X
تبلیغات
لحظه هاي آبي من

لحظه هاي آبي من

و آن تار موی غریبه...

داشتم مسواک می زدم.یک هفته پیش بود.دیدمش.یک موی سفید که چند تا خورده بود و وسط سرم بود.با دست دیگرم آن یک تار سفید را گرفتم و سعی کردم صافش کنم.به خودم گفتم:"سمیرا! بالاخره بزرگ شدی!" از آن روز دیگر شیطنتها و بچه بازیهایم به دلم نمی چسبد.حالا با اینکه دیگر آن تار موی سفید را ندیده ام ولی یک احساسی دارم که به من می گوید:"ناگهان چه قدر زود دیر شد..."


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه ۷ بهمن ۱۳۸۹ساعت ۱۹:۰۰ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(2)

از کار...

گفت:عمراً پیداش کنی! 

گفتم:چرا؟ 

گفت:یه چاپخونه داره.رفته .با کسی هم کاری نداره.عمرا پیداش کنی ها! 

گفتم:پیداش می کنم.  

می دانید گاهی خوب است که آدم جوگیر بشود.یعنی فکر کند از پس خیلی کارها برمی آید.شماره اش را از ظهر که این مکالمه انجام شد تا شب پیدا کردم و البته خیلی هم تلاشی نمی خواست.یک جورایی دم دست هم بود.اما موضوع پیدا نکردن به انجام شدن یا نشدن مصاحبه برمی گردد.امیدوارم فردا خوب جوابم را بدهد.برای اینکه خودم را امیدوار کنم می گویم:مصاحبه رو می گیرم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه ۳ بهمن ۱۳۸۹ساعت ۲۳:۲۲ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(2)

دود

آقای "پ" همان عکاس قدیمی است.پیپ می کشید.و این بار دودش خیلی زیاد بود و مثل همیشه وقت کشیدن دو متری من نبود.من خم شده بودم  و موس دستم بود .سعی می کردم آن ابزار گمشده فتوشاپ را پیدا کنم.گفتم:"آقای (پ) پیپ نکش! نابود می کنی خودت رو!"خندید.وقتی می خندید دهانه ی پیپ بیشتر به طرف من آمد و حالم بد شد.دستمال کاغذی را گرفتم جلوی صورتم.رفت دورتر از من ایستاد:"پیپ ریه های آدم رو باز می کنه.دختر جون!"من در حالی که داشتم خفه می شدم:"آره!"


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ۲ بهمن ۱۳۸۹ساعت ۲۲:۱۵ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(1)

کاربرد تکنولوژی در کلاسهای دانشگاه

استادانی که می خواهند به نحوی اعلام کنند اطلاعات من به روز است و من می دانم که در جامعه ی علمی چه می گذرد یک عدد لپ تاپ را در دست می گیرند یا زیر بغل می گذارند.در حالی که با همه ی دانشجویان و اساتید به  گرمی سلام و احوالپرسی می کنند راهروها را طی می کنند  و وارد کلاس می شوند.لپ تاپ را روشن می کنند و معمولاً اسلایدهایی با فونت "نیو تایمز رومان"به نمایش می گذارند.این اسلایدها تمام دانش استاد را به نمایش می گذارد.اگر از این استاد به روز سوالی بپرسید استاد براساس آنچه در اسلاید موجود است به شما جواب می دهد حالا اگر جواب شما در آنجا نبود سوال شما بی ربط است و باید مربوط باشد.بعضی از این استادان تلاش می کنند جسارت بیشتری به خرج بدهند و برای درسهای روزنامه نگاری با آنکه می دانند نمی توانند به اینترنت وصل شوند و وایرلس اعلام شده تنها در برخی مکانها موجود است بلند سر کلاس می گویند:"الان وصل می شم یه سایت خبری تا براساس اونها توضیح بدم" بعد مرورگر مربوطه را بزرگ می کنند و وقتی وصل نشد می گویند:"اُه ...انگار وصل نمی شه!حالا کلاً این طوریه که گفتم."من به این نوع کلاسها می گویم لپ تاپ محور و براساس همان تقسیم بندی که از دوران طفولیت دربارۀ سیستم آموزشی به ما یاد دادند این تقسیم بندی را انجام داده ام:کلاسها نباید استاد محور و معلم محور باشد که معلم فقط حرف بزند باید دانشجو هم مشارکت کند. 

1-در کلاسهای استادمحور استاد یکریز حرف می زند و دانشجو یکسره می نویسد حتی سرش را بالا نمی گیرد. 

