X
تبلیغات
لحظه هاي آبي من

لحظه هاي آبي من

گاهی دلم می خواهد بشنوم آدمها را . خسته شده ام از این همه حرف زدن و حرف زدن و توهم شنیده شدن. دلم می خواهد خوب بشنوم.خوب. خیلی خوب. تا این حس قطره روغن توی لیوان آب را از دست بدهم...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه ۱ مرداد ۱۳۸۹ساعت ۱۷:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

از کار...

بعضی روزها برای کار خوب است.همه چیز زود آماده می شود.بی حرص خوردن.بی پاس داده شدن توسط روابط عمومیها.بی دغدغه.

بعضی روزها برای کار خوب نیست.همه چیز به هم گره می خورد.یک روابط عمومی خواب آلوده به تورت می خورد یا مریض روی تخت بیمارستان. بعضی از روابط عمومی ها هم یک هفته در میان به مسافرت می روند و در نتیجه هر هفته که زنگ بزنی یک نفر هست که هفته ی قبل مسافرت بوده و چون همکارش که هفته ی قبل بوده این هفته به مسافرت رفته از هیچ چیز خبر ندارد هیچ وقت کار پیش نمی رود.

بعضی روزها برای کار خوب هست و خوب نیست.دو نفری جواب می دهند.دو نفری مثل توپ فوتبال پاس می دهندت. دو نفری وقت می گذارند برای مصاحبه.بعضی شماره های آدمهای نایاب را بالاخره پیدا می کنی که جواب نمی دهند.

امروز از آن روزهایی است که خوب هست و خوب نیست برای کار.اما از روزهایی که خوب نیست خیلی بهتر است.خیلی... .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۸ تیر ۱۳۸۹ساعت ۱۷:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

ساعتهای شنی است روزها

برمی گردانی

و مهلت خود را می بینی.

"شمس لنگرودی"


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۷ تیر ۱۳۸۹ساعت ۱۷:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

مرثیه های تکراری...

حال آدم بد می شود...خستگی یک دنیا روی شانه هایت سنگینی می کند و مدام با خودت فکر می کنی این چه حماقتی است ؟ این چه خودخواهی است که دیگر خواهانه جلوه اش می دهند؟ این چه رسمی است؟این چه روشی است؟ چند بار ؟چند نفر بی گناه؟ چند روز باید ادامه پیدا کند این رسم آدم کشی؟این رذالت نابخشودنی؟ این چه شجاعت احمقانه ای است که بهش می گویند حمله ی انتحاری؟ که بهش می گویند تلاش برای به دست آوردن آزادی؟ تلاش برای نجات آدمها؟ این چه نجاتی است؟ دلم برای زاهدانیها ،برای تمام سیستانیها و بلوچستانیها می سوزد !برای تمام ایران برای این سرزمین همیشه در خون همیشه در خاک! خسته می شوی از این تاریخ نفرت بار همیشه تکراری!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ۲۶ تیر ۱۳۸۹ساعت ۱۷:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

حس سنجاقکی را دارم که در حال پوست انداختن است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ۲۶ تیر ۱۳۸۹ساعت ۱۷:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

از حل شدنهای حل نشدنی....

گاهی حس می کنی بعضی آدمها آن قدر تحت تاثیر یک نویسنده یا متفکر قرار گرفته اند که اگر بخواهی بشناسی شان باید آن متفکر یا آن نویسنده را بشناسی.وقتی به این حس می رسی نمی دانی این حس درست است یا غلط.شبیه حل شدن یک نفر در دیگری است. آن قدر که تمام حرفها و استدلالها شبیه به هم است.شبیه نگاه کردن از پنجره ی فکری دیگری. نمی دانی این حل شدن ( به زعم خودت حل شدن در دیگری) خوب است یا بد؟ و یک دنیا سوال دیگر که دلت می خواهد یک نفر به آن جواب بدهد اما نمی دانی می شود یا نه؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۴ تیر ۱۳۸۹ساعت ۱۷:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

افتادن در مرداب قضاوت

گفت:"هر کسی اونی نیست که خودش می گه اونی است که دیگران می گن." این جمله اش را آخر گزارش از شخصی که از استادم نوشته بودم آوردم. این جمله اش توی گوشم زنگ زده بود.یکی از روزنامه نگاران قدیمی بود.یکی از آن آدمهایی که مدام سیگار دستشان است . از اولین بارهایی بود که جلوی خودم را گرفتم تا نگویم:"سیگار نکشید لطفا!" این جمله اش توی ذهنم می آمد گاهی . پایین و بالا می رفت . می چرخید و بعد سر ریز می شد از زبانم وقتی نیم خورده حرف می زدم و نیمه بلند برای خودم.

