X
تبلیغات
لحظه هاي آبي من

لحظه هاي آبي من

کتابهای شلغمی...

الف:" می گن حضرت محمد گفته شلغم برای زن حامله خوب نیست." بعد خندید:" بچه شبیه شلغم می شه." 

ب:"بی خیال بابا! این چه حرفیه؟!" 

الف:"باور کن! می گن حضرت محمد گفته.تو کتاب نوشته . کتاب نخوندی؟ کتاب نمی خونی؟" 

ب:"آخه حضرت محمد برای چی باید این حرف رو بزنه؟!" 

الف:"تو کتاب نوشته بود.مگه کتاب نمی خونی؟ نمی خونی نه؟" 

ب:"باشه برای بچه ی بعدی ام شلغم نمی خورم." 

الف:"دارم راست می گم. تو کتاب نوشته بود." 

ب:" خوبه که بچه ام شبیه شلغم بشه.پوستش سفید می شه لپهاش هم بنفش." می خندد. 

الف:"نه دیگه شبیه شلغم پخته می شه." 

ب:"چرا؟" 

الف:" خب دیگه اگر شبیه شلغم خام می شد که خوب بود.شبیه پخته می شه برای همین خوب نیست." 

ب:"چه ربطی داره؟" 

الف:"ربط داره دیگه." 

ب:" باشه بابا شلغم نمی خورم." 

الف:" تو کتاب نوشته .کتاب نمی خونی؟"  


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه ۷ آذر ۱۳۸۹ساعت ۱۰:۴۳ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(1)

بدون شرح

+ نوشته شده در پنجشنبه ۴ آذر ۱۳۸۹ساعت ۱۰:۲۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(2)

نجات یافته

 

امروز پنج سال تمام شد... 

پ.ن. همیشه به مامان می گم :زندگی ما بعد از آن روز به دو قسمت تقسیم شد:قبل از آن روز و بعد از آن روز.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه ۴ آذر ۱۳۸۹ساعت ۰۹:۵۰ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(6)

مشهور ناشناخته

خیلی آرام حرف می زد.قرار نبود صدایش را ضبط کنم.وسط حرفهایش اسمی گفت که خواستم بنویسم تا یادم نرود.کم و بیش از اول حرف زدنمان یک چیزهایی نوشته بودم.صدایش را برد بالا:"ننویس دختر جون! ننویس." اول جا خوردم بعد خندیدم:"باشه خب .نمی نویسم." پوشه و کاغذ را گذاشتم روی میزی که همان اطراف بود. خودکار را گذاشتم توی کیف تا خیالش راحت شود.حافظه ام را فعال کرده بودم برای به خاطر سپردن اسم آدمها ، خیابانها و... .چند بار گفت:"اسم که نمی نویسی؟ برای خودت می گم این ماجراهایی که تعریف می کنم." و من هر بار گفتم :" حتماً" تا به حال با هیچ کس مصاحبه نکرده است.هیچ جا اسمش نیست.یک آدم قدیمی با خاطرات و روایتهای دوست داشتنی اش از گذشته، از مطبوعات و سفرهای عکاسی.یک آدم قدیمی که قبل از به دنیا آمدن من بازنشسته شده است و زمانی که کودتای سال 32 انجام شد کار عکاسی می کرده است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه ۱ آذر ۱۳۸۹ساعت ۱۴:۵۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(1)

سریال سوپرمارکتی

قسمتی از قلب یخی : (سریال سوپر مارکتی) 

پلیس جسد دختری را پیدا می کند که در یک سالن مد کار می کرده است. دو نفر پلیس به این سالن مراجعه می کنند و با یکی از مسئولین سالن درباره ی دخترک صحبت می کنند. بعد از اینکه پلیس به مسئول سالن می گوید که جسد دختر پیدا شده است. مسئول ناراحت می شود و گریه می کند. در همین زمان پلیس از خانم می پرسد:"ببخشید این خانم کارشون اینجا چی بود؟" خانم:"معرفی طرحهای جدید." پلیس:"یعنی همون مدل یا مانکن؟" خانم:"بله."   

