X
تبلیغات
لحظه هاي آبي من

لحظه هاي آبي من

سفرنامه اصفهان2

سه نفر بودند. موزه ی کلیسای وانک بود. من چون همیشه دوست داشتم یک کلیسا را ببینم و  هیچ وقت فرصت نشده بود ذوق زده نگاه می کردم به ویترینها. داشتند بلند بلند و با هم فکر می کردند:" چی بود؟ چه طوری می گفتیم؟" روبروی ویترینی بودند که من ندیده بودم. آمدم ویترین را ببینم که یکی شان گفت:" خانم چه طوری باید انگلیسی می پرسیدیم اسمت چیه؟" گفتم:"what's your name" خوشحال شدند. یکی شان برگشت به طرف دخترک بور بیست  و چندساله ای که داشت تابلوها را نگاه می کرد و جمله را گفت. دخترک برگشت. اسمش را گفت. سه نفری بر و بر نگاهش می کردند. یکی شان گفت:"سر واه؟" دخترک بور گفت:" no" پسر دوباره یک چیزی شبیه به این گفت .دختر خسته شده بود. چند بار پشت سر هم اسمش را تکرار کرد. برگشتم گفتم:" همون سارا ست!" دختر ذوق زده شد برگشت به من نگاه کرد . خوشحال شده بود:"آه...yes". پسرها هم همین طور. من به راهم ادامه دادم. از کلیسا که داشتم می زدم بیرون پسرها ایستاده بودند همان اطراف. دخترک نبود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه ۴ مهر ۱۳۸۹ساعت ۲۰:۴۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(3)

سفرنامه اصفهان 1

  

 

1 - بخشی از فضای سبز اطراف زاینده رود 

 

2 - بخشی از فضای سبز اطراف زاینده رود  

 

3- بخشی از فضای سبز اطراف زاینده رود  

 

4- سی و سه پل  

 

5- زاینده رود از دید یکی از حفره های سی و سه پل 

 

6 - سی و سه پل از درون 

 

7- زاینده رود - متن تابلو: خطر ؛ شنا ممنوع!- البته کفشهای شما هم در این زاینده رود غرق نخواهند شد چه برسد به شما ! به گفته ی شاهد عینی یعنی خودم یک مرد و دو بچه ی هفت هشت ساله به راحتی در پایین پل سی و سه پل ایستاده بودند و حتی آب به بالای کفشهای ایشان نمی رسید! 

 

8- نمایی از کاخ چهلستون - پ.ن. تنها بیست ستون دارد اما به علت زیادی ستونها در گذشته چهل ستون گفته می شده است! روایتهای دیگری هم  در این زمینه وجود دارد که خودتان بروید و بخوانید! 

 

9- نمایی از چهلستون 

 

۱۰- نمایی از طرحهای داخل موزۀ چهلستون که البته اطراف این عکس ویرایش شده است. حسی که به تاریخ ایران دارم شبیه همین طرح و نقاشی روی دیوار است: قالی پر نقش و نگاری که آن قدر بی جهت شسته  شده  که آنچه بوده است مشخص نیست... 

 

11- نمایی از فضای بساختمانهای باغ چهلستون 

 

12- نمایی از فضای ساختمانهای باغ چهلستون  

 

12- نمایی از فضای ساختمانهای باغ چهلستون   

 

13- کره ی زمین در فضای بیرونی موزه ی تاریخ طبیعی اصفهان 

 

 

14 و 15- موزه ی تاریخ طبیعی اصفهان- عکس دوم از لابه لای حصار اهنی گرفته شده است. 

 

16- موزه ی تاریخ طبیعی اصفهان - اسکلت یک دایناسور آویزان به سقف


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه ۲ مهر ۱۳۸۹ساعت ۱۵:۰۰ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(2)

آخرین روز تابستان...

یکم- 

با اینکه خواندن "اعترافات" روسو خیلی جذاب است ولی به خاطر درگیریهای رفتن و سفر و ... کمی کند پیش می رود. و هر چه بیشتر جلو می روم بیشتر این فکر می آید توی سرم:" روسو جان! شما خوب به گفته ی  خودت در برابر زنان کمرو بودی آن هم از نوع ذاتی اش! اگر احیانا از نوع روی متوسط و یا پررو بودی چه آتیشی می سوزوندی؟ نه واقعا؟!" 

