زلزله هايي هستند با مركز قلب كه لرزش را پمپاژ مي كند در رگها.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ۲۳ بهمن ۱۳۸۹ساعت ۲۱:۴۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

كافي نت

- محتشم. ..محتشم... 

-... 

-محتشم ..بیا اینجا... 

-... 

-محتشم!(با تشر) 

 - بله...بله...اومدم... 

قدیمها کافی نت یک جای بی سر و صدا بود که راحت می شد خبر بخوانی کارهایت را انجام بدهی و هیچ کس هم کاری به کارت نداشت.این کافی نتی که من می آیم اما ماجرای دیگری دارد.به جز صداهای درهم و برهمی که درباره ی ثبت نام دانشگاه،انتخاب واحد،پرداخت شهریه ، ثبت نام وايرلس،وايمكس و...مكالمه ي بالا هم مرتب شنيده مي شود.آن قدر كه گاهي دلم مي خواهد من هم بگويم:"محتشم ...برو ديگه...سرمون رفت...اي بابا..."


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۰ بهمن ۱۳۸۹ساعت ۱۲:۳۶ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(3)

نخبگان ناشناخته

من دستم را زیر چانه گذاشته بودم و حواسم پیش آن آدمی بود که داشت حرف می زد و بحث می کرد که نویسنده نباید پیام ارتجاعی بدهد و حتی بین حرفهایش گفت باید پیام ارتجاعی را حذف کرد تا جامعه رشد پیدا کند.اگر نخواهم با اطمینان حرف بزنم یک جمله ای شبیه به این را گفت.هم ردیف من ننشسته بود و چون نمی خواستم  و نمی توانستم کاملاً به طرف صدا برگردم سرم را تا حد شانه چپ به طرفش برگردانده بودم و سعی می کردم بفهمم دقیقا منظورش از مدرن و ارتجاعی چیست.داستان بعدی که خوانده شد آقای ضد ارتجاع باز هم حرف داشت:"داستان شما داستان بدی بود.به این معنی که داستان خوبی نبود.شما نباید حکم کلی صادر کنید؟" و وقتی به مصادیق در داستان می رسید نمی توانست منظورش را خوب برساند. آقای ضد ارتجاع می گفت:" یعنی چی؟یه پسری که روی بینی اش چسب دارد و 206 سوار می شود را بد نشان می دهید؟چرا دختر سوار ماشینش نشد؟این داستان ناخودآگاه نگاه ضد سرمایه داری دارد.دختری که سوار ماشین قبلی که یک پیکان درب و داغون بود نشد وقتی زیر باران بود.دندش نرم.چرا سوار 206 نشد.شاید آن پسر ، پسر خوبی بود."سمت راستم دختری نشسته بود که موهایش را یک طرف صورتش ریخته بود و یک چشمش پیدا نبود.دبیرستانی به نظر می آمد.از نوع نزدیک به فارغ التحصیلی.دستش را محکم گذاشت روی دستم :"چی گفت؟" من گفتم:"چی ؟" تا من بخواهم برایش توضیح بدهم بحث آقای ضد ارتجاع بالا گرفت و ریزتر به موضوع نگاه کرد.دختر یک چشم صدایش بالا و پایین می رفت و می خندید:"خانم، اینجا نشسته!بابا رعایت کنید!"بعد به شش هفت دختری که آنجا بودیم اشاره کرد.یکی از بچه ها شوخی کرد:"انشاءالله که قصد ازدواج داشته!" یک نفر دیگر گفت:" شاید اصلاً می خواست یک رابطۀ عاطفی انسانی برقرار کنه." دخترک گاهی دستی به موهایش می کشید.چشمهایش را گشاد می کرد و می خندید:"وای ..."

نفر بعدی که می خواست داستان بخواند او بود.مجبور شد جایش را عوض کند تا همه صدایش را بشنوند.داستانش را که خواند یکی دو نفر شروع کردند و ایرادهای داستان را گفتند.برگه ها را گرفته بود دستش و گاهی سرش را تکان می داد.آقای ضد ارتجاع گفت :"داستان خوبی بود..." حرفش تمام نشده بود.دخترک جیغ کوتاهی زد:"مرسی..." دوست هم سن و سالش به جای او کنار من نشسته بود.آقای ضد ارتجاع گفت:"داستان شما پرفورمنس خوبی داشت.شما نمایشنامه باید کار کنید.این داستان نبود خیلی جاهایش نمایشنامه می شد."دخترک خندان شده بود.دوستش شروع کرد به حرف زدن:"آره ..تو نمایشنامه باید کار کنی...چرا کار نمی کنی...اگر نمایشنامه کار کنی حتماً موفق می شی..."بعد هم سرش را به نشانۀ تأسف تکان داد.

جلسه که تمام شد دوست هم سن و سال هنوز بحث داستان را می کشید وسط و دخترک می گفت:بچه ها اصلاً دقت نکردند اونجایی رو که من گفتم لباساشون به تنشون چسبیده بود یعنی..." دوست هم سن و سال هم همین حس را نسبت به داستان خودش داشت و نگران بود که در جلسۀ فردای آن روز چه قدر می تواند داستانش را درست کند و بخواند.من تعجب کرده بودم:"حالا چه عجله ایه؟روش خوب کار کن." دختر جواب داد:"آخه چندتا داستان دیگه تو دستمه.می خوام ببینم اگر به درد نمی خوره بندازمش .اگر می شه هم درستش کنم." بعد که هم مسیر شدیم باز هم شوق نوشتن داشت:"آقای (الفبا) می گفت من هر هفته یه داستان می نوشتم.آره...راست می گی...می دونم ...من یه بار سه هفته هیچ داستانی ننوشتم..." من مات و مبهوت توی تاریکی شب نگاهش می کردم و زیر لب می گفتم:"فقط سه هفته..."البته آقای ضدارتجاع به او گفته بود:"شما نویسنده ای...از داستانتون مشخص بود نویسنده اید..."


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۷ بهمن ۱۳۸۹ساعت ۱۱:۳۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(1)