"تلقی ها و شناختنها و فهمیدنهای دیگران آدمی را شکل می دهند.همه می پندارند که هر کسی آنچنان فهمیده می شود که هست ،اما نه ، آنچنان که فهمیده می شود هست.به عبارتی دیگر ،هر کسی آنچنان است که احساسش می کنند، نه آنچنان احساسش می کنند که هست."۱ اینها را که خواندم و چند خط بعدترش نتوانستم ادامه بدهم بقیه اش را.برگ زدم که بروم صفحه ی بعد. نشد.برگرداندم.از یک صفحه قبلش خواندم.دوباره رسیدم به همین صفحه.دو بار ، سه بار، چهار بار.کارت را گذاشتم لای کتاب. بستمش.نمی شد ادامه داد.توی تاکسی نشسته بودم. شرجی را نمی شد تاب آورد و این جمله را.گاهی که آدم خسته می شود گاهی که فکر می کند باز حجم قضاوت کردنها و قضاوت شدنهای بی رحمانه ی زندگی اش دارد بیشتر می شود این جمله ها که تاب می خورد توی سر آدم حکم به عادی بودن می دهد . حکم به همین بودن.و آدم خسته می شود از این چرا تمام نشدنهاوچرا کنار نیامدنها با این قضاوتها. خسته می شوی از خودت از همه. از این فکرهای بی امان کنترل نشدنی.دلت می خواهد یک بار هم که شده قضاوت نکنی.نه بلند بلند. نه توی دل. نه با نگاه و بدون فکر. بعد فکر می کنی که قبلا هم به این موضوع فکر کرده ای.به اینکه انتخاب کردن خودش یک نوع قضاوت است.انتخاب نارنجی به زرد قضاوت است با این مضمون که نارنجی خوشرنگتر است.و این ساده ترین و شاید حتی بی اهمیت ترین نوع قضاوت است.حالا برسد به قضاوتهای بزرگتر ، بی رحمانه تر، بی انصافانه تر ، دل شکستنی تر ، ناراحت کننده تر و ... . شاید حرف نادر ابراهیمی بیشتر به دلم نشسته بود وقتی توی ابوالمشاغل نوشته است ما برای قضاوت کردن هستیم.اما نه قضاوتهای حقیر بلکه برای قضاوتهای بزرگ.(مضمون) آدم گاهی زیاد، خیلی زیاد دلزده می شود از این حجم غلیظ قضاوتها و شاید از حقیر بودن این قضاوتها ...

۱-از "هبوط" علی شریعتی - ص ۴۱


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۳ تیر ۱۳۸۹ساعت ۱۷:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

رویایی برای پنجاه سالگی!