دوم- 

چند روزی نیستم و اولین پست فصل پاییز را اگر اتفاقی پیش نیاید با عکسهایی از اصفهان به روز می شوم. پیشاپیش از دوستانی که عکاسی حرفه ای انجام می دهند به خاطر غیر حرفه ای بودن عکسهایی که هنوز نگرفته ام و هنوز به نمایش نگذاشته ام عذر خواهی می کنم. گفتم که بعد از دیدن عکسها گله ای نباشد. 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸۹ساعت ۲۲:۰۳ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(2)

خداحافظ شهر من...

وقت آمدنت می بینی که چه قدر مهربان است 

                                                          راه  

در بازگشتت ببین 

             چگونه برمی گردد و  

                                                    هار  

                                                    می شود. 

شمس لنگرودی-لب خوانی های قزل آلای من 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۹ شهریور ۱۳۸۹ساعت ۰۰:۳۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(1)

از کتابها...

شاید تنها اصلی را که بتوان به آن عمل کرد ، آموختم و آن این است که می بایست از موقعیتهایی که وظایفمان را در تقابل با منافعمان قرار می دهد و سودمان را در زیان دیگری می داند ، بپرهیزیم ، زیرا به رغم عشق صادقانه ای که به تقوا داریم، به یقین در چنین موقعیتهایی دیر یا زود ، بی آنکه خود بدان پی ببریم ، تاب مقاومت را از دست می دهیم و در عمل بی انصاف و بدخواه می شویم در حالی که باطناً همچنان منصف و مهربان برجا مانده ایم. 

اعترافات - ژان ژاک روسو 

پ.ن. و اگر "از" در دنیای کلمات وجود نداشت مطمئناً من در تیتر نویسی برای این وبلاگ با مشکلات زیادی مواجه می شدم! 

پ.ن.2.امروز متوجه شدم که ممکن است من در نظر خدا موجود بی دردی باشم و یا انسان گناهکار یا هر چیز دیگری که ممکن است به خاطر آن خدا بخواهد من را ادب کند! وقتی متوجه می شوی دوباره با آن استاد مقاله نویسی کلاس داری که من بی سواد متوجه بی سوادی وی می شد و فعلا هیچ کورسوی امیدی برای حذف درس و یا اعتراض موجود نیست فقط این حس به آدم دست می دهد!   

پ.ن.3. خدایا حالا من یک چیزی گفتم. خوب که گفتم "خیلی کم " یاد آن استاد مقاله نویسی می افتم اگر  گفته بودم خیلی زیاد چی می شد! 8 صبح ! خدایا واقعا چه کار کردم ؟! بگو برم همون اشتباه رو جبران کنم.هر چی باشه حتما آسون تر از نشستن سر کلاس استادیه که قد یه نخود قبولش نداری!خدایا! با ما به از این باش ! 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ۲۷ شهریور ۱۳۸۹ساعت ۱۱:۴۸ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(3)

"بوفالو"یم آرزوست!

گفت:" کی می خواد سوار بشه؟" دست راستم توی جیب مانتوم بود.دو انگشت دست چپم را بردم بالا گفتم: من . گفت :" خانم اینجا مال "هاپس" هست دخترا نمی تونن !" گفتم:"آها!" این دومین دفعه بود که این جمله را شنیدم امشب. حالم بد شده بود. چشم دوختم به آن حباب بزرگ که انداخته بودند روی آب و من از دور تصور می کردم چه طور می شود اگر آدم توی آن حباب راه برود. دراز بکشد و حتی نتواند یک قدم جابه جایش کند.اولی خواسته بود دست به سرم کند. گفته بودم: "شرط سنی دارد؟" گفت : "نه!"بعد که فهمید خودم می خواهم بروم گفت:" بیشتر از 50 – 60 کیلو نمی شه !" گفتم:"خب !منم 50 کیلو ." گفت :" صبر کن!" رفت . دوستش آمد.

