X
تبلیغات
لحظه هاي آبي من

لحظه هاي آبي من

درد در درد

خیلی وقت است خبر سیاسی نمی خوانم. مثل گذشته حداقل. مسیر زندگی ام شده است به بخشهای اجتماعی سایتها سر زدن و برگشتن. دروغ چرا! حتی گاهی چشم می بندم به  روی  تیترها . چه بشود و یک تیتری که بانمک است و موضوعش جالب و نتوانم روی کنجکاوی ام پا بگذارم که باعث شود خبری بخوانم خارج از حوزه ی جامعه. حتی خبر اقتصادی هم که گاهی می خواندم نمی خوانم. فرهنگی کمی . حتی طنز هم کمتر می خوانم. سال اول که بودم و هم میهن خوان. طنز فرورتیش رضوانیه را خیلی دوست داشتم. صفحه ی آخر هم میهن ۲ که شبیه ضمیمه بود یک ستون داشت به نام «بومرنگ». چند وقت پیش که اعتماد ملی هنوز دار فانی را به زور وداع نگفته بود مطلبش را دیدم . از اعتماد ملی و  صفحه ی طنزش ستون آن نویسنده ای که اسمش یادم نیست ولی ترانه ها را رمزگشایی می کرد خیلی دوست داشتم.بعد که خبر آنلاین را می خواندم طنزهای شهرام شکیبا را بیشتر خواندم. حالا گاه گاهی طنزهای شکیبا را که می بینم روی صفحه ی اصلی حوصله ام نمی شود که بخوانم  و می روم سراغ بخش جامعه که ببینم خبرها را چه طور کار کرده اند و چی . خیلی که سرحال باشم سر می زنم به طنزها اما... .  

حس می کنم این افسردگی و این دور شدن را همه دارند همه ی آدمهایی که روزانه از کنارشان ممکن است بگذریم و نگاهمان نکنند حتی و نگاهشان نکنیم ولی از کنارشان که رد می شوی یک حجم غلیظ خستگی به طرفت هجوم می آورد و دلت می خواهد یک مسیر هوایی باز بشود توی خیابان که خفه نشوی زیر آن همه خستگی آدمها که احاطه ات می کنند و می خواهی تمام مصیبت دنیا را اگر به قد و اندازه ی تو برسد که نمی رسد بالا بیاوری!  

این حس اصلا ربطی به شادیهای چند روزه ام ندارد. این حسی است که نمی توانی رهایش کنی و رهایت نمی کند. این همان اندوهی است که انگار همیشه با من است همیشه با ماست. همیشه پشت خنده هایمان وقتی نگاهمان را از طرف مقابل می گیریم که نفهمد خنده های دروغینمان را می آید پشت پلکها و چشمها را اذیت می کند. خیلی. خیلی زیاد.چشمها که دریچه ی روح بوده اند برای من همیشه. و این روزها انگار به هر چشمی که نگاه می کنی فقط خستگی دارد و درد که  من نمی توانم چشم ببنددم بر این همه درد.مسئله این است!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه ۷ شهریور ۱۳۸۹ساعت ۱۵:۱۴ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(3)

سریالهای ماه رمضان

جراحت:  مروج دیالوگهای عاشقانه به سبک متفاوت

اکرم به امیر حافظ: خر نشو! 

امیر حافظ به اکرم: د آخه زبون نفهم ! چی بهت بگم! 

امیر حافظ به اکرم: می خوای بازم کتکت بزنم! 

اکرم به امیر حافظ : خری دیگه!  

ضرب المثل رایج در سریال: باید فانوس بگیره دستش دنبالم بگرده ! 

توضیح برای دوستانی که سریال را ندیده اند اکرم و امیر حافظ در این سریال یک زوج عاشق پیشه هستند که به خاطر اینکه مثلا  خیلی همدیگه رو دوست داشتند حاضر شده اند از خیر بچه دار شدن هم بگذرند!  

ملکوت: آخرت به سبک ایرانی 

فرشته ی همراه فتاح  به فتاح: حاجی مگه نمی دونی که خدا گر ز حکمت ببندد دری /ز رحمت گشاید در دیگری! 

فتاح به خدا: خدا این چه فرشته ای که همراه من فرستادی آخه!  

فتاح به فرشته ی همراه: تو آخه چه جور فرشته ای هستی که هیچ کاری ازت بر نمی آد!  