سخت است برایم که از جایم بلند شوم. حوصله ندارم. دلم می خواهد کمی بیشتر بخوابم ساعت ۹ صبح است ولی هنوز خواب توی چشمم جا خشک کرده است.عینکم را برمی دارم و می زنم به چشمم.حالا درست شد. حالا همه جا را بهتر می بینم. با خودم فکر می کنم مامان و بابا هم از چهل سالگی که رد کردند کم کم چشمشان ضعیف شد.بعد یاد جوانیهایم می افتم.یاد ۲۲ سالگی ام.بابا وقتی می دید توی تاریکی نشسته ام پشت کامپیوتر کلی غر می زد.می گفت :چشمات ضعیف می شه! من هم جواب می دادم: بالاخره چشم برای ضعیف شدنه دیگه! بعد هم هرهر می خندیدم. از رختخواب در می آیم.با جان کندن.مثل جوانیهایم.مخصوصا وقتی لیسانس می خواندم و کلاسهای ۸ صبح بدم را زورم می آمد بیدار بشوم و بروم دانشکده.یادش بخیر.یک استادی بود که از خوش شانسی ما دوسال آخر گذاشتند برای درسهای تخصصی روزنامه نگاری. اسمش چی بود؟ چرا یادم نمی آید ؟ اسمش کوتاه بود! بی خیال.آن وقتها می گفتم که اولین و اخرین نمره ی دوازده را از او گرفته ام.عجب روزهایی بود.به سکینه می گفتم :"دوازده از سیزده شکیل تره!خیلی نمره ی قشنگیه!از سیزده پیش بینی خودم بهتره!"امروز هم همین حس را دارم.حس کلاسهای بد و ۸ صبح دوره ی لیسانس.باید بروم برای مصاحبه با "حسین شریعتمداری" . پرواز دارم شب. به برگه ی روی قفسه نگاه می کنم. کارهای امروزم را دیشب نوشتم که یادم نرود.با خودم گفتم شب که تا دیروقت کار می کنم صبح ممکنه یادم برود بعضی کارها را.این عادت نوشتن کارها را از دوره ی جوانی ام دارم.پاهایم مثل قدیمها رمق پیاده رویهای طولانی و اکتشافی را ندارند.دیشب با درد پا خوابیدم.باید سری هم بزنم به روزنامه.امروز قراره ویژه نامه آماده بشود برای چاپ.سکینه قراره همه چیز رو خودش چک کنه.هیچ باورم نمی شود ده سال است که روزنامه ی "وطن" منتشر می شود و" مهربانو" ماه پیش پانزده سالش تمام شد.آدم وقتی جوان است مدام ترس از فردا دارد.مدام ناامیدی و امیدواری دارد.نمی داند فردا چه پیش می آید؟ نمی داند امروزش قرار است چه طور تمام شود؟ بعد به یک سنی که می رسد کم کم همه چیز می افتد روی غلتک. همه چیز رو به راه می شود حداقل در حوزه ی شخصی اش. در حوزه ی عمومی همیشه مسئله وجود دارد.  از وقتی که دلم خواست روزنامه نگار بشوم تا وقتی روزنامه نگار شدم تا وقتی خودم را روزنامه نگار دانستم و تا وقتی روزنامه نگار  شناخته شدم و تا وقتی همین دو سال پیش کارت روزنامه نگاری حرفه ای ام آمد دفتر روزنامه چه قدر اتفاقات عجیب و غریب در این مملکت افتاد  که شاید آدمهای امروز حوصله نداشته باشند بخوانند.البته این روزها با دوره ی جوانی ما خیلی فرق دارد.مردم خیلی بیشتر می خوانند و می دانند.استادی داشتم دوره ی لیسانس که یک روز سر کلاس توصیه ای کرد به ما :" بچه ها همیشه یادتون باشه تنها و تنها یک چیز باعث خلاقیت و باعث بهتر شدن زندگی می شه اون هم آزادیه." البته اینکه این جمله را توی گیومه گذاشتم کار اشتباهیه.چون من جوونیهام هم همیشه مضمون یک جمله را یادم می ماند حالا که پنجاه ساله  هم شده ام.خیلی خوبه که تابستونه! وگرنه باید دانشگاه هم می رفتم.با خودم فکر می کنم امروز به اونجایی که باید می رسیدیم رسیدیم...به آزادی؟ شاید هنوز هم نه .. شاید هیچ وقت نشه گفت که یک کلمه به معنای واقعی و آرمانی اش توی یک جامعه پیاده شده است یا نه ؟ دیروز یکی از دوستای دانشگاه رو دیدم.نمایشگاه عکسش قراره هفته ی بعد افتتاح بشه.قبلیها رو که نتونستم برم این یکی رو قول دادم حتما برگشتم برم ببینم.دیروز کلی خندیدیم.یادش نمی آمد وقتی وسط امتحانهای سال آخر ایستاده بودیم توی حیاط و حرف می زدیم و می گفت:" تو رو خدا! ما که دانشجوییم ما که می دونیم توی تاریخ چی گذشته نباید اشتباه کنیم! به خدا من دلم نمی خواد سی سال دیگه باز هم ... ؟" بازی روزگار خیلی عجیب بود.خیلی.آخ...رگ پام گرفت...آخ ... این چی بود... اُه ه ه ه ...اُه ... از پله ها لیز خوردم... انتظار ندارید که تمام اتفاقات این سی سال گذشته رو براتون تعریف کنم.از توی آشپزخانه صدای پا می آید که مثل قدیمها فرز نیست اما هنوز کند هم نشده است...بچه ها هم که صبح زودتر باید رفته باشند سرکار...سلام...مگه قرار نبود ظهر برسی از سفر؟... .