گفت: کی می خواد سوار بشه؟ گفتم:" من!" یک بوفالو ی بزرگ بود.یک بوفالوی بزرگ قهوه ای ! یک شاخش هم شکسته بود. این را بعداً دیدم. وقتی آن عکس را گرفتم و صورت بوفالو توی کادر دوربین گوشی نمی آمد. دلم خواسته بود. دلم خواسته بود سوار آن بوفالو ی آهنی بشوم بعد مرد از پشت صفحه کلید بوفالو را بچرخاند . من سرم گیج برود. به زور آن طناب نزدیک گردنش را بچسبم. بعد  سرعتش را بیشتر کند. خیلی بیشتر . آن قدر که نتوانم سرم را بالا بگیرم و به مامان نگاه کنم. دلم می خواست از نیمه بوفالو آویزان بشوم و بعد سرعتش آن قدر زیاد بشود که دستم ناخوآگاه طناب دور گردن بوفالو را رها کند و پرت بشوم روی زمین و بخندم. زیاد بخندم.اما گفت:" نمی شه! ایراد می گیرن!"

گفتم:" من خیلی حالم بده! دلم می خواد پیاده برم." ماه توی آسمان بود.مثل همیشه قشنگ بود. مثل همیشه ماه بود. یک نیمه ی ماه که نصف دیگرش پیدا نبود و گم بود.گفتم:"کاش برویم شهربازی ! بریم ترن هوایی ! " دلم می خواست سوار آن ترن هوایی غیراستاندارد شهربازی بشوم. بعد اولش الکی جیغ بزنیم. بخندیم. بعد که پیچ برمی دارد و هول می افتد ته دلمان از یکدفعه پایین رفتنش یک جیغ بلند بزنیم. یک جیغ بلند بزنم. گفتم:"کاش می رفتیم. جیغ می زدم. تخلیه می شدم. حالم بد شده! خیلی بد." 

نشستم توی پارکینگ. همانجا که ده سانت از سطح حیاط بلندتر است. چارزانو نشستم. بعد نگاه کردم به آسمان دیدم بین این همه ستاره هیچ ستاره انگار برای من نیست.انگار برای من نمی درخشد. گفتم:" خاک بر سرت که دردت شده بوفالو سوار نشدن!" اشک آمد به چشمم. گفتم:" سر به سرم نذار !" گفت:" گریه می کنی!"خندید. گفت:" من ماموریت دارم ببرمت بالا."  سرم همان طور خیره بود به بالا. به آسمان نگاه می کردم .به اینکه هیچ ستاره ای ندارم توی این آسمان.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۸۹ساعت ۱۹:۴۴ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(4)

استعفا

کلاس سوم یا چهارم دبستان مسئول کتابخانه ی مدرسه ی کوچکمان بودم. کل کتابهایی که ویژه ی بچه های دبستان بود شاید دو طبقه بود. البته توجه کنید که دو طبقه وقتی بیشتر کتابهایی مثل "شنل قرمزی" و " سفید برفی " و...امانت داده شود حجم کمی نیست. هر روز کتابا را مرتب می کردیم و گاهی یک ربع اضافه بعد از وقت مدرسه می ماندیم که همان کتابها  را مرتب کنیم لیست برداریم و امانتیها را چک کنیم. زنگ تفریح هم توی کتابخونه می گذشت که باید کتاب ها را می گرفتیم و امانت می دادیم.یک روز خیلی خسته شدم. مربی پرورشی مان تمام کارهایی را که من و دوستم انجام می دادیم خراب می کرد و بچه ها کتابها را پس نمی آوردند و مربی پرورشی با ما دعوا می کرد. یادم نیست یک برگه یا دو برگه بود ولی از این برگه هایی بود که دو طرفش خط قرمز می کشیدیم .توی همان برگه ها متن استعفانامه ام را نوشتم  و در چند بند دلایل استعفایم را توضیح دادم! البته الآن متنش را یادم نیست و از برگه هم برای خودم رونوشت ندارم!  

توضیخات 

1-گفتم اگر یک روزی خواستم رئیس جمهور بشم پیشینه ام رو بدونید که آینده ام رو حدس بزنید!(شعار انتخاباتی من: خرداد را بی خیال ! دی ماه را پر حادثه سازیم!) 

 2- سیستم از بچگی من رو اذیت می کرده ! 