2-در کلاسهای دانشجو محور دانشجوها یکریز کنفرانسهای" مهارت روخوانی در جمع" برگزار می کنند و سایر دانشجوها یکسره به گفت و شنود میان کلاسی و درون کلاسی مشغولند.استاد هم سرش را تکان می دهد. 

3-در کلاسهای لپ تاپ محور استاد وظیفه ی جابه جا کردن اسلایدهایی را دارد که سر تمام کلاسها یک دور همه ی آنها را چک می کند تا مطلب مورد نیاز کلاس پیدا شود و معمولا از هر مجموعه اسلایدی یک اسلاید را برای توجه دانشجو به گستره ی علم استاد به نمایش می گذارد:"حالا یانها رو برای مقاطع ارشد می گم.برای بچه های کارشناسی نیست."،"این مربوط می شه به یه کلاس دیگه تون." 

 4 -سایر تقسیم بندیها معمولا به کلاسهای خوب مربوط می شود که سوالهای دانشجوها برطرف می شود و آخر کلاس آدم رضایت دارد. 

پ.ن.یک دسته ی ویژه از روش کلاسداری و تدریس وجود دارد که در موارد نادر مثل دانشکده ی ما دیده می شود:تخته محور- به این صورت که استاد از وقتی وارد کلاس می شود به طرز باورنکردنی به تخته می چسبد و از آن جدا نمی شود و به جای جابه جا کردن اسلاید تخته ای را که از روی خلاصه هایش پرکرده است پاک می کند و دوباره به تخته می چسبد.در این زمان دانشجو بیرون کلاس برود و آخر کلاس برگردد هم اتفاقی نمی افتد.حدس زده می شود استاد دچار تخته شیفتگی باشد و باورش نشده است که وقت آن را دارد تا یک عالمه دانش آموز بزرگ  ملقب به دانشجو را سرکار بگذارد.به همین راحتی...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه ۳۰ دی ۱۳۸۹ساعت ۲۳:۲۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(1)

و از ناگفتنیها...

می دانید...نه...نمی دانید...همان طور که ممکن است خیلی وقتها من هم ندانم و شما با خودتان بگویید می دانید ...نه نمی دانید و خطابتان من باشم یا آدمی شبیه به من.خودم هم نمی دانم چه طور این کلمات ردیف می شود پشت سر هم.فقط می دانم از دیروز از آن سلف لعنتی خیلی حالم بد است.خودم را می زنم به کوچه ی علی چپ ،سرم را فرو می کنم توی جزوه ی بیخود یک استاد دیگر که یک بار باید اختصاصی برایش پست  بنویسم و به خودم می گویم حالم خوب است.حالم خیلی خوب است.سمیرا درست را بخوان ..چه کار داری...چه کار داری و هی یک نفر توی سرم جیغ می زند و من با این قوه ی تصور مضحکم می توانم همه چیز را تصور کنم.انگار که همین الان برای خودم اتفاق افتاده است.و واقعا چه قدر می تواند فرق داشته باشد که من باشم یا او.او باشد یا من.فقط می دانم یک نفر توی سرم با پا محکم لگد می زند به آن دریچه ی خاموشی و می خواهد دری را باز کند.شاید همان دری که  من دیروز با یک پست رمزدار بسته بودم و خوبِ خوب قفل و کلیدش کرده بودم بعد طاقتم نشد و پاکش کردم به فاصله ی یک دقیقه بعد از ارسال شدنش. 

حالا می دانید من حالم خیلی بد است و شاید من این قدر گاهی این جمله را اینجا تکرار می کنم که دیگر حنای آن رنگ ندارد.اما ...صبر کنید ...اینجا کسی حواسش به من نیست اما نمی توانم برایتان آن ناگفتنی را بگویم...صبر کنید ...اینجا نه...شاید در یک جمع خصوصی که هیچ دیواری نداشته باشد تا موشی تا گوشی... 

اینجا و اینجا را بخوانید گوشه هایی است از ماجرا...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۸ دی ۱۳۸۹ساعت ۱۹:۴۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

طلب آمرزش

الهی نور به قبر "جورج اورول" بباره.اجرش با امام حسین.چه قدر من« 1984 »را دوست دارم و می فهمم.همانجا که کارد به استخوان آدم می رسد مزه ی کلمه هایش هم زیر زبانم می آید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ۲۵ دی ۱۳۸۹ساعت ۲۲:۳۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(1)

خوانشهای ناموزون

 

خبرگزاري دانشجويان ايران - تهران 24/10/89سرويس: اجتماعي - حوادث

رييس پليس گذرنامه ناجا شرط خروج زنان متاهل بالاي 18سال را به داشتن رضايت همسرشان اعلام كرد.