توضیح: فتاح دچار مرگ مغزی شده است و مرتبا در سیر و سلوک دنیا و آخرت به سر می برد. مسئله ای که خیلی به چشم می آید این است که وقتی جلوه های ویژه بلد نیستید عزیز من! مگه اسلحه گذاشتند پشت سرتون ! جلوه های ویژه انجام ندید دیگه ! عجبا! ضمن اینکه من ربط شخصیتی سامان و مهتاب سریال را متوجه نمی شوم! این هم تاثیر جهانی شدن است احتمالا که این دو جهان متفاوت را کنار هم قرار داده اند! 

در مسیر زاینده رود: کنسرت احسان خواجه امیری در اصفهان  

دربارۀ این سریال همین را بگویم که اگر بابای مسعود هم از خون مسعود ( با بازی بازیگر مجید در قصه های مجید) بگذره من یکی از خون مجید نمی گذرم! به این نمی گویند کاسه ی داغتر از آش ! می گن: دایه ی دلسوز تر از مادر! 

به جز تیتراژ پایانی در میانه های فیلم گه گاه از آهنگهای دیگر خواجه امیری استفاده می شود و البته خب این خوب است. چون من خودم از صدای خواجه امیری خوشم می اد! 

توضیح: ندارد!  

نون و ریحون: مردان بدون زنان 

 این سریال دلیل اول دیدنش برمی گردد به فرزادموتمن به خاطر فیلم دوست داشتنی اش " شبهای روشن"! بعد هم اینکه چون بقیه ی فیلمها تماما به گریه و آه و اندوه و شبیه به این پرداخته اند این فیلم به خاطر طنزی که دارد و البته نکته هایی که دارد دیدنی است. حالا فرزاد موتمن هم تصمیم گرفته باشد مش ماشالله بسازد در نسخ متفاوت چه اشکال دارد! فقط من ربطش را به سریال دارا و ندار نفهمیدم. آخه یک منتقدی در خبرگزاری نابرنا گفته است که شباهت زیادی بین این دو سریال وجود دارد!

تبرئه  نوشت: علت اینکه من سریالهای تلویزیونی را جسته و گریخته و در اکثر مواقع به صورت صوتی دنبال می کنم تنها رشته ی تحصیلی و  کارم می باشد نه علاقه ی شخصی ام! به قول استاد تجزیه و تحلیل برنامه ها تلویزیونی ما شبیه پزشکی هستیم که نمی تواند به خاطر علاقۀ شخصی اش به یک بیمار یا تنفرش از دیگری به معاینه بیمار بپردازد .تلویزیون مهمترین مریضی است که ما داریم و سرفه هایش روی مردم تاثیر بد می گذارد!

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه ۷ شهریور ۱۳۸۹ساعت ۰۰:۳۴ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(2)

یک روز خوب ...

برای چه نباید خوشحال باشم. گاهی یک اتفاق  شاید خیلی ساده خیلی مهم تر است از آنچه به نظر می آید ! داشتم ناامید می شدم. نمی فهمیدم ایراد کار کجاست! گفتم: گزارش خبری کوتاه را می گویند خبر بلند! گفتم : آدم ناراحت می شود که چاپ نمی کنند. گفتم : باید یک فکر اساسی کرد .قضیه ی یک روز و دو روز نیست. تمام مدتی که زنگ می زدم برای مصاحبه آن روح ناامید آدمیزادگی ام می گفت: "بی خیال! برای چی می خوای زنگ بزنی! " آن روح همیشه امیدوار آدمیزادگی ام جواب می داد: "حالا زنگ بزن! گزارشت رو بنویس. ببین چی می شه! " و آن قد راین جنگ ادامه پیدا کرد تا آخرش گزارش را نوشتم و فرستادم و امروز تیتر یک روزنامه شده است. می توانید اینجا  بخوانید. این اتفاق برای من خیلی بیشتر و مهمتر از تیتر یک شدن مطلب ، چاپ شدن گزارش و ... است. این اتفاق به من یک دل قرص می دهد که می شود روی بعضی چیزها حساب کرد. یک اطمینان. اطمینانی که هراسم از بازگشت و بیهوده گذراندن روزها مجال بروزش را نمی داد. حالا آن روح ناامید آدمیزادگی ام نشسته یک گوشه و  اخم کرده است. دارد خیال می بافد که:" فکر کردی چی ؟ اینجا که ثبات نداره! یک ماه بیشتر نیستی که!" ولی  آن روح همیشه امیدوار آدمیزادگی ام می خندد . خیلی می خندد و جواب می دهد:" خیلی بچه ای! خیلی !" 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ۶ شهریور ۱۳۸۹ساعت ۱۱:۴۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(2)

اینجا یک سر بزنید. جای خوبی است... .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ۶ شهریور ۱۳۸۹ساعت ۱۱:۰۶ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

باورم نمی شه... اصلا اولش نمی خواستم نتیجه رو نگاه کنم ... بعد از اینکه صفحه باز شد اول چند دقیقه خیره شدم به صفحه مانیتور بعد شروع کردم جیغ جیغ کردن...خیلی خوب بود...خدا جونم خیلی دستت درد نکنه! 