 3- گفتن بزرگ می شین یادتون می ره هر چی بزرگ تر شدیم بیشتر یادمون موند!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۸۹ساعت ۰۱:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(2)

پست بانوان

داشتم فکر می کردم کاش بعضی پستها را می شد فقط برای خانمها نوشت  و اسمش را می گذاشتم:پست بانوان. به هر حال بعضی حرفها هست که خانمانه است و خیلی با اسم واقعی از آن نوشتن جالب به نظر نمی رسد اما آدم دوست دارد بنویسد. مثل قضایای نبات داغ و درد و آویشن. به هر حال چه اشکال دارد وقتی ما تاکسی بانوان ، پارک بانوان، هتل بانوان ، تو ر سفر بانوان ، نانوایی بانوان،کوپۀ بانوان، دوچرخه بانوان و خیلی و سایل خاص دیگر ویژه ی بانوان داریم که همه حاکی از توجه ویژه به شان زنان است پست بانوان هم داشته باشیم! اگر روزی خواستم پست ویژه ی بانوان بنویسم یک رمز به مطلبم می دهم و تنها کسانی می توانند آن مطلب را ببینند که اسکن صفحه ی اول شناسنامه ی خودشان را برای من ایمیل کنند و همزمان که می خواهند پست را باز کنند به من خبر بدهند تا من از طریق سرعت زیر صفر یاهو آنها را ببینم و تایید صلاحیت شوند که خانم هستند و بتوانند از مطالب آن پست استفاده کنند!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۸۹ساعت ۰۱:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

شادمانه

گفتم: "چه قدر ناز شدی؟!" این را باصداقت گفتم. چشمهایش گرد شده بود. تعجب کرده بود حتماً . شاید فکر کرده بود تا حالا نیامده ام حتما نمی آیم. وقتی من رسیدم داشتند سالادها را می چیدند روی میز. خنده ام گرفت. توی دلم گفتم شوخی شوخی سر شام رسیدم. بعد نشستم کنار بچه ها . همکلاسیهایم بودند از سال آخر دبیرستان.شاید از همان موقع یک بغض نشست ته دلم. یک بغض کمرنگ که صدایم را نمی لرزاند ولی فکرم را چرا. عکسهای بچه ها را بلوتوث کردم. عکس آن دوستی که روز اصلی قرار آمده بود  و من حتی از 118 نتوانسته بودم پیدایش کنم . یک پسر دو ساله داشت که ناز بود و شبیه خودش. گفتم:" آدم باورش نمی شود..." هنوز جمله ام تمام نشده بود. دوستم سرتکان داد گفت :" آره...من همه اش یاد شیطنتهای کلاس می افتم ..." بعد هر دو خیلی متاسف ( از  شادی)خیره شدیم به دوستم که آن وسط بود توی لباس سفید. گفت:" چه طوری با این لباس...". گاهی می آمد به ما سر می زد و می گفت:"جای من هم خالی کنید چی می گید؟!" بعد می نشاندش روی صندلی  و باید به دسته گلش نگاه می کرد و فیلمبردار از آن فیلم می گرفت.

با اینکه زن و مرد جدا بودند کم و بیش رو سری به سر بودند. سر شام یکی از بچه ها گوشه های روسری اش را از پشت گردنش رد کرده بود. من اولش متوجه این تغییر نشدم. وقتی داشتیم حرف می زدیم و من با کنجکاوی ام کلنجار می رفتم که بپرسم به کی رای داده؟ دیدم یک چیزی توی گردنش برق می زند. خنده ام گرفت .از صبح توی فکرم بود سکانس آخر " نون و ریحون " فرزاد مؤتمن را که رستوران را تبدیل به رستوران زنانه کردند و مدیر رستوران گفت: ما فکرکردیم یه رستوران زنونه خیلی خوبه...این طوری خانمها راحت تر می تونن طلاهاشون رو به هم نشون بدن. بحث عوض شده بود. همان دوست برق نشان گفت:" راستی از شورای شهر چه خبر؟" من حس کردم این یک سوال برای سنجیدن میزان اطلاعات من از اخبار شهر است. بحث کشید به جاهایی که فکر نمی کردم گوشه یک سالن عروسی هم گفته شود. در جمع بندی بحث سوالی مطرح شد و من یک ژست روشنفکرانه گرفتم و گفتم :" نه...آتش زیر خاکستره..."

نشد حتی که خداحافظی کنیم. نشد که از این جمله هایی که وقت شوخی می گوییم مادربزرگی است و همچین وقتهایی کاربرد دارد مثل "خوشبخت بشید" و "انشاءالله به پای هم پیر بشید" و ... بگوییم. چادر پیچش کردند و من فقط دیدم نشسته توی ماشین. به خواهرش گفتیم: الآن وقتشه زنگ بزنی بهش... بعد خندیدیم. و آن جمله ها را به خانواده اش گفتیم وقت خداحافظی: "انشاءلله همیشه به شادی..."


