X
تبلیغات
لحظه هاي آبي من

لحظه هاي آبي من

حرفهای یک وبلاگ چهارساله و نویسنده اش!

اول از هر چیز یک فکر بودم. یک چیزی شبیه به نطفه . فکر یک وبلاگ. فکر گاه نوشتهای مکرر دوست داشتنی. بعد به وجود آمدم. خلق شدم.

اول کسی مرا نمی شناخت.بس که کوچک بودم. بس که تازه وارد بودم.

اول یک وبلاگ پرشن بلاگی بودم اما قبل از یک سالگی به بلاگفا آمدم و حالا یک بلاگفایی ام.گاهی تصمیم گرفتیم از اینجا هم برویم اما چون بقیه امکاناتشان  خوب نبود و کلا خانه ی خوبی پیدا نکردیم نرفتیم. خودم  و نویسنده ام را می گویم. من اینجا برای نویسنده ام چیزی بیشتر از یک دفترچه ی خاطرات بی جان بوده ام. من هویت داشته ام . همیشه. از همان اول که فقط یک فکر ساده بودم. فکر گاه نوشتهای مکرر دوست داشتنی.  این حرف را نویسنده ام بارها و بارها گفته است. من برایش حکم یک بچه ای را داشتم که بزرگش کرده است و لحظه لحظه شاهد قد کشیدنش بوده است. چهار سال از آن روزی که من به وجود آمده ام گذشته است. چهار سال.نویسنده ام مرا خیلی دوست دارد.من برایش بچه ی ناخواسته ای نبوده ام که ترکم کند و برود. خیلی وقتها اگر تصمیم گرفته است برود به خاطر من نبوده است خودش خوب نبوده است. خودش هم می داند که هیچ وقت مرا رها نمی کند. اما نویسنده ی من کلا یک اخلاقی دارد که همیشه حواسش به مسائل اطرافش هست و زیاد به گذشته برمی گردد و کم و کیف آنها را می سنجد.تا قبل از آنکه دیر بشود بتواند مشکلات را حل کند.این اخلاقش به مذاق خیلی آدمها خوش نمی آید اما نویسنده ی من است دیگر.برای همین مدام فکر رفتن و ماندن دارد. و هر بار تصمیم ماندنش را به روز می کند. این اخلاق شاید از این دنیای مجازی تقویت شده باشد مثل این آنتی ویروسها که مدام باید آپ دیتش کرد.

چهار سالگی ام مبارک!

اول از هر چیز فقط یک فکر بود. فکر یک وبلاگ .آن قدر که حتی درست با نحوه ی ایجاد کردنش آشنا نبودم. فکر گاه نوشتهای مکرر دوست داشتنی. قبل از اینکه به دانشگاه بیایم. لحظه های یادگرفتن مکرر دوست داشتنی.

اول خودم هم خوب نمی شناختمش. همه چیز کم کم اتفاق افتاد. فهمیدم چه طور باید بنویسم. چه طور عکس بگذارم برای مطالبش. چه طور آمار بازدید کننده هایش را نگاه کنم و لذت ببرم از حضور همان آدمهای کم اما همیشگی.

اول مثل این تازه بلاگرها فکر می کردم باید بروم توی این سایتهای افزایش آمار ،عضو بشوم یا از این نظرها بگذارم که بیا وبلاگ من رو ببین. بعد یاد گرفتم اگر جایی خواندنی باشد حتی اگر برایت نظر نگذارند می خوانندت. و این خیلی لذت بیشتری دارد. یک سری وبلاگهای باری به هر جهت کم کم از دیدنم افتاد. یک سری وبلاگ خاص که از خواندنشان لذت می بردم را توی صفحه ی وبلاگ دوستان گذاشتم. همه ی اینها کمتر از یک سال بود. شاید در همان شش ماه اول. بعد یک سری خط مشیها برای وبلاگم گذاشتم. یک سری اصول نانوشته  که ریتم نوشته هایم را تعیین می کرد.این اتفاق شاید به خاطر رشته ای بود که می خواندم . مهمترین اصل صداقت و شفاف نوشتن بود به عنوان کسی که با اسم حقیقی ام می نوشتم.بعد خیلی اتفاقات دیگر افتاد. تجربیاتی در این چهارسال به دست آوردم که شاید با تمام سالهای قبل ازآن برابری می کند.در دنیای مجازی و واقعی . در زمانی نزدیک به چهارسالگی ام عکسم را هم به فضای آن اضافه کردم چون فکر می کردم این وبلاگ آن قدر بالغ شده است و عاقل که می تواند تبعات رفتارش و واکنش آدمها را قبول کند.شاید این اتفاق یعنی چهارسالگی وبلاگم برای من خیلی خوشایندتر از هر چیزی باشد چه در 22 سالگی اتفاق افتاده است و در زمانی نزدیک به فارغ التحصیلی ام از دانشگاه. 22 سالگی ای که برایم بیش از 20 سالگی خوشایند است چون  در سال 88 اتفاق افتاده است و من از زوج بودن و مشابهت 66 و 88 و 22 خیلی خوشم می آید.