قبلا نوشت و بعدا نوشت: آنچه در ادامه می آید نوشته هایی است که می خواستم امروز اینجا بنویسم ولی چون خیلی خوشحال بودم یادم رفت : 

یکم- 

امروز مثلاً نشسته بودم که گزارش بنویسم ولی نمی دانم چه شد که رفتم سراغ نوشته های قدیمی . این کار همیشه تفریح خوبی بوده برایم. بعد دیدم یک وقتهایی خیلی ببخشید البته آدم چه قدر روحش وحشی بوده خودش حس نکرده است؟من  به این حالت می گویم: عصبانیت پنهان! یعنی آدم حواسش نیست که چه قدر عصبانی است یا چرا عصبانی است؟ از یک چیزی که نمی دانی یا شاید از همه چیز قاطی می کنی و این حالتی است که آدم  جوجه تیغی وجودش گل می کند ! وقتی انرژی منفیهای وجود آدم جمع می شود و آتشفشان وجودت سرریز می کند!

دوم- 

پناه می برم

به تو

به تو

به تو

خدایا

که بنده ی خوب نبوده ام برایت

هیچ وقت

اما

چه می شود

مال بد،

هست

همیشه، بیخ ِ ریشِ صاحبش!

5شهریور 89


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه ۵ شهریور ۱۳۸۹ساعت ۱۵:۲۲ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(3)

کابوس...

اولین کابوسی که توی زندگی ام به یاد می آرم  مربوط می شه به چهار تا شش سالگی ام. داستان کابوس این بود که "ایکی یو سان" رو یه گروه سامورایی ناشناس گرفته بودند و من و "سایو جان" و "آقای شینسه" قرار بود نجاتش بدیم. این قدر توی خواب استرس گرفتم که از خواب پریدم بعد هم هر چی سعی کردم بخوابم دوباره ادامۀ خوابم رو می دیدم. خلاصه بعد از اینکه آویزان مامانینا شدم  و سعی کردم بخوابم یه تصویر باغ پاییزی رو دیدم و کابوسم تموم شد. شما اولین کابوس رو  یادتون می آد؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه ۴ شهریور ۱۳۸۹ساعت ۰۱:۳۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(6)

از استادها...

این روزا خیلی دلم تنگ می شه برای استادا... 