قسمتی دیگر: 

یک دوچرخه سوار جلوی در خانه ای می ایستد.و وقتی کلاه از سر بر می دارد شما با یک زن روبه رو می شوید. من که فکر کردم فیلم در کشور دیگری فیلمبرداری شده است.زن دوچرخه سوار آن هم با لباس و کلاه دوچرخه سواری.در همین زمان دو مرد به زن حمله می کنند و زن را می دزدند.به نظر می رسد در محله ای که فیلمبرداری انجام شده است دوچرخه سواری زنان در خیایانهای شهر ایجاد مشکل نمی کرده است.به هر حال فیلم ساختند دیگه.  

پ.ن.مطمئناً من فیلم را نخریده ام بلکه به صورت مجانی در اتوبوس دانشگاه یک قسمتش را دیده ام. مجانی اش هم حیف بود.البته دانشجویان مشتاق این سریال بسیار جالب توجه بودند.نمی دونید چه طوری ذوق زده نگاه می کردند...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه ۳۰ آبان ۱۳۸۹ساعت ۱۶:۰۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(4)

ورای واژه ها

یکم- 

براساس مشاهدات من بین نصب پوسترهایی که جمله های امیدوارکنده دارند با بدترشدن اوضاع خوابگاه و محدودیتها رابطه ی مستقیم وجود دارد. مثلاً چند هفته ای است که در دو قسمت خوابگاه این جمله نوشته شده است:" همواره و در همه حال از دو چیز دست مشوی:امید و ایمان" 

دوم-  

کلمۀ مناسب را پیدا نمی کرد.گفت: " آدمهایی مثل من که ... " مکث کرد.انگشتهایش را به هم زد شاید کلمۀ مناسب را پیدا کند:"بگم پوست کلفت...نه خوب نیست. من و امثال من که موندیم تو این کار چون دوست داشتیم اگر الان از ما بپرسید از این راه خرجمون می گذره؟باید بگم نه نمی گذره." 

یک عکاس قدیمی بود.این روزها یک کاری را دست گرفته ام که حتی اگر چاپ نشود برایم مهم  نیست.این یکی را  برای دلم کار می کنم.برای چیزهایی که وقت مصاحبه از مصاحبه شونده ها یاد می گیرم.برای درد دلهایی که تمامی ندارد. برای اینکه گاهی دلم می خواهد بزنم زیر گریه.برای کسی که نیاز ندارد به این گریه ها.شاید برای خاکی گریه کنم که بهترین و خلاق ترین آدمهایش یا فکر رفتن هستند یا به جبر گوشه نشین شده اند.آدمهایی که عمری برای آنچه دوست داشته اند کار کرده اند.شاید "پوست کلفت " بهترین واژه باشد.

سوم-  

گفت:" تو چه کار داری؟" و این جمله معنای محدودیت نداشت.خلاف آنچه به نظر می رسید تشویقم کرد خودم را اسیر محدودیتها نکنم.عالی بود. تأثیرش را می گویم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ۲۹ آبان ۱۳۸۹ساعت ۱۵:۰۴ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(1)

از  جکهای این دنیای فانی همان که دیروز رفتم کافی نت تا درست و حسابی در این فضای مجاری گردش کنم و یک کاری برای مقاله های دانشگاهی  انجام بدهم.گذشته از آنکه فیلتر شکن نداشت و هر سایتی که باز می کردی فیلتر بود.در اوج کار متوجه شدم اصلا اینترنت قطع شده! بعد  با ناراحتی از آقای کافی نتی که از آن کیوسکی که نشسته بودم نمی توانستم ببینم سوال کردم: آقا سیستم شماره ۸ قطع شده؟ و قبل از آنکه او جواب بدهد کیوسک جفتی جواب داد:‌نه خانم همه اش قطع شده!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۶ آبان ۱۳۸۹ساعت ۱۷:۰۳ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(2)

کمربندها را ببندید!

