X
تبلیغات
لحظه هاي آبي من

لحظه هاي آبي من

باور نکردم درد را...

نمی دانم به این حالت باید گفت "بزرگ شدن"یا "بی خیال شدن" یا "کنار آمدن با یک مسئله"؟  

من همیشه فکر می کردم که نباید به اتفاقات بد به روزهای بد به هر چیز بدی عادت کرد . چون اگر به آنها عادت کرد دیگر هیچ  وقت فکر نمی کنیم که باید تغییر کند.بعد آن اتفاقات آن روزها و تمام آن چیزهای بد جزء اصلی زندگی ما خواهد شد.برای همین وقتی یک روزنامه تعطیل توقیف و یا هر بلای دیگری بر سرش می آمد سعی می کردم که به آن عادت نکنم . با اینکه گاهی فکر می کردم من لجبازی می کنم در قبول نکردن اینکه عادت کرده ام به توقیف مطبوعات. ولی سعی می کردم حتی از این دانسته لجبازی کردن برای عادت نکردن به چیزهای بد لذت ببرم . شاید خودم را فریب می دادم. نمی دانم. اما این روزها مطمئن شده ام که سرعت برگشتن از حالت ناامیدی به امیدواری در من به یکی دو روز رسیده است.حالا من نمی دانم به این بالا رفتن سرعت باید بگویم:"بزرگ شدن " یا "بی خیال شدن" یا "کنار آمدن با یک مسئله"؟ سعی می کنم به این فکر نکنم که دارم بی تفاوت می شوم نسبت به اطرافم. "بی تفاوتی" همان "بی خیالی" است یا شاید بدتر از آن؟ 

پیشنهاد کتاب:" جستارهایی دربارۀ تئوری توطئه در ایران" مجموعه مقاله از آبراهامیان ، احمد اشرف و کاتوزیان 

مقاله ی دوم نسبت به دو مقاله ی دیگر از نظر بررسی توطئه به عنوان یک تئوری جامع تر است و احمد اشرف در این مقاله توطئه را به عنوان یک تئوری در تاریخ ایران مطرح می کند و آن را از توهم توطئه که گفته می شود ایرانیان به ان دچار هستند متمایز می کند. وی معتقد است نمی توان امکان توطئه را در برخی از حوادث تاریخ ایران به طور کامل رد کرد برای همین باید به آن به عنوان یک تئوری نگاه کرد که با دلایل و مدارک و مستندات کامل می توان آن را رد  و یا اثبات کرد. در حالی که توهم توطئه حالتی است که فرد بدون هیچ دلیل و صرفا از روی احساس و ایمان قلبی از آن صحبت می کند و آن مثل معروف را به کار می برد:" کار ، کار انگلیسهاست!"  

پ.ن. عنوان مطلب از یک شعری است که سالها قبل خوانده ام و شاعرش معروف نبود و حالا هم یادم نیست . فقط خواستم بدانید از ذهن من نیامده است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه ۶ آبان ۱۳۸۹ساعت ۲۱:۲۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(3)

دردنامه

به هیچ کس نگفتم برای چی. می گفتم چه می شد. یعنی ناراحت می شدند .حتما همه ناراحتی و کلافگی ام را به کلاس آن استاد ربط می دادند وقتی ان برگه ی جلوی رویم را خط خطی می کردم. چه فایده داشت. گفتم غمم برای خودم باشد بهتر است. دلم نمی خواست بخندند :"بی خیال!"دلم نمی خواست این مسئله ای که برای من مهم است با گفتنش خفیف شود . دلم نمی خواست این دردهای بزرگم این طوری بی خیالانه حقیر شود.به هیچ کس نگفتم. شاید این درد را در خودم و خودم حل کنم.دوستان خوشحال من برای چه باید ناراحت می شدند. دوست ژنتیکم اتفاقی فهمید وقتی استاد خوبم گفت:" چی شده؟ ذکر مصیبت بگو!" و من گفتم:" یه دانشجوی غصه دار استاد! شنیدین خبر تغییر درس رشته ها رو؟" دوست ژنتیکم بعد سعی می کرد مرا دلداری بدهد و حالم را بپرسد. دلم می خواست بگویم دستت درد نکنه عزیز تو حداقل نزدیک من نیا الآن که بدتر حالم بد می شود. توی این مملکت یک نفر نباید انگیزه داشته باشد . باید هنوز وقتی کتاب غیر درسی دستت می گیری مثل بچگی ها جواب پس بدهی به عالم و آدم. تا کجا باید آدمهایی را دید که نمی دانند به کجا می روند و برای چی ؟ دوست مهربان من ! بی خیال ! این کلاس با کلاس دبیرستان هیچ فرق ندارد!هیچ!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه ۳ آبان ۱۳۸۹ساعت ۲۰:۳۸ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(2)