برای کلاساشون... دلداری ها و غصه خوردنای علمی شون...برای تحلیلهای اجتماعی سیاسی علمی شون...برای منتظر موندن دم در اتاقاشون... برای اینکه صدایت بزند : سلام دربان بهشت! ... برای اینکه عکسها را چسب بزند روی تخته و بگوید:"حیرت آوره!"...برای اینکه فاطمه بگوید شبیه روشنفکرای دوره ی مشروطه است و من دلم نخواهد از کلاس بزنم بیرون وقتی تمام می شود...برای اینکه داستان برایش بخوانی و بگوید: دانشگاه شده مدرسه! ...برای اینکه سر کلاس خوابش ببرد و از خوابیدنش عکس بگیری و وقتی بیدار بشود شوکه شوی از تحلیلها و نقدهای دقیقش انگار نه انگار که وقت کنفرانس چرت می زده... برای اینکه وقتی مصاحبه می کردی برای گزارش از شخص حس کنی باورت ندارد. بعد از کارت تعریف کند وقتی صفحه ی اولش را بخواند و من ذوق کنم... برای اینکه سر کلاس حس کنی بعد از کلاس تمام می شود این استاد .بس که مایه می گذارد از خودش و بگوید:" حضرت والا!"...برای اینکه بخندد عینکش را جابه جا کند و بگوید: این نظریه رو ... برای اینکه لپ تاپش را بیاورد سر کلاس و من بگویم به سکینه : این کلاس لپ تاپ محور است... خیلی کم برای آن استادی که مثلا لهجه فرانسه داشت و گاهی عذاب وجدان می گیرم برای قُد(غُد؟) بازی های سر کلاسم!...برای اینکه سر کلاس کتاب قانون  بخوانیم و بگوید:"علی الاصول بله باید این طور باشه...شارع مقدس برای این ..." ... برای اینکه بگوید:" مهمترین پرونده های سیاسی زیر دست من بوده دختر جان!" .... برای اینکه تشویق کند همه را به رای دادن و ترم بعد از این رو به آن رو بشود...برای اینکه به "دلنوازان "اشاره کند و بگوید:" ما مهتاب مقدس داریم!" ... برای اینکه سر کلاس از کانت حرف بزند... برای اینکه فکر کند ما دچار منگلی مزمن هستیم در ریاضیات و من حرص بخورم...برای اینکه بگوید:" جوونا!" و به آن گوشه سقف نگاه کند وقت درس دادن... برای اینکه سر کلاس جک لری تعریف کند و ترجمه اش کند و من دلم نخواهد که بشناسد من هم استانی اش هستم...برای اینکه  سر کلاس خوابت بگیرد وقتی جدول آماری می کشید...برای اینکه از اطاعت و متابعت حرف بزند و من جلسه ی پنجم تازه پیش زمینه های منفی ام را از او بگذارم کنار و دوست داشته باشم آن روسری ها و مانتوهای همیشه رنگی اش را ...برای اینکه سر کلاس یک نفر دیگر تبریک روز معلم بگوید و برگردد از سکینه تشکر کند و ما ریسه برویم از خنده...برای اینکه پشت سر هم و تند تند  اسلاید  نشان بدهد و بگوید:" الان تموم می کنم درس رو که کلاس تموم بشه!"...برای اینکه جامعه شناسی گیدنز را امتحان بگیرد آن هم تستی ... برای اینکه بگوید:"علمی بحث کنید بچه ها!" و طاقتش نشود دیکته گویی کلاسی را... برای اینکه سر کلاس شعر بخواند از حافظ از خیام و من هر جلسه مهمانش باشم... برای اینکه از کانادا حرف بزند و بگوید:"honey!" ... برای اینکه هر جلسه شکلات و چایی بخرد برای بچه ها به بهانه ی جریمه ی دیر آمدن دانشجوها... برای اینکه لهجه ی ترکی داشته باشد و تحلیل کند چرا دو زبانه ها مشکل دارند در فارسی حرف زدن... برای اینکه با ذوق از جامعه نظارتی گیدنز حرف بزند و از نظریه ها ی دانیل بل و بگوید:" اصلا می رسیم به یه جاهایی که خیلی عجیبه! " ...برای اینکه از نظریه های xو y مدیریت بگوید...برای اینکه بیست دقیقه ی اول کلاس عمومی را حضور و غیاب کند و کلاسش به یک کتابخانه ی عمومی تبدیل بشود...برای اینکه تاریخ روزنامه نگاری را دیکته بگوید و ورد زبانش باشد:" روابط عمومی یعنی شفاف سازی!" ...برای اینکه کتاب قطور معرفی کند و بگوید:"به هر چیز ی نباید گفت دیکتاتوری !"و شرایطش را برایمان بگوید و آرمانشهر توماس مور را از او به یادگار داشته باشیم...برای اینکه بگوید:" زن فقط باید پنج کلمه حرف بزند." و من درسش را حذف کنم...برای آن استادی که آمار درس می داد و من فقط موقع حذف اضطراری دیدمش که باید برگه را امضا می کرد!...برای خیلی هایی که شاید الآن به ذهنم نیایند ولی ازشان چیزی را یاد گرفته باشم کم و زیاد....برای اینکه اصلا کلاسش را نرفته باشی ولی به استادی قبولش داشته باشی چون قبل از رفتن به دانشگاه با او مشورت کرده بودی و او گفته بود:" اگر سنگ هم از آسمون بارید باید دووم بیاری..." و من دوام آورده بودم آیا؟    

دلم می خواد به بعضی استادا زنگ بزنم و حالشان را بپرسم ولی روم نمی شه ... .

پ.ن. مطمئنا دوستان اسم خیلی از استادهایی را که نشانی داده ام بدانند فقط اگر می خواهید اسم بیاورید نشانی اش را کنارش نیاورید ... 

پ.ن.۲. دو شعری که استادان معمولا خیلی به کار می برند و البته خیلی هم کاربردی است: 

الف) هرگز حضور حاضر غایب شنیده ای... 