دیرم شده است.در زرشکی را پشت سرم می بندم. نه در را رها می کنم تا خودش بسته شود. دو سه تا پله را شبیه یک جهش می گذرانم و می رسم به پیاده رو که یکدفعه مثل ترمز ناگهانی سرجایم خشک می شوم بعد نرم خیلی نرم از جایم تکان می خورم :"سلااااااااام!" و یک سلام متعجب منقطع که میان روبوسی و دست دادن گم می شود به گوشم می رسد.او اول می پرسد اینجا چه کار می کنی بعد من . از بچه های قدیمی خوابگاه است. وقتی سال اولی بودم او سال سه بود.رشته هایمان هم فرق می کرد. سر کلاس ریاضی پیش  دانشگاهی با هم آشنا شدیم.کلاسها را می آمد ولی همه اش خواب بود. من آن کلاس را اصلا دوست نداشتم. ریاضی را دوست داشتم همیشه اما استادمان فکر می کرد ما در ریاضیات دچار منگلی مزمن هستیم تا حدی که حتی تخته را آرام پاک می کرد و وقتی می گفتیم استاد این بحث را بلدیم که زودتر از بحثهای ساده بگذرد انگار جان می دادیم به دستهایش و تخته را با سرعت پاک می کرد. 

ارشد را دانشگاه الزهرا قبول شده بود. شب مهمان یکی از بچه های خوابگاه بود.نشد زیاد حرف بزنیم.کلاسم دیر شده بود.  

حالا که دارم فکر می کنم می بینم گاهی نیاز هست آدم همان طور که دارد می دود ترمز کند. بایستد.به اطرافش به آدمها به خودش به همه ی چیزهای خوب و بدی که اطرافش هست بیشتر دقت کند.گاهی سررشتۀ زندگی از دست آدم در می رود. به خودت می گویی من همان آدمی هستم که همیشه می خواستم باشم؟ اگر نیستم چرا ؟ اگر هستم چه طور؟گاهی از ترس ایستا شدن از ترس مجسمه شدن مثل آدمهایی که اطرافت هستند بیشتر می دوی دلت نمی خواهد آهنگ حرکتت آن قدر کند بشود که فکر کنی تو هم مثل آنها هستی. برای همین کم کم شروع می کنی به دویدن برای اینکه بدانی حرکت می کنی اما یک جایی به خودت می ایی می بینی افتاده ای توی سراشیبی و مثل دویدن توی یک سراشیبی نزدیک است پاهایت به هم بپیچد و بیفتی !مثل همان دویدن توی سراشیبی آن قدر صدای پاهایت که محکم می خورد به زمین گوشت را پر کرده است که هیچ صدایی را نمی توانی بشنوی؟ 

من را نقد کنید لطفا! در همان حدی که مرا می شناسید و علت را هم به من بگویید. نقد مثبت، سازنده و ... به نظر من وجود ندارد.نقد، نقد است اما دلیل و استدلال دارد.می خواستم نزدیک روزهای تولدم این کار را انجام بدهم اما شاید بهتر است قبل از رسیدن به ان روز به یک جمع بندی برسم.پس لطفا مرا نقد کنید!بی رحمانه !


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۰ آبان ۱۳۸۹ساعت ۲۲:۲۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(2)

از زن بودن...

فقط دلم مي خواست آن پسرک را پيدا کنم . نه پيدا کنم و بکشانمش تا همانجا که من بودم مثل اينکه به يک صحنه ي جرم رسيده باشم بگويم ببين خانمها خوشحال نمي شوند از اينکه مزاحمشان مي شوند؟بگويم دستت درد نکند که شجاعت به خرج دادي به عوان تنها پسر موجود گفتي که آ« قدرها ناامني هم نيست. گفتي يک خانم را ديده اي تنها ساعت يک و نيم شب نزديک ميدون امام که راهش را مي رفته است پياده.بدون هيچ مزاحمت. دلم مي خواست پيدايش کنم بگويم ديدي آن قدرها که تو فکر مي کني هم امن نيست. شب و روز نمي شناسد اين ناامني. بگويم ديدي سر کلاس گفتم عادت کرده ايم نه اينکه خوشمان بيايد. گفتم اگر يک روز شاهد شنيدن و ديدن مزاحمت  و متلک نباشيم آن روز عجيب است . گفتم اين بيماري است. بايد ديد آن زن جسارت شخصي داشته است يا اصلا چه جور آدمي بوده است. يادم رفت بگويم د آخه پسر جان مگه تو توي دل آن زن بودي که با اين اطمينان مي گويي بدون ترس مي رفت. از کجا که ديدن تو و دوستت توي آن تاريکي هراس به دلش نينداخته باشد؟قبول که بخشي از ناامني ناشي از تصور ناامني است ولي همه اش که توهم و تصور نيست. زن نيستي پسرجان! زن نيستي بداني چه بد مي شود حال آدم وقتي...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۸ آبان ۱۳۸۹ساعت ۲۰:۲۵ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(3)