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۸۹ساعت ۰۱:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

از هراسها...

شکلش را که می بینم هراس برم می دارد. اصلا فرق نمی کند مربوط به کجا باشد فقط همیشه در برابرش یک حس ناتوانی دارم و گنگ بودن و پیچیده بودن که نمی توانم حلش کنم. همیشه حس می کنم دقیقا متوجه بندهایش نمی شوم. حالا چه توی بانک باشم چه دانشگاه چه هر جایی که چندتا برگه سیاه و سفید بگذارند جلوی رویم و بگویند  پرش کنید! اگر هزار دفعه هم برگه را پر کنم و اگر هزار دفعه در هزار روز متوالی اتفاق بیفتد شک ندارم که این هراس برطرف نمی شود برای اینکه همیشه پر از نکته ی ابهام است که باید حتما بپرسم. 

 حالا فکرکنید با این هراس من بخواهم فرم ثبت نام پر کنم بعد بنویسد:  

نوع سکونت : متقاضی خوابگاه هستم / قبلا ساکن خوابگاه بودم/ همراه والدین/ همراه اقوام / .... آدم دلش می خواهد یک بخش توضیح داشت که می توانست بنویسد خب اگر از یک کسی  که 2 واحد روش تحقیق پاس کرده استفاده کنید برای این کارها نمی میرید به خدا! روش تحقیق چیه ؟ یه خرده از اون عقلتون استفاده کنید موقع طراحی سوال ! خب من الآن کدوم گزینه رو باید بزنم؟! این فقط یکی از این نوع سوالها بود من هم مبتنی بر اصل "خوشبینی" و "زیاد سخت نگیر" بعضیها را همین طوری پر کردم. خب مثلا زده آدرس محل سکونت.من هم آدرس خونه ی اهوازمون رو نوشتم. بعد زیرش نوشته فاصله ی محل سکونت تا دانشگاه به کیلومتر! مگه من کیلومتر شمار دارم توی جیبم! من هم زدم 810 کیلومتر! ولی فکر کنم اهواز تا تهران خیلی بیشتر باشه! بعد نوشته : مذهب : شیعه / نامشخص؟!  خب اگر از نظر شما یک گزینه داره چرا گزینه ای طراحی اش می کنید؟! الآن هم شک دارم ثبت نام با موفقیت انجام شده باشه و اون کد رهگیری که قبل از تموم شدن ارسال مدارک بهم دادن درست باشه ؟! این همه فاطمه رفته دانشگاه مهر زده بعد قبل از فرستادن برگه کد رهگیری به من دادن! جدا اگر لازم نبود خب ملت رو چرا به دردسر انداختین؟! خلاصه اینکه یه شماره 11 رقمی دادن به من به عنوان شماره دانشجویی خبر ندارن من کد ملی ام رو تازه 4 ماهه حفظ کردم!   

آینده نگاشت:  

قال مامان : یه دفه می نوشتی 1000 کیلومتر! بالاخره آدم می خواد یه خرده این ور اون ور هم نگه داره تو راه خسته می شی یه سر بخوای بری!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۸۹ساعت ۱۴:۲۵ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(1)

از جهالتها...

یادم نیست سر چی ؟ ولی یک روز به من گفت:" اگر تو لجبازی من از تو لجباز ترم!" کلاس پنجم دبستان بودم. مقنعه سفید چانه دار می پوشیدیم با مانتوی طوسی.از این مدل مانتوهایی که یک نفر دیگر همزمان می توانست توی آن جا بشود.نمی دانم کلمه ها را معلممان گفته بود یا تمرین انشای کتاب فارسی بود که جمله بسازیم. ولی یادم هست که من ردیف وسط نشسته بودم. نیمکت یکی مانده به آخر. سمت چپ نیمکت نشسته بودم و میز معلم هم سمت چپ کلاس بود. کلاسمان کم جمعیت بود. موقع خواندن جمله ها که شد من خیلی دلم می خواست جمله ام را بخوانم. از بین آن همه کلمه فقط الآن کلمه ی "لجباز" را یادم هست.دستم را گرفتم بالا. بعد با صدای بلند شروع کردم به خواندن جمله :" معلم ما انسان لجبازی است." ناراحت شد. گفت:"چرا همچین فکری کردی!؟" بچه ها هم از پشت سر و جلو و راست و چپ بلند بلند اظهار نظر کردند که :" دلت اومد! خانم به این مهربونی! چرا !واقعا چرا! " اجازه نمی دادند توضیح بدهم. بعد  که سر و صدا تمام شد گفتم که نشون به اون نشون که اون روز این حرف رو به من زدید! گفت:" حالا من یه چیزی گفتم تو چرا جدی گرفتی!" خب بچه بودم دیگه... 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۳ شهریور ۱۳۸۹ساعت ۱۵:۵۰ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(4)