این چهارسالگی یک تقطیع دیگر در زندگی من است همان طور که به وجود آمدنش آغاز و پایان تقطیعهای دیگری در زمان زندگی ام بوده است.

وبلاگ نویسی هم مثل زندگی کردن است. گاهی دلت می خواهد تمام شوی اما نمی شود چون باید ادامه داد این جاده ی ناهموار دوست داشتنی را حتی اگر پایانی نداشته باشد... .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه ۷ خرداد ۱۳۸۹ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

آخرین کلاسها

گفت: " سوال بپرسید؟ چرا نمی پرسید؟ هیچی نمی دونین نه؟ هیچ فکر نمی کنین نه؟"

کتاب ابوالمشاغل نادر ابراهیمی روبرویم باز بود.به کناری ام گفتم:" آخه اگر فکر می کردیم که نمی تونستیم سر این کلاس طاقت بیاریم."

داشت می خندید. از آن خندیدنهایی که آدم چندشش می شود.استرس نداشت. استرسی که قبل از جواب دادن به سوالات بچه ها پیدا می کند و وقتی جمله بندی اش درست نمی شود صدایش را می برد بالا.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه ۴ خرداد ۱۳۸۹ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

حس آدمی را دارم که بار سنگینی را مسافتها به دوش کشیده است بی آنکه بداند این بار برای اوست یا نه. و حالا که این بار را از روی شانه هایش برداشته اند خسته است اما آرام.خسته است اما خوشحال.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه ۴ خرداد ۱۳۸۹ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

بعضي رتبه ها فقط به درد رخت شستن مي خوره...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ۱ خرداد ۱۳۸۹ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

گاهی آدم به سوالهای مضحک مبتلا می شود:

چرا من؟چرا حالا؟ 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

لحظۀ بهت آورِ مرگ

همیشه غافلگیر کننده است. مرگ را می گویم. حتی اگر ناگهانی نباشد یعنی اتفاقی برای فرد نیفتاده باشد که احتمال مردنش وجود داشته باشد باز هم غافلگیری خودش را دارد. باز هم شوکه می شوی .بهت زده می شوی. حتی اگر روز تقریبی اش را برایت مشخص کرده باشند یا حتی دکتر خیلی محترمانه و خیلی قشنگ توی صورتت زل زده باشد و قطع امید کرده باشد باز هم غافلگیر کننده است. لحظه ی دقیق مرگ را می گویم. لحظه ای که قرار است جان از بدن جدا شود. جان ، روح . نمی دانم . هر چیزی که اتفاق می افتد و ارتباط ما آدمها با دیگران قطع می شود.دیگرانی که هنوز نفس می کشند و دم و بازدم را مکرر تجربه می کنند و بعد به آن اتفاق مرگ گفته می شود. حتما در آن لحظه ی اصلی آدم خودش هم غافلگیر می شود. مثل آدمهایی که خودکشی می کنند و از بالای ساختمان خودشان را پایین پرت می کنند حتما بعد از دو طبقه که گذشت پشیمان می شوند از مواجهه ی ناگهانی با مرگ خود خواسته. با آن ثانیه ای که به دنیای ناشناخته ای قدم می گذارند و تنها هستند. تنهای تنها.و هیچ نمی دانند قرار است بعدش با چه اتفاقی روبه رو شوند. و هیچ نمی دانند قرار است آسمان را چه رنگی ببینند. حتما پشیمان می شوند. مگر می شود پشیمان نشوند از این همه دلهره و هراس ناگهانی که هجوم می آورد به دل آدم. به دلی که نمی تپد.نمی تپد؟از ان همه ناشناختگی استرس آور چه طور دلشان نمی تپد؟ یعنی خون هم دیگر به صورتشان نمی دود؟ چه طور می شود تصور کرد در آن لحظه ی ناگهانی که نفس به شش ها راه می دهی نمی توانی پسش دهی آدم چه حسی پیدا می کند؟ ترس ...شادی... دلهره... بهت... . آن همه دی اکسید کربن چه طور می ماند توی ریه ها و نمی شود اکسیژن.چه حسی است؟ شبیه وقتی است که روی پله لیز می خوری و وقتی رسیدی پایین پله ها تازه می فهمی که لیز خورده ای؟ به نظرم شبیه همین حس است.همان بهت همان درد همان نیاز به کمک همان غافلگیری.