از آن ترسم که ...

فاطمه در وبلاگش نوشته:  

"این روزها مدام به این جمله می اندیشم:

روزگاری خواهد آمد که نگه داشتن ایمان در دل به دشواری نگه داشتن آتش سوزان در دست، باشد.

آیا این روزها همان روزهاست؟" 

من تا به حال این جمله را نشنیده بودم .هفتۀ قبل در آن جلسۀ پرسش و پاسخی که برایمان گذاشتند و من قبل از رفتن به بچه ها گفتم این جلسه هیچ پرسشی ندارد و احتمالا مثل همیشه فقط پاسخ است شبیه به همین حس را داشتم. شاید هم اولش این حس آن قدر در من قوی نبود اما این روزها دارد قوی تر می شود. وقتی خانم در جواب آن همه سوال می گوید:" من تهرانی هستم. تهرانی اصیل. من نیازی به این کار ندارم. من پنج تا سمت دولتی دارم. " بعد همه مات و مبهوت به هم خیره شدیم که چه ربطی دارد و وقتی خواست ربطش را به ما بفهماند از نماز بخت گشا حرف زد. از دعای کمیل برای بچه های کنکوری. از اینکه به خاطر بجه ها دو هفته پشت سر هم نماز بخت گشا می خواند که اگر این هفته کسی نشد بیاید نماز را بخواند هفتۀ بعد بتواند. از آن حرفها که می زد و ما  فروتر می شدیم. از آن حرفها که می گفت و من اگر مرد بودم بیشتر به من برمی خورد وقتی از آفرینش زن حرف زد و اینکه "خدا شهوت را به مرد داد." از آن حرفها که فکر می کرد خیلی نمک است و می گفت :" من توی حوزه، عقاید درس می دم . می خواین از این جلسات پرسش و پاسخ بذاریم؟" از اینکه آخرش نفهمیدیم چرا گفت:" من از حرفهای شما به این نتیجه رسیدم که خدا رو شکر همه تون حجاب رو دوست دارید." و من دلم می خواست بگویم :" حجاب را دوست داشتن و نداشتن که سوال ما نبود! فرق شال و روسری با مقنعه در میزان حجاب چی هست؟ برای چی نگهبان به من به خاطر شال باید حرف بزند." اما خانم حرفهای خودش را می زد. اینکه ما نمی ایستیم تا جواب بشنویم. و قبلترش تهدید کرده بود که اگر کسی با من بد حرف بزنه من هم بد باهاش رفتار می کنم. اما جوابمان ازدهانش پرید وقتی عصبی شده بود و آن روسری اش را می کشید جلو و گفت:" دانشگاه می گه خونمه! هر کی قبول داره بمونه هر کی قبول نداره بره تسویه حساب!"


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ۱۵ آبان ۱۳۸۹ساعت ۱۵:۱۰ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(2)

دعانامه

دعا کنید این دوشنبه درسی که با بچه های کلاس می خواهیم حذف اضطرار ی شود در جلسۀ گروه حذف شود. 

پ.ن. خدایا این همه آدم رو بسیج کردیم پادرمیونی کنند خودت یه کاری کن این درس و استاد حذف شود! مجبور نشیم بریم سر کلاس! 

پیشنهاد : دکلمه ی شعرهای حسین پناهی با صدای خودش... 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه ۱۴ آبان ۱۳۸۹ساعت ۱۵:۲۵ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(1)