پ.ن.چرا خواستم تصور کنم پنجاه سالگی ام را؟ شاید آن حرف پیتر در کتاب " خانم دالاوی" از ویرجینیا ولف که گفته بود شاید آدم در جوانی نتواند خوب آدمها را بشناسد اما در پنجاه سالگی می تواند.شاید این حرف مرا بیشتر به فکر انداخت.به فکر پنجاه سالگی ام.پنجاه سالگی ای که گاهی فکر می کنم ممکن است نبینمش.

پ.ن.۱. شاید برای یک بازی وبلاگی موضوع خوبی باشد.خیلی البته آشنا نیستم با رسم و رسومش.اما نمی دانم اگر از بعضی آدمها دعوت کنم برای بازی حوصله شان می شود بنویسند که یک روز تابستانی پنجاه سالگی شان را چه طور تصور می کنند یا نه ؟ به هر حال برای شروع دعوت می کنم از مریم. اگر کسی دوست داشت و حوصله بگوید دعوت رسمی هم می نویسم حتی شما دوست عزیز.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۲ تیر ۱۳۸۹ساعت ۱۷:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

تب فوتبال و طرفدار خواب آلود

فوتبال بین و فوتبال دوست نیستم.حتی فوتبال دشمن هم نیستم.بچه که بودم در این حد فوتبال را می شناختم که فکر می کردم رنگ پرسپولیس آبی است! بزرگتر هم که شدم هیچ وقت تب فوتبال مرا نگرفت خودم هم تلاشی نکردم که به این تب مبتلا شوم.حسم به فوتبال شبیه حسی است که به چایی خوردن دارم.خنثی.فقط یک بار از دیدن فوتبال لذت بردم آن هم بازی فرانسه و ایتالیا بود و من از دقیقه ی ۸۰ به بعد را دیدم و لذت بردم چون در آخرین لحظه ها نتیجه طوری تغییر کرد که هیچ کس فکرش را نمی کرد.تبدیل یک ناامیدی بزرگ به یک امیدواری و شادی بزرگتر.این که مربوط به کدام مسابقات بود را هم یادم نیست.فقط همان یک دفعه و شاید با لذتی کمتر بازی ایران و امریکا در جام جهانی.بیشتر از اینها را یاد ندارم.

دیشب به خاطر تاثیری که پطرس پسر فداکار بر فکرم داشته است می خواستم طرفدار هلند باشم. بیست دقیقه که از بازی گذشت خواستم بیایم بنشینم و نگاه کنم رفتم توی اتاق وقتی برگشتم نیمه ی دوم داشت تمام می شد.ولی چون بازی هیجان نداشت و نتیجه همچنان صفر- صفر  بود قبل از شروع وقت اضافه خوابم برد و امروز ظهر توی سایتها پیگیری کردم و متوجه شدم تیم "بچه فامیلای پطرس" نبرده است و ... .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۱ تیر ۱۳۸۹ساعت ۱۷:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

مدل پیشنهادی برای یک هفته از تقویم سال 90

شنبه       : تعطیل است

یک شنبه  :تعطیل است

دوشنبه    :تعطیل است

سه شنبه :تعطیل است

چهارشنبه :تعطیل است

پنج شنبه : تعطیل است

جمعه:  روز کار

پ.ن.به علت اینکه در سال همت مضاعف خیلی داریم کار می کنیم بهتر است از این الگو برا ی سال آینده در تمام هفته های سال استفاده  کنیم تا ملت بدبخت بحران زده ی آمریکا و انگلیس و دوستانشون به ما و ملت دوست و برادر یعنی کومور برسند... .