کجا ممکن است اتفاق بیفتد؟ توی خواب.حتما غافلگیری اش توی خواب بیشتر است. چون آدم می داند که توی خواب نفس می کشد ولی موقع مرگ چی؟ حتما آدم به طور نامحسوسی بیدار می شود و می فهمد که دارد می میرد.بعد بهت زده می شود.مگر قرار نبوده که بخوابد و بیدار شود.پس چرا مرگ؟چرا حالا؟ چرا دو دقیقه ی بعد نباشد این مرگ هراس آور؟

آدم همیشه فکر می کند که مرگ هراس آور نیست؟ فکر می کند بعدش هراس آورتر است .خیلی خیلی هراس آورتر.اما تصور آن لحظه که مرگ اتفاق می افتد دلهره آور است.خیلی.خیلی.خیلی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

ذهنیت قربانی

به "ذهنیت قربانی" فکر می کنم.شب، روز و حتی شبانه روز.این اصطلاح را از استادی که سرکلاسش مهمان بودم یاد گرفتم.او برای توصیف ایرانیها به کار می برد و من برای توصیف زنها. "ذهنیت قربانی "یعنی "دیگران را مقصر مشکلات و مسائل خود دانستن.مظلوم و بی تقصیر جلوه دادن خود در به وجود آمدن مشکلات." پایان ترم شده و من هنوز نتوانسته ام حسابم را با این اصطلاح تمام کنم:"ذهنیت قربانی".هر جا می روم هر جا که زنی باشد و رد پایی از حضورش به این اصطلاح فکر می کنم . و کجاست جایی که زنی نباشد و یا رد پایی از او و آدم بتواند فکر نکند به "ذهنیت قربانی"؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۶ اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

بی اعتمادی به مسئولیت پذیری

اعتماد نداشتن به همه جای زندگی مان رسوخ کرده است. به کوچک ترین و ریزترین حریمهای خصوصی تا عمومی ترین حوزه های زندگی مان. بعد از هر مصاحبه با اصرار می خواهند حرفهایشان چک شود. و من باید مدام توضیح بدهم که اگر مشکلی باشد من خودم تماس می گیرم و بدون مطمئن شدن از اطلاعات هیچ وقت هیچ گزارشی را نمی فرستم اما باز هم طاقتشان نمی شود. فکر می کنند قرار است  از خودم به اطلاعات داده شده اضافه کنم. آخرین جمله در تمام مکالمات همین است:" حالا اگر باز بتونید فکس بزنید متنی رو که تنظیم کردید ممنون می شم." و من می گویم:"باشه اگر لازم شد بهتون زنگ می زنم." تجربه ی زنگ زدن یه یک نفرشان را هم دارم . آن قدر محتاط شد که حرفهای عادی اش را هم سانسور می کرد و دستور می داد این حرف رو استفاده نکن. این جمله رو چه طوری بیار. مشکل کار کجاست نمی دانم.از خبرنگارها و روزنامه نگارهایی که دقت نمی کنند و بی هوا هر چیزی را توی گزارش می آورند یا از مسئولانی که هنوز نمی دانند زمانی که دارند مصاحبه می کنند و یا در یک کنفرانس خبری اگر حرفی می زنند باید تبعات انتشار آن را هم به عهده بگیرند.شاید هم از قدرتی که یک مسئول بواسطه ی ان می تواند حرف خودش در یک کنفرانس خبری غیرقابل انتشار بداند و باعث بیکار ی آن خبرنگار و برداشته شدن خبر از یک سایت خبری شود.نمی دانم شاید این همه مشکل از مسئولیت پذیر نبودن ما در قبال کارهایی است که انجام می دهیم.چون همیشه دیوار حاشا بلند است چه برای خبرنگار و چه برای مسئول.