سرهنگ صادقي در گفت‌وگو با خبرنگار «حوادث» خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، درباره شرايط خروج فرزندان از كشور اظهار كرد: فرزندان زير 18 سال براي خروج از كشور به رضايت پدر نياز دارند اما براساس قانون براي سفر فرزندان بالاي 18 سال نيازي به رضايت پدر نيست.

وي ادامه داد: خانم‌هاي متاهل بالاي 18 سال براي سفر به كشورهاي خارجه بايد رضايت همسرشان را داشته باشند.

من این خبر را خواندم و واقعا ناراحت شدم.چرا به آدمهایی مثل من فکر نکردند که کسی نمی تواند طبق این شرایط برایشان تصمیم بگیرد.حداقل می گفتند کسانی که 18سال به بالا هستند و مجرد به طور افتخاری یک نفر را به عنوان حامی و تصمیم گیرنده برای خودشان انتخاب کنند.البته یک نکته ی دیگر که در این خبر به چشم می خورد انحصاری بودن جنسیت فرزند در ایران است.به این صورت که فقط فرزند دختر وجود دارد و این دختران بعد از ازدواج هم فرزند همسر محسوب می شوند.این دائم الفرزند بودن زنان نشان از جایگاه ویژه ی زنان دارد.از همین جا درخواست می کنم نسبت به این مسئه پیگیری جدی بفرمایند البته امیدوارم مثل ماجرای هواپیمای ارومیه که همه ی مسئولین وزارتخانه استعفا دادند اقدام نشود.من نسبت به دلسوزی مسئولان کاملا آگاهم ولی نمی شود که به خاطر هر حادثه ی کوچک هواپیمایی که فقط 70-80 نفر خودشان را به مردن زدند مسئولان از انجام وظیفه خودداری کنند. 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه ۲۴ دی ۱۳۸۹ساعت ۲۰:۳۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(2)

این ماجرا واقعی است

در، عرصه ای است هراس آور برای غافلگیری ما و آنها وقتی به ناگاه باز می شود و کسی نزدیک در بی بهانه ایستاده است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۳ دی ۱۳۸۹ساعت ۲۰:۱۶ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(3)

ورود ممنوع!

                                                     

بالای سر من ایستاده بود و دوستش کنار من نشسته بود.حس کردم یک نفر به مانیتور خیره شده است .برگشتم بالا را نگاه کردم دیدم چشمش به صفحه است. هیچی نگفتم برگشتم ولی دیدم فضا خیلی سنگین است دوباره نگاهش کردم دیدم دارد نگاه می کند و این بار لبخند هم زد.عصبانی شدم.گفتم :"اینجا رو نگاه می کنی؟" گفت:"نه."دوستش هم گفت :"بیا اینجا  کنار من که این طوری فکر نکنن."لحنش را عوض کرد:"جا نیست رد بشم وگرنه دلم نمی خواد صفحه های دیگران رو ببینم."

این دفعه ی اولی نیست که با این مسئه روبه رو می شوم .حریم خصوصی در این خاک اصلا معنا ندارد و اصلا این مسئله ربطی به قدرت و حفظ حریم خصوصی ندارد.حریم خصوصی در بین مردم هم معنایی ندارد. هر کسی به خودش حق می دهد به حریم دیگری وارد می شود و از او سوال کند بدون آنکه حتی توجیهی برای این مسئله داشته باشد.

یک هفته پیش نشسته بودم که از پشت سر حس کردم کسی چیزی گفت و چون جایم سر راه بود فکر کردم منظورش این است که صندلی را جابه جا کنم تا بتواند رد بشود.دستم را به صندلی گرفته بودم تا صندلی را تکان بدهم.شنیدم صدای "نُچ" آمد و بعد یک نفر موس را برداشت . صفحه ی ایسنا را از بین صفحه هایی که باز کرده بودم انتخاب کرد و پایین صفحه ی اول را تنظیم کرد تا خبری که چند دقیقه قبل داشتم می خواندم را ببیند و بعد هم رفت. و تمام این مدت من شوکه و متحیر فقط به دستش خیره شده بودم. آن قدر تعجب کرده بودم که حتی نتوانستم صورتش را درست ببینم.اصلا باورم نمی شد آدمی تا این اندازه گستاخ باشد اما بود.