در آخرین قسمت سریال زاینده رود آخرین دیالوگ به این صورت بیان شد که آدم باید همیشه مثل رود زنده رود باشد! 

ما  نیز در ادامه گفتیم : آب ما رو دزدیدن، دارن باهاش پز می دن! 

پ.ن. در یکی از موارد انتقال آب کارون به همه جای کشور به جز خوزستان آب کارون را از سرچشمه ها گرفته و به زاینده رود منتقل کردند و در پی اعتراض مسئولین خوزستان ، یکی از مسئولان اصفهان فرموده بودند که زود تر آب را منتقل کنید و لحنش شبیه آن بود که بالاخره حق ماست که زاینده رود را که به خاطر بی مسئولیتی و بی عقلیها به مرده رود تبدیل شده است با تبدیل کارون به زمین فوتبال دوباره زنده کنیم .  


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۳ شهریور ۱۳۸۹ساعت ۰۰:۰۳ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(2)

خلاصه اینکه ...

یکم- 

خلاصه اینکه آدم بعضی خبرا رو که می خونه خیلی حرفها به ذهنش می رسه که بنویسه اما از آنجا که احتمال سوسک شدن حتی در این فضای مجازی وجود دارد از گفتنش خودداری می کند و به یک خودسانسوری  مبتلا می شود . اصرار نکنید که بگویم کدام مقاله بوده و کدام وطن را امروز می شود با صفحه اول شاد دید و از این مخمصه نجات پیدا کردن راهی ندارد جز اینکه از بعضی توهمها بیاییم بیرون و خلاصه اینکه دو روز است تمام فکرهایم نمی دانم چرا با "خلاصه اینکه" شروع می شود. احتمالا هوس نتیجه گیری از زندگی به سرم افتاده است.با این فضای خودسانسوری و این حرفها  "اعترافات " ژان ژاک روسو را خواندن بسیار جذاب است. آن قدر که دیروز تا حالا کتاب را گذاشته ام کنار دستم و وقتی از نوشتن گزارش خسته می شوم کمی می خوانم تا ذهنم استراحت کند و البته گفتن ندارد لذت این همه اعتراف صریح برای  آدمی مثل من که دوستدار صراحت است حتی به شرط ناراحتی اولیه ی خودش ! خلاصه اینکه گزارش نان بالاخره تمام شد دیگه دود از کله ام بلند می شد وقت نوشتن. 

دوم- 

ماجرای عاشقی علی مطهری را اینجا بخوانید که خیلی نمک است... . 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۲ شهریور ۱۳۸۹ساعت ۱۵:۴۳ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(1)

یکم- 

فیلتر شکن مثل زیارتگاه است وقتی می رسی نمی دونی چی می خواستی بگی؟ 

دوم- 

گفتگوهای فرزاد موتمن کارگردان  و عباس نعمتی نویسنده ی « نون و ریحون» که به آن وضع فجیع و با سانسور پایان داده شد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۸۹ساعت ۱۰:۳۰ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(3)

از خوابگاه...

یکم-  

گوجه سبزها را دید و گفت: اینها هنوز زردآلو نشدن! 

دوم- 

اگر آن یار یزدی به دست آرد دل ما را    به خال هندویش بخشم مشکین شهر و همدان را! 

سوم- 

روزهایی که همه ساعت 8 صبح کلاس داشتیم تا ساعت 2 حرف می زدیم و خواب به چشممان نمی آمد.از هال تک زنگ می زدن و پیامک که بخوابید. ما چشم روی هم می گذاشتیم صدای خنده ی هال می رفت رو هوا.و البته در همین شبها تصمیم کبری می گرفتیم که 12 شب خاموشی بزنیم...  

چهارم-  

آرزو داشتم یک بار توی اتاق ضرب المثل ها را درست به کار ببریم: 

هر که فیل خواهد جور هندوستان کشد! 