ب)رشته ای بر گردنم افکنده دوست /می کشد هر جا که خاطر خواه اوست


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه ۳ شهریور ۱۳۸۹ساعت ۱۳:۲۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(7)

گاهی فکر می کنی اصلا مهم نیست کی با چه در جه ای از استعداد و هوش و مهارت هر چیزی حتی یک پوست نارنگی گندیده ممکنه تو این خاک حروم بشه!( وسعت این خاک به ذهن شما بستگی دارد!) 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه ۲ شهریور ۱۳۸۹ساعت ۱۱:۴۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(3)

اعتراف نامه

من اعتراف می کنم. اعتراف می کنم که از وقتی برای کنکور شروع کردم درس خواندن لاغر تر شده ام. این اعتراف را اینجا می نویسم برای شادی دل دوستان، آشنایان ، اقوام  و خانوادۀ گرامی که بعد از هربار دیدن من می گویند: "تو چرا این قدر لاغر شدی؟" و البته فکر می کنند من در این زمینه پنهان کاری می کنم  که جواب می دهم :" نه دیگه این قدر که می گین! یه ذره !" من اعتراف می کنم با اینکه بیشتر از حد مجاز درس نخواندم ولی لاغری من از آن دوره شروع شد که البته خودم از این اتفاق بی خبر بودم تا بهمن ماه که همه متفق القول این جمله را تکرار کردند و من با هر بار دیدن خودم در آینه سعی کردم علت و زوایای لاغری را بیابم که البته تحقیقات همچنان ادامه دارد!

با این حال من اعتراف می کنم که لاغر شده ام تا به دل دوستان اهوازی بنشیند چون در طی چهارسال گذشته با هر بار دیدن من اظهار می کردند :" تو که داری می میری! چرا این قدر لاغر شدی!" و البته من زیر بار نمی رفتم.

من اعتراف می کنم که این همزمانی لاغر شدن و کنکور خواندن درست است اما قرار نیست هر همزمانی علت و معلول هم باشند! من اعتراف می کنم که قبل از عید با ترازوی معلوم الحال خانه خودم را وزن کردم و متوجه شدم دو کیلو کمتر از گذشته وزن دارم! و به این فکر افتادم که وزن را به حالت قبل برگردانم.اما تا کنون تلاشها نتیجه ای نداده است چرا که یکی یکدانه خواهر و سایر اعضای خانواده معتقدند:" کسی با خوردن هوا چاق نشده تا حالا!" و البته :" این غذائه که تو می خوری؟"

پیش بینی می شود من تا پایان ماه رمضان از صحنه ی(نقشه؟ صفحه؟) روزگار محو بشوم بویژه اگر شرجی ها در روزهایی که من تصمیم می گیرم بروم بیرون ادامه پیدا کند و من هوس پیاده روی هم به سرم زده باشد قطعاً تا پایان شهریور این امر تحقق می یابد!

پ.ن. الان که می نویسم 45 دقیقه تا اذان مانده است.من هم امروز بدجوری ضعف کردم. نا ندارم از رختخواب بلند بشم. پیرو همان حرف که : خواب روزه دار عبادت است من از ظهر تا حالا در حال عبادتم! و از آنجا که فاطمه یک پست نیمه اختصاصی در وبلاگ جدیدش نوشته برای من در حال حاضر من یک جهادگر عابدم !


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه ۱ شهریور ۱۳۸۹ساعت ۱۹:۳۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(1)

مسئله این است: وقتی تو چیزی نمی دانی چه طور فکر می کنند چیزی می دانی یا بدتر فکر می کنند فکر می کنی که چیزی می دانی؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه ۱ شهریور ۱۳۸۹ساعت ۱۲:۲۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(2)

از رمضان در شهر

رفت:

هوا از صبح شرجی بود.کولر گازی مان نفسش در نمی آمد. اخبار هم بالاخره اعتراف کرد که رطوبت هوا در خوزستان 87% است. از سر خیابان سوار تاکسی شدم برای چهارشیر . هنوز دو دقیقه نشده بود که  بطری آبش را در آورد و قبل از این که سرش را باز کند تکانش داد. یک تکه یخ 10در 4 (از صداش حدس زدم و اندازۀ بطری) توی بطری بود که وقتی می خورد به دیوارۀ بطری آدم می توانست مزۀ یخ و سر کننده اش را روی زبانش حس کند. توی راه هر دو دقیقه یک بار بطری را در می آورد و همان حرکت را تکرار می کرد. من خیلی تشنه ام نبود  چون تازه از خانه بیرون آمده بودم   ولی وقتی یخ توی بطری تکان می خورد انگار می خورد به قلب من .

برگشت:

نزدیک 15 خیابان را پیاده رفته بودم. اذان را گفته بودند. سوار تاکسی شدم. از شبکه جوان یک سریال نمایشی پخش می کردند. وسط نمایش دو تا خواهر داشتند با هم حرف می زدند که یکی بی حال شد و خواهرش گفت:" مگه دکتر نگفته تو با این حالت نباید روزه بگیری؟" خواهر بی حال شده هم جواب داد:" حالا روزه گرفتم! انشاالله چیزی ام نمی شه!" راننده هنوز حرف زن تمام نشده بود گفت:"گور بابات...روزه... تو این گرما..."بعد دست کشید روی پیشانی و عرقش را خشک کرد.  