من نمی توانم این مسئله را نادیده بگیرم که وقتی آدم در یک محیطی قرار می گیرد و منتظر است و چشم می گرداند به طور غیرارادی چشمش با صفحه های دیگران برخورد می کند اما قرار نیست که چشمش را ثابت نگه دارد و به حریم دیگران وارد شود.تا جایی که یک بار یک نفر از من توی سایت دانشکده پرسید:" این وبلاگی که می خوندی مال کی بود؟چه قدر می شناسیش؟"

مثالهایی که زدم فقط یک عرصه از ورود دیگران به حریم خصوصی است. صف عابر بانک وقتی همه چشمشان را می دوزند به صفحه تا به قول خودشان کمکتان کنند،موبایل وقتی لیست شماره هایت را چک می کنند و یا پیامکهایی که برایت فرستاده اند تا مثلا جوک پیدا کنند یا موقع پیامک زدن توی مترو کله شان را توی صفحه ی گوشی شما فرو می برند به طوری که ممکن است دکمه ها را نبینید،اینکه کجا می روید؟ چرا می روید؟چه طور می روید؟ چی تایپ می کنید؟ چرا به صفحه لپ تاپتان نگاه می کنید و می خندید و اینکه سرشان را می آورند توی صفحه تا ببینند چه کار می کنید؟ چرا ازدواج نمی کنید؟ چرا بچه دار نمی شوید؟ مشکل از شماست یا همسرتان؟و البته برای هیچ کدام از این مسائل عذرخواهی نمی کنند چون فکر می کنند حق آنهاست که همه ی این مسائل را بدانند.

من فکر می کنم هر آدمی برای خود حریمی قائل است.خیلی از مسائلی که گفتم ممکن است اگر هم اتاقی، دوست و یا آدمهای نزدیک تر که فرد به انها اجازه ی ورود به حریم خودش را داده است از او بپرسد مسئله ای ایجاد نشود ولی وقتی توی تاکسی یا در فاصله ی یک صف نانوایی دلشان می خواهد سر از تمام پستوهای زندگی شما در بیاورند مسئله خیلی غیرقابل تحمل می شود. مثلاً من موقع نوشتن دوست ندارم کسی به صفحه ام نگاه کند و این اصلا ربطی به اینکه چه می نویسم و یا چه کسی می خواند ندارد. تمرکزم از بین می رود. ممکن است وقتی نوشتنم تمام شد گزارشی که مثلا برای روزنامه نوشته ام یا حتی یک دلنوشته را به همان آدم نشان بدهم تا بخواند و یا این کار را نکنم.مهم نیست چه می نویسم یا آن آدمی که کنار من نشسته است چه قدر به من نزدیک است نوشتن برای من حریمی است که در لحظه می توانم آدمها را به آن راه بدهم یا راه ندهم . تمام این حرفهایی که زدم به این معنی نیست که من خودم این اشتباهات را مرتکب نمی شوم ولی واقعا تلاش کردن برای بی اجازه وارد حریم دیگران نشدن آن قدر ها هم سخت نیست... .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۳ دی ۱۳۸۹ساعت ۱۹:۳۸ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(1)

شوخی با فلاسفه

  

من ترشی می خورم پس هستم... 

تصویر بالا هشت نوع ترشی مختلف است که شش نوع آن متعلق به من است و دو نوع دیگر متعلق به یکی از هم اتاقیها. 

از راست به چپ: ترشی کلم(مشکین شهر)، ترشی پرپین،ترشی ساده ، ترشی تمری،ترشی کلم،ترشی پاکستانی معروف به بندری، ترشی انبه ، ترشی لیمو(که البته از تفاله های لیمو درست شده است.)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۳ دی ۱۳۸۹ساعت ۰۰:۰۰ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(4)

امتحانات طنز

وقتی استاد فرهیخته سوال می فرمایند: روزنامه نگاری که در کشتی تایتانیک در ۱۹۱۲ کشته شدچه نام داشت؟  

من هم می نویسم: جک اندرو (البته می خواستم بنویسم جک اند روز ولی دیدم تابلو می شه تا کلمه ی جک جلو رفتم.) 

 اگر می دانستم مریم و سایر دوستان این قدر با این جواب تفریح می کنند سایر جوابها را هم طنز می نوشتم. 