دست طرف  را از پشت بریده! 

و هزاران ضرب المثل دیگر که به نابودی کشانده شد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ۲۰ شهریور ۱۳۸۹ساعت ۲۳:۲۰ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(2)

عیدنامه

یکم- عید همگی مبارک. 

پ.ن. جمله تکراری تر از این پیدا نکردم.ببخشید. 

دوم- 

خدا  لورل و هاردی را بیامرزد که اگر نبود صدا و سیما برای خنداندن مردم چی باید پخش می کرد؟! 

سوم- 

از آنجا که خوزستان در ماه رمضان خیلی گرم بود و گفتند ما نورچشمی خدا هستیم حالا هم شده ایم نور چشمی دولت چون ما را یک روز بیشتر از کار و زندگی انداختند. 

چهارم- 

زنگ زدم برای مصاحبه  و کارشناس محترم رفته بودند سوئیس. بعد شماره ثابت آنجا را داد که زنگ بزنم برای مصاحبه. من هم توی رودربایستی و این حرفها شماره را نوشتم ولی زندگ نزدم. خدایی اش کار کردن من تماما به نفع مخابرات است . از این مزدا 3 ها هم به ما هدیه نمی دهند حداقل دلگرم بشویم به کار! 

پنجم- 

نه... هیچی نیست... کوله ام رو نگاه کردم دیدم یک سوراخ بزرگ داره که هر چی فکر می کردم این یک ماه دارم می ریزم توش همه افتاده روی  زمین و از بین رفته است. حالا چه کار کنم؟!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه ۱۹ شهریور ۱۳۸۹ساعت ۰۰:۳۴ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(4)

از خبرها...

امروز در خبرآنلاین این خبر را خواندم که بخشی از آن در زیر آمده است: 

"رئیس سازمان سنجش آموزش کشور گفت: با برگزاری این آزمون، آزمون دیگری برای پذیرش دانشجوی دکتری برگزار نمیشود از طریق این آزمون برخی از نظر علمی فیلتر میشوند و بقیه را مجاز اعلام میکنیم تا به دانشگاههایی که انتخاب کرده اند معرفی شوند.

وی با اشاره به بخش دیگری از گزینش دانشجوی دکتری از طریق طرح جدید گفت: سوابق تحصیلی داوطلبان نیز یک مرحله دیگر از گزینش است که براین اساس معدل کارشناسی ارشد، برخی دروس مهم، معدل کارشناسی و حتی معدل دیپلم در پذیرش دانشجوی دکتری تأثیر خواهد داشت." 

پیشنهاد می شود از معدل دورۀ راهنمایی و ابتدایی هم در این زمینه استفاده شود و حتماً شرط شود که داوطلب دورۀ دکتری پیش دبستانی را گذرانده باشد و از سوابق پیش دبستانی به جای مصاحبه ی دورۀ دکتری استفاده کنند! این روش به آموزش هدفمند و موثر قطعاً کمک خواهد کرد! 

پ.ن. از آنجا که اینجا زود به زود به روز می شود خبرنامه ای که در سمت راست قالب وبلاگ مشاهده می کنید برای کسانی است که بخواهند گزارشهایم را در مطبوعات پیگیری کنند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸۹ساعت ۱۴:۰۴ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(3)