از دردهاي انساني علوم انساني

"اشکال نداره تو مي توني بري نجوم بخوني؟" بعد آن يکي هم اتاقي را نشان مي دهم:" تو هم مي خواي ادبيات دراماتيک بخوني؟" من چه کار کنم که بعد از روزنامه نگاري و ارتباطات علاقه ام به جامعه شناسي است.برم گواهينامه بگيرم که بريم مسافر کشي. مي تونيم همگي با هم يه آژانس بزنيم بي سيم و بانوان اسمش را هم مي گذاريم :"آژانس بچه هاي 310، چه طوره؟" اينها بخشي از گفته های من بود خطاب به هم اتاقيهاي عصباني و ناراحت بعد از اينکه شنيدند قرار است 5 رشته ي علوم انساني از جمله علوم اجتماعي تغيير درس پيدا کنند. 

آینده نگاشت:" همین الان (دوشنبه صبح) متن خبر اصلی را خواندم. خیلی بیشتر از 5 رشته است و رشته ی دوست داشتنی من هم ... 

متن خبر


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه ۲ آبان ۱۳۸۹ساعت ۲۲:۵۶ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(1)

از عجایب خیابانی...

عید ما دختران روزی است که در آن متلک ، نگاه هرزه، حرف بی ربط ، بوق نامربوط نباشد. 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۹ مهر ۱۳۸۹ساعت ۲۲:۵۳ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(1)

یکم - 

امان از این دنیای استثنا که آدمهای استثنا به دنبال استثنا نامیدن آدمهای معمولی هستند چون خودشان را معمولی می دانند. معمولی بودن یعنی چی ؟ مسئله این است؟  

دوم- 

پیشنهاد اول: کلاس "بررسی مسائل اجتماعی ایران " دکتر پیران را به همه توصیه می کنم. سه شنبه ها ساعت 8 تا 10 صبح کلاس 31۱ دانشکده ی علوم اجتماعی دانشگاه علامه طباطبایی در سه راه ضرابخانه. 

پ.ن. نوشتم دانشکده ی علوم اجتماعی چون از دروس بچه های علوم اجتماعی است. 

سوم- 

پیشنهاد دوم:کلاس "ارتباطات و توسعه " دکتر خانیکی هم از کلاسهای بسیار خوب این ترم است.سه شنبه ها ساعت 10 تا 12 صبح کلاس 41۲ دانشکده ی علوم ارتباطات دانشگاه علامه طباطبایی در سه راه ضرابخانه.  

چهارم -  

حدستان درست است سه شنبه ها صبح تا ظهر و چهارشنبه ها بعد از ظهر بهترین روزهای هفته  ی من است...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۷ مهر ۱۳۸۹ساعت ۲۰:۱۸ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(2)

از عجایب دانشگاه و دانشگاهیان

آدم دلش می خواهد همچین وقتهایی برخوردش تند باشد نه آن جور کسالت بار که من بودم : 

سر کلاس  منتظریم کنار من نشسته است. کلاس ارتباطات و توسعه داریم.من آن سه تا مقاله را گذاشته ام رو به رویم و بیشتر از آن که به صفحه هایش نگاه کنم  با مریم حرف می زنم. سرش را به من نزدیک می کند بدون آنکه تلاش کند آرام حرف بزند:" نمره هاش چه جوریه؟"  بعد که استاد می آید و می پرسد که سه تا مقاله را خوانده ایم یا نه جواب می دهد:" استاد خیلی زیاد بود! نمی شد! " دو هفته بیشتر بود از زمانی که مقاله ها را معرفی کرده بود.بنده خدا نیم ساعت وقت گذاشته که توضیح بدهد اینجا هر چه خواندی به درد خودت می خورد خواستی بخوان نخواستی هم نخوان!