می خواستم آخر برگه هم ترانه ی روزبه بمانی را که داریوش خوانده است بنویسم ولی فرشته ی شانه ی راست  و چپ  همزمان با هم شروع به گریه کردند و من منصرف شدم: آخرین سنگر سکوته / حق ما گرفتنی نیست/آسمونش هم بگیری /این پرنده مردنی نیست/... / ما تقاص رو چی می دیم... 

 پ.ن.گذشته از شوخي اين ترانه ي "خون بازي" داريوش را گوش کنيد خيلي خوب است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۱ دی ۱۳۸۹ساعت ۱۵:۴۸ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(2)

نامه به آن استاد

ازت بدم میاد! به خاطر این جزوه ی مزخرف و بی معنی و ملالغتی ات!تا کی باید حرص بخورم از دستت آخه!من چرا سکته نمی کنم راحت بشم از دستت.آخ قلبم...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۹ دی ۱۳۸۹ساعت ۲۰:۰۶ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(3)

از حسها...

بی تابم انگار.از آن بی تابیهای نامعلوم.از آن بی تابیهای نمی دانم چرا نمی دانی چرا.فقط حس می کنم باید کنده شوم از دانشکده.حال دانشکده را ندارم.تمام مدتی که توی کتابخانه نشسته ایم و هم اتاقی ام با استرس سرش را بالا و پایین می برد و دور کلمه های انگلیسی را خط می کشد و می خواند من بی تابم.می توانم بروم توی حیاط بنشینم روی نیمکتها تا مریم بیاید.حوصله ی آن تونل وحشت را مثل همیشه ندارم.هدفنم را می گذارم توی گوشم و سعی می کنم بی تابی ام را سرپوش بگذارم که نمی دانم چرا نمی دانی چرا.خودم را مشغول کلمه ها می کنم.دیر می روم توی حیاط چون حوصله ندارم کسی بیاید سر راهم:"دستت رو باز بذاری خانم سلطانی!"،"سمیرا بیا کنار من بشین." و من بخندم بی خیال من درست و حسابی نخوانده ام.بی تابم انگار. سر جلسه مي فهمم استاد آن روي ديگرش را نشانمان داده است از آن روهايي كه آدم به خودش مي گويد:"اصلا به اين استاد نمي اومد اين طوري سوال بده.اين چه طرز سوال دادنه؟"و خودم را اذيت نمي كنم بابت ندانستن و خوب نخواندن چون در تمام زندگي ام آن كلمه هاي عجيب غريب را نشنيده ام.بعد از امتحان مي روم كتابخانه كه خلوت است.شبيه حمام عمومي نيست مثل يك ساعت پيش.دو تا روزنامه مي رسد دستم.چندتا خبر سخنراني مي خوانم.حالم بد مي شود.بي تابم انگار.از آن بي تابيهايي كه حالا عصبانيت  و ناراحتي هم به آن اضافه شده است.بي تابم.مريم را توي حياط پيدا مي كنم.با بچه ها حرف مي زنيم.از آن استاد و امتحان بعدي حرف مي زنيم.مي خنديم.بي تابم.پايم را طوري گذاشته ام روي زمين كه انگار دارم خداحافظي مي كنم.طاقتم نمي شود."نمياي بريم سرويس؟"؛" تو برو .من ميام."؛"خداحافظ بچه ها.خداحافظ."بي تابم انگار.حال و حوصله ي دانشكده را ندارم.خداحافظ.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ۱۸ دی ۱۳۸۹ساعت ۲۰:۴۸ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(4)