مرغ ِ یک پا

"ما با هم هیچ وقت سر این مسئله به توافق نمی رسیم. " این همیشه آخرین جمله ایست که من به او می گویم و او با سر تایید می کند و می گوید:" یه روزی به حرف من می رسی!" نه هیچ وقت از رشته ام خوشش آمد نه از کتابهایی که خوانده ام نه وقتی انتخاب رشته کردم برای دانشگاه و نه حالا که دلم خواسته همین رشته را ادامه بدهم . هیچ وقت سر این مسئله توافق نمی کنیم. هیچ وقت نمی تواند این راه را نه همان طور که من دوست دارم قبول کند نه اینکه اصلا قبول کند. پارسال بعد از آن جریانات خردادماه انگار تازه همه فهمیده بودند که من دقیقا چه رشته ای می خوانم و قرار است چه کاره بشوم. تابستان پارسال روزی بیست دفعه ( مشخصا دارم اغراق می کنم به معنی خیلی زیاد) این جمله را از آدمهای متفاوت می شنیدم:" این چه رشته ایه تو خوندی ! " یا " تو را خدا بیا رشته ات رو عوض کن! فردا می گیرنت!" یا " حیف نبود رفتی این رشته !" فرق این آدمی که دارم برایتان می گویم با سایرین این است که به رویم می آورد نارضایتی اش را از راهی که رفته ام. از راهی که خودم قبولش کرده ام. با اینکه گاهی فکر می کنم این راه سنگلاخ برای آدمی مثل من خیلی سخت است و شاید بیش از توانم. اما بالاخره که باید رفت! اینکه نمی توانیم با هم توافق کنیم نه تقصیر من است نه تقصیر او.نه حرف او اشتباه است نه حرف من. او مدام وجهی از ماجرا را می بیند که من چشم بسته ام تا راحت تر بتوانم راه را بروم و من وجهی از ماجرا را می بینم که او هیچ وقت دلش نخواسته سرش را برگرداند تا آن را ببیند. اصلا آن قدر فضاهای ذهنی مان از هم دور است که به هر روش که در توانم بوده است نتوانسته ام حلش کنم و حتی کمی از آن فاصله را کم کنم.شاید راه من اشتباه بوده است و شاید کم شدن این فاصله ها نیاز به تساهل بیشتری از سوی او دارد که ندارد. هیچ وقت نشده است که حرف زدنمان ناگهانی به درس و کار نرسد و پایان بندی اش این طور که گفتم نباشد. حداقل الان که دارم اینجا می نویسم به یاد نمی آورم اتفاقی خارج از این حالت را.همیشه راه به همانجا ختم می شود که روزی به رم. نه می توانم حرفش را رد کنم نه می توانم به تمامی قبول کنم. مرغ او هم مثل مرغ من همیشه یک پا دارد و گاهی باعث می شود آدم فکر  کند آدمها با تمام دوست داشتنهایشان منتظرند سرت هرچه زودتر به سنگ بخورد تا راه بهتر زندگی از نظر آنها را بروی و عاقبت بخیر بشوی! و تو باید حواست را جمع کنی که زندگی ات نشود اثبات کردن درستی راهت به دیگران چون اگر جایی از راه را داشتی اشتباه می رفتی دیگر نمی توانی برگردی چون تمام زندگی ات وقف آن می شود که چیزی را اثبات کنی! و بی دلیل و به اشتباه بر اشتباه پافشاری کنی و سخت ترین مرحله از نظر من این مرحله است.  که گاهی آدمیزاد ناخودآگاه دچارش می شود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸۹ساعت ۰۰:۳۲ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(3)

نانوایی

مرد با پشت دست عرق پیشانی اش را پاک کرد. با دست دیگر نان را گرفت و گفت:" نه خانم! اصلا نان من  رو با نان جاهای دیگه مقایسه نکنید."  

گفت :" من از وقتی بچه بودم در همین دکون کار می کردم تا الآن ." 

گفت:" حالا یک چیزهایی هست که نمی شه  گفت. چاپ نکنید این حرفهایی که گفتم." 

پ.ن. تصمیم گرفتم اگر عمری بود و دانشگاهی موضوع پایان نامه ام  بشود: " بازتاب مسائل نانوایی ها در روزنامه ها" حالا یک چیزی شبیه به این!!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۶ شهریور ۱۳۸۹ساعت ۲۱:۱۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(3)

از کار...

 نتایجی که من با یک استقرای ناقص از دوران کوتاه مدت کار گرفته ام:

1- کار در خانه چه برای خانه چه برای خارج از خانه فایده ندارد! به جز اندکی دلخوشی کار! 

2- هر چه فردی از نظر سمت بالاتر باشد راحت تر می توانید به آن دسترسی پیدا کنید حداقل طاقچه بالا نمی گذارند! 

3-رئیس دفترها یا همان منشی های سابق خیلی انسانهای مهمی از نظر سمت هستند دست کم نگیرید! آن قدر که اگر بخواهید با خودشان مصاحبه کنید سخت تر از فرد اصلی است! 

4-یاس کاری در زمان  کار در خانه از قبض موبایل سخت تر است! تفاوت وجه روحی و مادی کار این است. 

5-فکر بیکاری از بیکاری بدتر است. 

5- آرامش خود را در زمانی که مصاحبه شونده عصبانی است حفظ کنید! خیلی موقعیت خوبی است برای جملات قصار نوشتن از وی.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۶ شهریور ۱۳۸۹ساعت ۱۰:۴۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(1)