توی حیاط خوابگاه همدیگر را می بینیم. شروع می کند به حرف زدن از اینکه هیچی درس نخوانده است و  نگران کنکور است. من توی دلم به خودم می گویم:"سمیرا! گوش کن ولی باور نکن! این همان آدمی است که همیشه به تو دروغ گفته است!" دفعه ی قبل هم همین حرفها را زده بود و من تمام روشهای درس خواندنی که با شرایط او جور می شد را معرفی کردم و کلی ابراز ناراحتی صادقانه که اشکال ندارد انشالله زودتر درست می شود.بعد دوستان گفتند که بساط پهن کرده توی فلان قسمت خوابگاه و کسی نیست از بچه های کنکوری که به دیگری برسد و نگوید:" دیدی چه قدر درس می خونه!" از هم که جدا می شویم می گوید:" تو رو خدا دعا کن! خیلی نگرانم!" من می گویم:" باشه! " توی دلم می گویم:" دعا که می کنم ولی این قدر دروغ نگو ! تو همان آدمی هستی که جلوی یک عالمه آدم سال ورودی دانشگاهت را هم با وقاحت به من دروغ گفتی! تو همان دروغگو هستی!" 

سر کلاس نشستن با آدمهایی که بعضی هایشان اصلا نمی دانند برای چه این همه درس خوانده اند که بیایند اینجا بنشینند خیلی دردآور است!به قول مریم بعضی ها درس می خوانند ارشد قبول شوند بعد نیایند سر کلاس!این مدل جدیدی است که ما امسال با آن آشنا شده ایم.ار عجایب دیگر کلاس ما ان است که بعضی ها فکر می کنند که یک ترم بالاتر رفتن از ترم هشت ان هم به فاصله ی 3 ماه تابستان و سه هفته بعد از شروع ترم می تواند انسان را باسواد کند :" دیگه ما که کارشناسی ارشد هستیم نباید این طوری فکر کنیم!" نه بابا! از کی تا حالا همه باید مثل شما فکر کنند!مگه تو مثل من فکر می کنی که من مثل تو فکر کنم. این دیگر چه جور فکر کردنی است که کپی پیست هم باشیم؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۷ مهر ۱۳۸۹ساعت ۲۰:۱۸ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(3)

از لحظه های ناخاموشی

 من شعر های کمی را حفظ هستم. اما بیشتر از دو ماه است که این شعر شمس لنگرودی از زبانم نمی افتد و البته امیدوارم که ذقیق به زبانم آمده باشد:  

"باران که فرو می بارد

 می پرسی  

 آیا فروتر از این جایی هست؟ 

 آری زخمهای عمیق تری ، انزوای عمیق تری و صبر عمیق تری." 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۶ مهر ۱۳۸۹ساعت ۲۱:۱۸ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

از مشکلات وبلاگ

"پاسخ: من سوال شما را ندیدم و یا شاید هم دیدم و احتمالا فکر کردم دلیلی ندارد در بخش نظرات به آن جواب بدهم! به هر حال یکبار دیگر لطف کنید و سوال را مطرح کنید.سوال باید جنبه عمومی داشته یا ارتباطی با بنده داشته باشد." 

این اولین و آخرین جوابی است که آقای شیرازی مدیر بلاگفا در جواب سوال من نوشتند که از طریق ایمیل و بخش نظرات چندین بار پرسیدم که "چرا دوستان من در بلاگفا نمی توانند وبلاگم را حتی در پیوندهای روزانه ثبت کنند؟"  

جالب اینکه این جواب هم وقتی نوشته شد که من از این بی توجهی و بی مسئولیتی ناراحت شدم و نوشتم:"آقای شیرازی چه طوریه که من هر نظری می ذارم تایید نمی شه و جواب سوالم رو نمی گیرم؟ " 