زندگي در نظريه هاي ارتباطاتي

این روزها به صورت شگفتی آوری عجیب شده ام.درس نمی خوانم.کتاب "نظریه های ارتباط جمعی"مک کوایل انگار توی دستم لیز می خورد.هنوز به نیمه نرسانده ام.کتاب هم عجیب تر از من است. پر است از نظریه های قدرت و یکپارچگی در رسانه و هر صفحه اش با تفاوت دو کلمه شبیه صفحه ی قبل است.عصرها به هر بهانه ای می روم پیاده روی.از خیابان خودمان تا بیست تا خیابان آن طرف تر.به راههای اشتغال زایی برای خودم فکر می کنم.به راههای بی ربط و کمی مربوط.از کتابفروشی و کافه کتاب تا فروش ... . اصلا مک کوایل خواندن توی این روزها فقط ناامیدی دارد.مخصوصا وقتي نظريه اي مي خواني درباره ي بازتوليد سرمايه داري توسط رسانه ها و اين كه همه ي آدمها نمي توانند به توليد فكر مشغول شوند و نظام موجود فقط خودش را بازتوليد مي كند و هيچ راه انتقادي از سيستم رسانه اي در جهان باقي نمي ماند.اينجا كه مي رسم خودم را تصور مي كنم و تا ساعتها مي توانم با آن قشري كه به خاطر نداشتن پول نمي تواند در فضاي رقابتي موجود كار كند همدردي كنم.براي خودم استرس ايجاد مي كنم ولي فايده ندارد. به افتادن واحدهاي درسي فكر مي كنم.به شب امتحان.اما خيلي درس نخوان شده ام.در تمام زندگي ام اين قدر به خودم حق نداده بودم براي درس نخواندن و اين قدر خودم را بي خيال نديده بودم.گاهي خودم را اميدواري مي دهم.تو مي توني و  توي خانه راه مي روم:"سميرا درس نخونده..."و اين را با آواز مي گويم.بايد درباره ي خوانده هايم حرف بزنم.بحث كنم.مقايسه كنم.روش درس خواندن اين سالهايم اين طوري بود ولي فعلا كسي را پيدا نكرده ام كه درباره ي نظريه هاي هنجاري رسانه ها حرف بزنم و سه كاركرد قدرت،يكپارچگي و دگرگوني رسانه ها و نظريه پردازانش را با هم مقايسه كنم. 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۵ دی ۱۳۸۹ساعت ۱۳:۰۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(2)

دنياي معلق

هربار که برگشتنم ديرتر می شود فکر اینکه از آدمهای اينجا دورتر شده ام بیشتر به من نزدیک می شود.از اينكه كتابفروشي جابه جا مي شود و من پيدايش نمي كنم.از اينكه خيابانها عوض مي شود.از اینکه بچه ی فامیلمان راه می رود و من ذوقش می کنم:"آخي عزيزم...راه افتاده؟" و جواب مي شنوم:"حواست كجاست از خرداد راه افتاده." از اينكه او به تولستوي مي گويد:"لئو" و من باورم نمي شود كه كتاب دست بگيرد چه برسد به اينكه درباره ي چخوف و تولستوي بگويد:"محشره!" از اينكه براي ديدن او نسبت به ديگران مشتاق تر باشم .فكر كنم تغيير كرده است و ببينم او همان آدم قبلي است با اين تفاوت كه كتاب مي خواند و لابه لاي حرف زدنش بفهمم كه كدام آدم كتابخواني رويش تاثير گذاشته است.از او و تمام " او"هايي كه يك جوري در گذشته بيشتر به زندگي من وصل بوده اند و حالا اگرچه هنوز بخش مهمي از زندگي من هستند اما مي دانم كه هدف نيستند.حداقل براي من.من نمي توانم وجودهاي مستقلي كه زندگي شان بدون من ادامه دارد را هدف كنم.اگر هدف كنم از ارزشي كه براي من داشته اند كم كرده ام.با اين حال نمي توانم يك جايي از زندگي ام قرارشان بدهم كه حاشيه نباشند و هدف هم نباشند.اين سرگيجه ي قرار گيري "او" و ديگر "او"ها در زندگي از سالها پيش شروع شد و هنوز تمام نشده است.بخشي از آن به مسافت برمي گردد بخشي از آن به فضايي كه در آن قرار گرفته ام.راستش فكر مي كنم هنوز آن جور كه بايد پي همه چيز را به تنم نماليده ام؟شايد اگر اين كار را انجام داده بودم الان هنوز دغدغه اين دور و نزديك شدن را نداشتم.اين دغدغه ها گاهي ابعاد بزرگتري مي گيرد.گاهي از "اينجا" و "آنجا" به" آنجا" و "آن طرف" كشيده مي شود و من مستأصل مي شوم و حيران آدمهايي كه مثل سفر يك روزه از تمام اين مسائل بزرگ زندگي من حرف مي زنند.براي من  رفتن تنها پاك كردن صورت مسئله است؛رفتن نجات يك فرد است؛رفتن در وجه مثبت فقط زندگي كردن در شرايط بهتر است با مسئله هايي كه حل نمي شوديك زندگي معلق بين زمين و آسمان.من نمي توانم روزنامه نگاري در فضاي بدون تعلق را بفهمم.اگر قرار نيست روزنامه نگاري كنم پس براي چه بايد به رفتن فكر كنم.اين نظر من است حتي اگر مريم بگويد عقيده ات را داري تحميل مي كني... 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۲ دی ۱۳۸۹ساعت ۱۲:۴۸ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(3)