پ.ن.۱. گفتم:این چه وضعشه؟ برای چی ؟

گفت: آخه ! لایه ی اوزون سوراخ شده و ... .

گفتم:اون که خیلی وقته سوراخ شده!

پ.ن.۲.تصمیم گرفتم دوباره وضعیت گوشهایم را در آینه بررسی کنم...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ۱۹ تیر ۱۳۸۹ساعت ۱۷:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

از حسها...

حس یک عقربه ی ساعت را دارم وقتی تکان می خورد و نمی خورد و ساعت را گویند خواب رفته...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ۱۹ تیر ۱۳۸۹ساعت ۱۷:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

داستان یک پیاده روی معلق

روی پل راه می روم نه  متر می کنم پل معلق را. روی پل راه می روم و فکر می کنم که از اداره ارشاد به کجا می توانم بروم و از کجا به کجا می توانم پیاده روی ام را ادامه بدهم.فکر می کنم رفته ام پارک ساحلی نه قبل تر از آن می روم انتهای خ 2 کیانپارس. می روم جایی که قدیمها انجمن شهرزاد برگزار می شد.فکر می کنم یکی از معدود دوستان قدیمی ام از بچه های انجمن حوزه هنری را آنجا می بینم و برایش تعریف می کنم که بعد از دزدیدن گوشی ام شماره اش را گم کرده ام. فکر می کنم که اگر این اتفاق می افتاد چه قدر خوشحال می شوم. فکر می کنم که حتما بهش می گویم دلتنگی این روزها را.نه . فکر می کنم که شاید بگویم.فکر می کنم که شاید برایش بگویم که این روزها چه قدر آدمها برایم غریبه تر شده اند. فکر می کنم بهش می گویم چه قدر دلتنگ جلسه های داستان شده ام و توی ذهنم حساب می کنم آخرین بار که رفته بودم همچین جایی کی بود؟و چه قدر دور بود و من چه قدر دورم. من چه قدر از همه چیز دورم. از همه ی آدمها از همه ی زمانها از همه ی مکانها.فکر می کنم با هم از داستان  جدیدی که نوشته حرف می زنیم و قول می دهم حتما این روزها دست به کار نوشتن یک داستان تازه بشوم.فکر می کنم چند وقت است دیگر هیچ داستانی ننوشته ام؟یک سال بیشتر است حتما.از ترسهای جدیدم برایش می گویم وقتی که می خواهم شروع کنم به نوشتن یک داستان تازه.از ایدئولوژیک شدن .از شعار دادن. از در نیمه راه یک داستان ماندن.از داستانهای خوبی که این روزها خوانده ام و حتماً از کلاریسا دالاوی برایش حرف می زنم. از آن حسهای جذاب واقعی که توی کتاب موج می زند و حس همذات پنداری را بالا می برد.از اینکه چرا نشستهای داستان حوزه هنری را تبدیل به کلاس داستان کرده اند گله می کنم و جریان روزی را که رفتم حوزه  هنری تعریف می کنم و آن آقای مسئول که گفت "دیگر نشستها قرار نیست به آن شکل همیشگی برگزار شود."از حس آن روز . از آن حس که همین دوستان معدود انجمنی را از دست می دهم.ارشاد تعطیل است و حوصله ام نمی شود که بروم خ2. دوباره از پل برمی گردم. جایی که از لرزشهای ناگهانی اش لذت می برم. از پیاده روی و خیره شدن به آب گل آلود. و باد که آرام می خورد به صورتت و آفتاب که چشمت را نیمه باز می کند.

روی پل راه می روم نه متر می کنم پل معلق را.متر می کنم این تعلیق و آویرانی را.متر می کنم دلم را و سایه ام را که نمی رسم به او و از من جداست و به من پیوسته است و من هنوز رازش نمی دانم. روی پل راه می روم و دلم می خواهد که کسی نشکند این چینی نازک تنهایی را.دلم می خواهد که این تعلیق و آویزانی را متر کردن ادامه پیدا کند تا ابد و من راه بروم و کم کنم از وسعت این همه راه نرفته این همه نبودن مکرر بی وقفه.آه... دلم می خواهد که این صدای باد باشد که ادامه پیدا کند نه صدای بوق نه صدای آن مردک ماشین سوار که توی 5 ثانیه می گوید:" به چی فکر می کنی خانم ،تنهایی؟" و می گذرد.و من توی دلم حتی بدون آنکه زبانم نیم میل از جایش تکان بخورد با دهان بسته می گویم:" به هرچیزی به جز صدای تو، ابله!"