مرتبط:

نگاه روزنامه‌نگار:فضا را دشوارتر نکنیم:علی اکبرقاضی زاده


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

دنیای وارونه

کوتاه است. آن قدر که برای دیدنش باید به پایین نگاه کنم. توی صورتش فقط یک دهان است .یک دهان باز  که مدام داد می زند:"خیلی ابلهی! "از من جدا نیست مثل پوست کف پا به من چسبیده است و مدام می گوید:"خیلی ابلهی!" حدس می زنم  که ابله بودن باید یک درجه از حماقت بالاتر باشد .دلم می خواهد پا را طوری قرار بدهم که دیگر صدایش شنیده نشود.دلم می خواهد لگد کوب شود اما صدای خفه شدنش وقتی پا روی آن می گذارم باز هم شنیده می شود. برای همین مجبور می شوم بلندتر بخندم.خیلی بلندتر و بگویم:"حال من خیلی خوبه! خیلی خوب!"


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۳ اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

فتح الفتوح

یک مرد ، یک فاتح است. پس از فتح سرزمین می رود که باز هم فتح کند.

یک زن ، یک فاتح است. پس از فتح سرزمین می ماند و آباد می کند.

یک انسان ،یک فاتح است .پس از فتح سرزمین می تواند برود تا باز هم فتح کند می تواند بماند و آباد کند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

مرگ..............

شبیه همسایه ای است که سالی دوبار از دور به نشانه ی احترام سلام و علیک داشته ای بعد یک روز از خانه در می آیی می بینی یک پارچه ی سیاه بزرگ زده اند در خانه اش و تو آن قدر بی خبری و آن قدر حواس پرت که فکر می کنی دوست آن همسایه است که مرده نه خودش.

همیشه فکر می کردم وقتی یک وبلاگ نویس بمیرد چه طور و چه کسی خبر مردنش را به بقیه اطلاع می دهد .چه بلایی سر نوشته هایش می آید، شعرها، کوتاه نوشتها، دل نوشتها .

باید یک جایی پسورد وبلاگم را بنویسم و یک نفر را پیدا کنم که امین باشد تا در مواقع ضروری بتواند اطلاع رسانی کند...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

حس تماشاگری را دارم که به یک تئاتر لغو شده دعوت شده است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

کوچکت می کنند . آن قدر کوچک که در چارچوبهای ذهنی آنها گنجانده شوی و اگر آن نباشی که آنان از تو متصورند فکر می کنند که تو اشتباه بوده ای تو اشتباه کرده ای. و حتی یک لحظه ، تنها یک لحظه، به این فکر نمی کنند که ممکن است آنها باشند که خطا کرده اند که دیگری را کوچک کرده اند تا در تصورات آنها بگنجد و فراموش کرده اند دیگری آدمیزاده است  و آدمیزاده رهاتر از آن است که در چارچوبهای آنها محصور بماند...

کوچکش می کنیم . آن قدر کوچک که در چارچوبهای ذهنی ما گنجانده شود و اگر آن نباشد که ما از او متصوریم فکر می کنیم که او اشتباه بوده است او اشتباه کرده است. و حتی یک لحظه ، تنها یک لحظه، به این فکر نمی کنیم که ممکن است ما باشیم که خطا کرده ایم که دیگری را کوچک کرده ایم تا در تصورات ما بگنجد و فراموش کرده ایم دیگری آدمیزاده است  و آدمیزاده رهاتر از آن است که در چارچوبهای ما محصور بماند...

پاییز ۸۸


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

حس آدمی را داشتم که کسی دست گذاشته روی دهانش و می گوید:"هیس!" و بعد می کشاندش پشت یک  دیوار تا سایه ی موهوم نادیدنی نبیندشان.

گفت:" حالا نه ! حالا نمی شود روی این موضوع کار کرد!"


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

دروغ

بی اهمیت جلوه دادن مسائل مهم حتی برای خودمان هم یک نوع دروغ است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)