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه ۳۱ مرداد ۱۳۸۹ساعت ۲۳:۱۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(1)

قانون زندگی: وقتی چیزی مهم می شود که دیگر مهم نیست که مهم است یا نیست.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه ۳۱ مرداد ۱۳۸۹ساعت ۱۳:۰۸ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(1)

نمی دانم من فقط این طوری ام یا همه ی آدمها ؟ یک چیزی که کم می شود بیشتر نبودش را حس می کنم. وقتی چیزی دم دستم هست خوب است اما وقتی نیست بیشتر جای خالی اش به چشمم می اید. اصلا اگر حتی مهم هم نباشد وقتی یک چیزی سر جایش نیست مدام دنبالش می گردم. نمی دانم من این طوری ام یا همه ی آدمها؟ وقتی یک قاب را از سر جایش برمی دارم جای خالی قاب همیشه توی ذهنم می ماند. بعد بیشتر سعی می کنم به یاد بیاورم آن قاب چه شکلی بود چه رنگی بود. 

برای همین این روزها نمکدان را حتما می آورم سر سفره. و سعی می کنم حتما یکدانه اش کنار دستم باشد.وقتی ماست می خورم وقتی سالاد می خورم که همیشه نمکی می خوردمشان سعی می کنم به خودم بقبولانم که نمکش اندازه است و من چون قبلا نمک بیشتری می زدم الآن به نظرم کم نمک می آید. نمک که کنار دستم هست می توانم تصور کنم طعمش را. فکر می کنم احساس محروم شدن از چیزی از محروم شدنش بدتر است.با این حال اصلا فکرش را هم نکنید که می شود لیمو ترش را بدون نمک خورد!ابداْ!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ۳۰ مرداد ۱۳۸۹ساعت ۲۲:۳۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(2)

نوستالژی

 

پ.ن. فکر می کردم نسل این نوع آب نباتها منقرض شده است.ما بهش می گفتیم"کپل" (به ضم کاف و پ)!شما چی ؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ۳۰ مرداد ۱۳۸۹ساعت ۱۲:۵۵ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(5)

از سانسور

من هیچ وقت فلسفه ی سانسور فیلمهای ایرانی را نفهمیدم. فیلمی که پانصدتا مجوز ریز و درشت دارد  و برای هر قدم بازیگرش مجوز گرفته است چرا باید از فاصله ی گرفتن مجوز نمایش تا اکران خصوصی تا اکران عمومی تا سینمای شهرستان تا شبکه های تصویری خانگی سانسور بشود آن قدر که بشود «خاک آشنا»ی فرمان آرا که البته من ندیده ام ولی فرمان آرا در یک مصاحبه گفته بود مثل عکسی است که چشمش را در آورده اند. امروز فیلم «ستاره می شود» جیرانی را نگاه کردم. سال ۸۵ فیلم را دیده بودم اما به خاطر همراهی کردن دوباره دیدم و البته من مشوق بودم برای تماشای فیلم. با سانسور  یک نیمه سکانس مهم که از فیلم زده بودند و هزار هزار دیالوگ مهم آنچه دیده شد تنها تصویر موهوم و در هم برهمی بود که معنی هم نداشت... .

کتاب تاریخ پیش دانشگاهی مان یک جمله ی قشنگ داشت از یک باستان شناس که گفته بود وقتی حفاری ممکن است به یک اثر باستانی ضربه وارد کند و آسیب برساند بهتر است که اصلا این کار انجام نشود. آخرش من نفهمیدم چه طور فیلم "بنجامین باتن" را از تلویزیون پخش کردند؟ 

پ.ن. اینجا شعر مریم را بخوانید . من که خیلی دوستش دارم...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه ۲۹ مرداد ۱۳۸۹ساعت ۱۸:۱۰ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(2)

تکه نوشت

یکم- 

یک حسن وبلاگ نویسی وقتی انرژی منفی های وجود آدم زیاد می شود (نمونه ی دو پست قبل ) این است که آدم رها می شود از آن همه انرژی منفی و بعد می توانی درست فکر کنی. نمی دانم فیلم "مسیر سبز" را دیدید یا نه! قهرمان سیاه پوستی داشت که بی گناه به زندان افتاده بود و البته این ویژگی را داشت که می توانست دردها و رنجهای جسمی آدمها را به جان بخرد و بعد با سرفه کردن آنها را از خودش دور می کرد. نوشتن کلا همچین حسی دارد... 