این جا این مطلب را نوشتم تا به دوستان بگویم که فکر نکنید من نسبت به مشکلاتی که این آدرس جدید وبلاگ ایجاد کرده است بی اعتنا هستم.ولی منتظر بودم که جواب درست و قطعی از مدیر بلاگفا بگیرم که متاسفانه نشد.بعد از این جوابی که در بالا آمده است باز هم سوالم را نوشتم ولی اصلا تایید نشد. و از تمام پیامهای من فقط همین پیام تایید شد. واقعا فکر نمی کردم مدیر سایتی که سه سال و نیم نون و نمکش رو خوردم این طوری رفتار کنه! حداقل جوابی که من منتظرش بودم و حتی بارها در پیامها تاکید کردم این بود که اگر علت را نمی دانید لطفا بگید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه ۲۳ مهر ۱۳۸۹ساعت ۲۳:۵۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(2)

بی خبران عالم...

گفت:" دیدی دیشب؟" گفتم:" چی؟" گفت:" دیدی رفته بود لبنان چی می گفت؟" گفتم:" مگه رفته لبنان؟"گفت:" نمی دونستی رفته لبنان؟" چشمهایش گشاد شده بود. باورش نمی شد. گفتم:" من الان سه روزه نه وبلاگ چک کردم نه ایمیل. تنها کارهایی که این روزها بیشتر انجام می دم. کی (چه زمانی )رفته؟ چی گفته دوباره؟" باورش نمی شد. گفت:" تبریک می گم سمیرا ! تونستی خودت رو از خبرهای سیاسی دور نگه داری!" آمد به زبانم که بگم من کلا از دنیا دور افتادم اما نگفتم. البته اینجا که می نویسم ممکن است بخواند. بله! یک آدمی رفته بود لبنان و من آن قدر این روزها درگیر این زندگی بی سر و سامانم هستم و آن قدر بی علاقه شده ام به این بحثها که اصلا نمی دانستم چه اتفاقی افتاده است. در این جهانی که به خاطر گسترش و رشد ارتباطات، پیامها در لحظه مخابره می شوند و بعضیها بر سر این بحث می کنند که آیا دهکده ی جهانی واقعا به وجود آمده است یا نه  آدمی در این کره ی زمین وجود دارد که اصلا از همه چیز بی خبر است و حتی خبر تلویزیون را هم نمی بیند.این روزها آن قدر سریع می گذرد و آن قدر عجیب و غریب که پنجشنبه صبح یکدفعه حس کردم سرنخ زندگی ام دارد از دستم در می رود. نزدیک یک هفته بود که با مامان حرف نزده بودم و برای من که بعد از سه روز حرف نزدن با مامان از کار و زندگی می افتم یک هفته فاجعه ی هولناکی بود.زندگی ام اگر خدا بخواهد از این هفته ریتم پیدا می کند. یعنی یک سری اتفاقات روزمره در زندگی من تکرار خواهد شد که از آشفتگی و سرگردانی برنامه های زندگی ام حتما کم می کند. امیدورام که این اتفاق بیفتد و کار و درس و از این جور مسائل روی غلتک بیفتد.در حال حاضر ریتم پیدا کردن روزهایم بهترین اتفاقی است که می توانم شاهدش باشم. البته منظورم اتفاقات قابل پیش بینی است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه ۲۳ مهر ۱۳۸۹ساعت ۲۲:۲۲ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(1)

سلام ای پاییز برگ ریزان ! در این پاییز خوب برگ ما را بریزان!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۹ مهر ۱۳۸۹ساعت ۲۱:۴۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(1)

من از عادت کردن به همه چیز گریزان بوده ام همه وقت. اگر چه آسایش زندگی تنها در  عادت کردن است. به بودن من به نوشتن من به مهربانی نداشته ام عادت نکنید. به غمهایم هم عادت نکنید و با رفتارتان من را به همیشه یک جور بودن عادت ندهید. مرا به بهتر شدن و خوب شدن عادت بدهید و نگذارید که همه روزهایم شبیه به هم باشد.شما آیینه ی من هستید همان طور که من می توانم آیینه ی شما باشم. من از مرموز بودن از دروغ گفتن از حقیقت را به موقع نشنیدن بیزارم مرا به دیدن این رفتار از خودتان عادت ندهید. چون وقتی که عادت کنم به دیدن این رفتار یا نمی بینمتان اگر چه به نظر دیگران بدرخشید و یا آن قدر سیاه می بینمتان که رو برمی گردانم. مرا به آنچه واقعا هستید و می توانید باشید عادت بدهید. من عادت کردن به خوب دیدن همه چیز را دوست دارم اگرچه برای دیگران مضحک باشد. 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸۹ساعت ۲۲:۲۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(1)