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۷ تیر ۱۳۸۹ساعت ۱۷:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

از روزنامه ها...

گفتم امروز یه نشریه گرفتم که این یکی احتمالاْ یه نفره داره در می آد!صفحه اول روزنامه نوشته ۱۲ صفحه است ولی ۸ صفحه بیشتر نبود! شناسنامه که نداره! در حالی که خلاف قانون مطبوعاته و ارشاد نمی ذاره یه نشریه دربیاد بدون اینکه معلوم باشه سردبیر و مدیرمسئولش کیه یا آدرسش کجاست!بقیه اش شبیه بولتن شهرداری یکی از جاهایی که تازه شهر شده توی خوزستان.صفحه اولش هم که خرابه! احتمالا همین کسی که یه مطلب نوشته صفحه اول شبیه سرمقاله همه ی مطالب رو جمع کرده!از این ۸ صفحه دو صفحه اش عکسه که یه مشت بلدوزر زده با عنوان قبل از تاسیس شهرداری و بعد از تاسیس شهرداری.بقیه اش مصاحبه با شهردار و فرماندار و این جور حرفها با این مضمون تیتر که قابلیتهای شهر ما این قدر زیاده که تا چند وقت دیگه از همه ی شهرهای خوزستان بهتر می شیم!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۷ تیر ۱۳۸۹ساعت ۱۷:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

دنیای ناجاذبه

حس قطره آبی را دارم که روی یک سطح چرب افتاده است  و ترس آن دارد که یک نفر این سطح چرب را تکان دهد و او بلغزد به سمت... .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۷ تیر ۱۳۸۹ساعت ۱۷:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

از سکینه...

 

بعضی وقتها حضور بعضی آدمها شادت می کند. گاهی آن قدر این حضور شادت می کند که دلت می خواهد بهشان بگویی :" خیلی خوبه که هستی!" و می گویی. صادقانه می گویی.دارم فکر می کنم چه قدر کم بوده است این وقتها که از خودت ، فکرت ، خواسته هایت و خود واقعی ات بی واسطه برایشان حرف می زنی و آخرش آن قدر شیفتۀ این حضور و این صداقت محض می شوی که می توانی بگویی:" خیلی خوبه که هستی!"

اما وقتی این حضور را از دست می دهی دل خوش می کنی به یادآوری این حضور و آن شیفتگی . و خوشحالی که در لحظه ،آن حضور را پاس داشته ای و حداقل در این یک مورد دیگر حسرت گذشته را نداری ... .

پ.ن. چندروزی را کاملا سعی می کردم به جمله های زیر عمل کنم با تمام ظرافتهای ممکن و برای همین نبودم:"بخور و بخواب کار منه/ خدا نگهدار منه" ، "آش کشک خالته بخوری پاته نخوری پاته".


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۶ تیر ۱۳۸۹ساعت ۱۷:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

زمانی خودخواهی دیگران به چشممان می آید که خودخواهی خودمان نادیده گرفته می شود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۶ تیر ۱۳۸۹ساعت ۱۷:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

بدترین جای راه جایی است که با خودت فکر کنی چرا این قدر توی زندگی ات داری پشت سر هم شعار می دی،بزرگترین شعار دنیا:"من هیچ وقت شعار ندادم!" بعد حالت گرفته می شود...زیاد...خیلی زیاد... .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه ۱۱ تیر ۱۳۸۹ساعت ۱۷:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

از حسها...

حس نهالی را دارم که هنوز  به چوب نبسته اند تا بتواند صاف بایستد و بیش تر از آن حس آدمی را دارم که مدتهاست از بیرون گود به میدان فراخوانده شده است اما هنوز سرجایش ایستاده است و  به رجزخوانیهای یک حریف ناشناخته گوش می کند... .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۰ تیر ۱۳۸۹ساعت ۱۷:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)