دوم- 

این دو روز نشسته ام به خواندن کتاب " درآمدی به مطالعات خانواده" . کتاب جالبی است برایم چون خانواده را و بودنش و نبودنش را می برد زیر سوال و سعی می کند دلایل وجودی اش ، تنوع خانواده و مسائل خانواده را با نگاهی جدیدتر بررسی کند و معتقد است این تفکر قالبی خانواده را باید به چالش کشید: زن و مرد سفید پوست که صاحب فرزندانی   هستند  و زندگی خوبی را کنار هم می گذرانند. این تفکر قالبی متضمن قبول ناهمجنس خواهی ،نژاد پرستی و نفی سایر اشکال خانواده از جمله تک والدگری ، طلاق، خانواده ای از سایر نژادها مثلا سیاه پوست و ... است که آنها هم از انواع خانواده هستند. ضمن اینکه وقتی مشکلات خانواده را رد می کنیم نمی توانیم مسائل را حل کنیم. از آنجا که طبق نظرات پارسونز برای خانواده نقش کارکردی از جمله تولید مثل و هویت سازی برای افراد قائل می شویم سایر اشکال خانواده و مشکلات پیش آمده در این زمینه را که با آن تصویر قالبی مخالف است کژکارکرد تلقی می شود. کتاب خوبی است.سعی می کنم از این کتاب بیشتر بنویسم. 

سوم- 

از این جمله خیلی بدم می آید:" قدیمیها یه چیزی می دونستن که به این روش عمل می کردند." 

وقتی این جمله شنیدنش حرص ادم را در می آورد که آدمهایی که بی فکر به روشهای قدیمی عمل کرده اند به آدمهایی که بی فکر روشهای جدید را امتحان می کنند می گویند.از هر دو دسته حرصم می گیرد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه ۲۹ مرداد ۱۳۸۹ساعت ۰۱:۰۳ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(2)

کارهایی که انجام دادنش اعصاب قوی می خواهد: 

1- دیدن اخبار ساعت 14 

2- دیدن اخبار 20:30 

3- دیدن اخبار ساعت 19 بویژه مجله خبری و آن مجری کذایی که صدایش حال آدم را بد می کند. 

4- هر نوع ساعت خبری که شما بیشتر می بینید بویژه خلاصه ای از خبرهای ساعت 14 که نمونه ی یک کار غیرحرفه ای تقلیدی و بی سوادی مسئولان بخش خبری است و خودش یک پست مجزا نیاز دارد. 

5- کمک فکری به مامانها برای اینکه افطار چی درست کنند؟ 

6-دل سوزاندن برای باباها که مثل اسفنج نم دار می شوند وقتی از سرکار برمی گردند  توی شرجی... 

7- دل سوزاندن برای مامانها که باید با این اسفنجهای نم دار کنار بیایند که مبادا خاطر عالی شان مکدر شود... 

8 - شنیدن صدای کولر گازی که به هن و هن افتاده و نمی تواند خودش را خنک کند چه برسد به یک متر مربع جلوی کولر !  

9-پیدا کردن سوژه ... 

10- تلاش کردن برای بیرون رفتن از خانه بس که هوا گرم است و چند روزی هم شرجی... 

پ.ن.10-اگر نمی دانید شرجی چه جوری است تصور کنید که تمام شهر به یک حمام پر از بخار بدون تهویه تبدیل شده است و بویی شبیه فاضلاب هم به مشام می رسد. 

 11-زنگ زدن به دبیر سرویس محترم و دوست داشتنی برای چک کردن سوژه . 

12- پیدا کردن تعدادی جامعه شناس فرهیخته که کمی مطالعه دربارۀ زنان داشته باشند و حوصلۀ مصاحبه کردن هم داشته باشند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۸۹ساعت ۱۰:۵۵ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(4)