digital

جوان بلاگ در نمایشگاه رسانه های دیجیتال یک غرفه گذاشته است برای بلاگرهای جوان بلاگ تا وبلاگشان را معرفی کنند. فرض کنید من به سرم بزند و زنگ بزنم یک غرفه هم بگیرم.آن وقت برای معرفی وبلاگم چی می تونم بگم: ۱ - من سمیرا هستم.   یک دانشجوی روزنامه نگاری که صبح تا شب غصه می خورد.۲- من سمیرا هستم .بیاید وبلاگ من رو ببینید.۳- من روزنامه نگاری هستم با  اغماض البته که سالی یک برگ روزنامه نمی خواند برای دریافت مطالب بیشتر به وبلاگ مراجعه کنید.۴-( شما هم می تونید نظراتتون رو در مورد معرفی وبلاگم بنویسید این طوری ممکنه تصمیمم برای گرفتن غرفه قطعی تر بشه!)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ۱۷ مهر ۱۳۸۹ساعت ۲۱:۰۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(1)

از زن بودنم...

عصر وقت برگشتن به حال گريه افتاده بودم.انگار بغض چند روزه داشت سر باز مي كرد.به مهماني هيچ ربطي نداشت. فقط انگار آن قدر دل نازك شده بودم كه هر تصويري از اين دنيا مي توانست مرا تا حد مرگ برنجاند.از حقارت اين مرداني كه اگر وقتي از كنارت رد مي شوند حرفي نزنند فكر مي كنند بهشان مي گويند لال.اگر بوق نزنند اگر ابرو بالا نيندازند اگر ...  

يك پاكت زرد بالاي صفحه ي گوشي پيدا شد يكدفعه با اين مضمون:"آدما ممكنه پسر باشن ولي پسرا ممكن نيست آدم بشن.روز دختر مبارك" 

آه از اين زن بودن ، بودن،زنانگي در اين خاك حالم بداست.امشب حالم خيلي بد است. آن قدر كه بد مي تواند بد باشد.از اين تقابل احمقانه از اين بي نمكيهاي كوچه بازاري كه به دانشگاهها راه باز كرده است از هر چيزي كه وقتي به من ياد آوري مي كند كه من يك زنم حقارت براي من دارد و تحقيرم مي كند...  

آه از اين زن بودن در اين خاك خسته ام...خيلي خسته ام. و هر چه قدر كه اصلاني گوش بدهم و بشنوم" من از اين خسته ام كه مي بينم تيرگي هست و شب چراغي نيست "  بار خستگيهايم كم نمي شود...  

پ.ن. مي دانستيد اين پست شماره ي 500 اين وبلاگ است...خودم تازه فهميدم.گفتم شايد ذوق شما هم مثل من كور باشد خوشتان بيايد از اين كه شماره ي اين پست 500 است...خيلي بي ربط بود...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ۱۷ مهر ۱۳۸۹ساعت ۰۰:۱۲ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(4)

جهانی که ما در آن می میریم...

گفت:" ما از اینترنت هم هیچی نمی دونیم. اینترنت مثل حوضی است که افتاده ایم توش و نمی دونیم باید چه کار کنیم و عده ای هم توی آب این حوض خفه شده اند. وبلاگ می زنیم. چت می کنیم. " 

یکی از همکلاسیها گفت:" درد دل می کنیم." 

تایید کرد . گفت:" آره. درد دل می کنیم. گریه می کنیم. ذکر مصیبت می گیم. در صورتی که الان اون طرف این طوری نیست. دارن رو اقتصاد اطلاعات کار می کنن. یعنی نون شما از این سیم در می آد. برای درد دل کردن نیست.اونا از بچگی تا 18 - 19 سالگی یه دفترچه دارن که خاطره می نویسن توش .ما اما بلد نیستیم از اینترنت استفاده کنیم می ریم خاطره می نویسیم تو وبلاگمون. " 

این حرفها خیلی به دلم نشست. بعد دیدم این وبلاگ که دارد ذمش را می گوید چه قدر می تواند وبلاگ من باشد. این خاطره نویسیها و ذکر مصیبتها ی همیشگی. با خودم گفت:" من توی آب این حوض بدجوری خفه شده ام." این چند روز که من ننوشته ام چه تأثیری داشته است ننوشتنم. چند روز دیگر هم که ننویسم هیچ اتفاقی نمی افتد. این همه سال نوشتن چه تاثیری داشته است. اصلا دایره ی این تاثیر چه قدر باید باشد تا کجا باید باشد.انگار اینجا سر این میدان اینترنت نام همه بیکار و علاف نشسته ایم با هم حرف می زنیم چایی می خوریم بعد حتی به این حرفها و بحثها نمی شود گفت:" عرصه عمومی " هابر ماس که از آن فکر تولید بشود. سر و ته خیلی از این وبلاگها و وبلاگم را که بزنی شاید دو کلمه حرف درست  و حسابی نباشد. یکی از همکلاسیهای ما دیروز فرمودند :" قطعا از روی بیکاری " در جواب من که پرسیده بودم:" حالا چی شد که آمدید ارتباطات ...روزنامه نگاری..." حالا دارم فکر می کنم وقتی آدمها در این کشور می توانند تا این اندازه احساس بیکاری داشته باشند که به جای رشته ی لیسانسشان که هیچ ربطی به روزنامه نگاری ندارد درس بخوانند بعد هم بگویند:" من اصلا گرایشمون رو دوست ندارم..." مطمئنا وبلاگ نوشتن آن هم به شیوه ی ذکر مصیبت و خاطره نویسی باید حرکت فرهیخته تری باشد.دیروز به قول یکی از دوستان این نقل قول درد آور :" قطعا از روی بیکاری..." من را خیلی شوکه کرد. هنوز هم نتوانسته ام از میزان این شوک کم کنم. دیروز تا به حال خیلی فکر کردم چه طور مملکتی داریم که یک نفر خودش را می کشد از ژنتیک بیاید ارتباطات ( فرض این است که کسی که از یک رشته ی دیگر می آید باید برای قبولی خودش را کشته باشد ) بعد بگوید:"من اصلا از تفکر علوم انسانی خوشم نمی آد."!!!! ژنتیک جان ! شما اول دو تا کتاب در این حوزه بخوان بعد که در این حوزه مسلط شدی و گفتی من از تفکر علوم انسانی خوشم نمی آد آن وقت ما هم حتی اگر به این درجه نرسیده بودیم حرف شما را قبول می کنیم چون بیست تا کتاب بیشتر از ما خوانده ای.اصلا این تفکر علوم انسانی چی هست؟ این استعمار که شما در جواب هر سوالی می فرمایید نباید نادیده گرفت از تفکر ژنتیک می آید؟ من دیروز تا حالا به این فکر می کنم که کلا شما از سالها پیش آن قدر بیکار بوده باشید که ژنتیک را هم از روی بیکاری خوانده باشید ؟ من اما قطعا از روی بیکاری نیامده ام این رشته و اگرچه از هیچ نظری خودم را فرهیخته تر از شما نمی دانم ولی حداقل به اینجا رسیده ام که هیچ نمی دانم ! امیدوارم شما با تفکر ژنتیک تان به اینجا برسید چون براساس قضاوتهای اولیه که از رفتار شما ناشی می شود اصلا به نظر نمی رسد که به اینجا رسیده باشید. 

آينده نگاشت: امروز تو ي مهماني حرفي زدم كه اصلا منظورم را نمي رساند و مربوط به اين پست بود.روي صحبتم بيشتر با طيبه است.حرف خوبي بود كه زد و در واقع تذكر خوبي بود... نمي توانم از عصر تا حالا به اين جمله ي مضحكي كه گفتم فكر نكنم. گاهي عصبانيت مانع مي شود حس واقعي ات را بگويي...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۵ مهر ۱۳۸۹ساعت ۲۰:۲۳ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(1)