سرگردان نوشت

بعضی وقتها آدم تا در یک مسیری نیفتد دقیقا متوجه نمی شود  عمق فاجعه را! مثلاً اینکه همه می گفتند وقتی از یک مسیری مثل درس خواندن دور بشوی خیلی سخت است دوباره چسبیدن برای خواندن کنکور و نه البته برای یاد گرفتن! این روزها که گذشت از وقتی انتخاب رشته کردم و پی انتخابم را به تنم مالیدم  کاملا به این نکته رسیدم. با اینکه تمام  تیرماه را کتاب گرفتم و گفتم می خواهم حداقل زبان و روش بخوانم تا تکلیفم معلوم شود و نشد. چسبیدم به کار و کتاب غیر درسی ! کار و بار هم که خودش شده است مصیبت عظما! کتابهای غیر درسی هم نصفه نیمه رها کرده ام! "بوستان سعدی "که از مهر پارسال شروع کرده ام و تمام نشده است. کتاب "درآمدی بر مطالعات خانواده " که نمایشگاه امسال خریدم چون می خواستم جدی در حوزه ی مورد علاقه ام کتاب بخوانم. "ترس و لرز "چون خیلی گیج کننده شد برایم وقتی به نیمه اش رسیدم و تصمیم گرفتم مدتی رهایش کنم تا ذهنم استراحت کند ." قصه های صمد بهرنگی" که فقط ماهی سیاه کوچولویش را خواندم. کتابی که برای درس تجزیه و تحلیل برنامه های تلویزیونی خریده بودم و همان بیست صفحه که خواندم جلوتر نرفتم. شاید اگر بهتر فکر کنم حداقل پنج تا کتاب دیگر هم پیدا کنم که همین مدت به نیمه رسیده و نرسیده رهایش کرده ام. حالا امشب خواندم خبر این را که قرار است نتیجه نهایی هفته ی دیگر بیاید و من نمی دانم چرا خوشحال شدم. من که می دانم حالا حالاها بلاتکلیفم. من که به همه گفتم قبول نشده ام و خواستم تکلیفم را با دلم مشخص کنم. من که سر در گم ام. من که هی خودم را به زور می چسبانم به زندگی و این زندگی است که من را می راند. من که این روزها چسبیده ام به ستایش زندگی نه برای آن که مرا طرد می کند برای آن که تازه دارم سعی می کنم تمام آنچه را سالها داشته ام و نداشته ام بشناسم.خوب بشناسم. من که گاهی دلم می خواهد به صراحت ننویسم اینجا.وقتی با آدمهای سکه ای حرف می زنم و احساس نا امنی به من دست می دهد از این همه نکته سنجی و بعد به خودم می گویم من این سبک زندگی را آگاهانه انتخاب کرده ام مهم نیست بقیه چه طور رفتار می کنند.

چندتا مطلب توی سرم هست که دلم می خواهد بنویسم و البته چون براساس نظریه های ارتباطی است حوصله ام نشده است که وقت بگذارم برایش و  بنویسم . حس می کنم این روزها دارم دوباره می افتم در سراشیبی تکرار و احتمال دارد بعضی آدمها توی دلشان بگویند :"مجبورت نکرده اند که هر روز یک پست بنویسی! یک ماه ننویس شاید ماه بعد بهتر بنویسی!" یک وقتهایی هم حس تلویزیون بهم دست می دهد وقتی برنامه های تکراری آبکی پخش می کند و هیچ کس نمی داند چرا؟ حتی خود تلویزیون! مدام سعی می کنم این حس سنجاقکی را خوب بشناسم تا بتوانم با آن کنار بیایم. این حس سنجاقکی که دارد پوست می اندازد و خیلی درد می کشد و خیلی درد دارد این پوست انداختن! کلا خیلی خوب است آدم وقتی حالش خوب نیست یک جایی هست که حرف بزنی و بنویسی حتی اگر کسی نخواند حتی اگر نشنود آدم حس بدی بهش دست نمی دهد و من فکر می کنم وبلاگ نوشتن یک چیزی دارد فراتر از شنیده شدن و خوانده شدن. یک حس استقلالی که آدم را وادار می کند باور کند که اگر چه خوب است همراهی دیگران و شنیده شدن و خوانده شدن ولی اگر نبود اگر نشد می توانی خودت را خوب بشناسی و غمت نباشد و  این خود را ورای نوشته ها کاویدن لذتی دارد نا گفتنی.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۸۹ساعت ۰۰:۳۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(3)

از کار...

این گزارش من هست برای خبر: چرا ما ایرانی ها نمی خندیم؟  

و اینجا فایل پی دی اف روزنامه که امروز چهارشنبه مطلب کار شده است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۶ مرداد ۱۳۸۹ساعت ۲۳:۱۲ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(1)

در ستایش پرپین

 

نام این گیاه پرپین (به فتح پ و سکون ر ) است که جنوبیها ( در حدی که من می دانم خوزستان) به عنوان سبزی مصرف می کنند.یعنی وقتی شاهی نیست ما پرپین داریم.از پرپین ترشی هم درست می شود. کردها به آن پلپین (به فتح پ و سکون لام) می گویند.البته آنها از آن به عنوان سبزی استفاده نمی کنند ولی توی آش می ریزند که البته آش مخصوص خودشان است.  از آنجا که در دوره ی دانشجویی متوجه شدم دوستان پرپین را نمی شناسند گفتم در راستای اقلیم شناسی و اقلیم شناساندن پرپین را ثبت جهانی کنم!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۶ مرداد ۱۳۸۹ساعت ۰۹:۴۰ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(3)