X
تبلیغات
لحظه هاي آبي من

لحظه هاي آبي من

زمانی که حرف می زنیم خود را می شناسیم.پیش از حرف زدن نمی دانیم به چه چیز فکر می کنیم و چرا فکر می کنیم و چطور فکر می کنیم. حتی نوشتن نمی تواند به آن اندازه که حرف زدن ما را در شناختن خود یاری می دهد کمک کند.نوشتن مرتب کردن کلمات است برای بیان آنچه فکر می کنیم هستیم.آنچه می خواهیم باشیم . نوشتن کلمات را هرس می کند.نظم می دهد به نویسنده اش. اما حرف زدن بیان بی واسطه و ظهور بی واسطه ی خود است. حرف زدن ناگهانی است . کمتر نظم یافته است. حرف زدن ناگهان ما را با خود روبه رو می کند، با خود ِواقعی.بی آنکه تلاش داشته باشیم در تحریفِ خود . بی آنکه تلاش برای تحریف خود موثر باشد.حرف زدن مواجهه ی پیش بینی نشده با خود است و با دیگری. با خود ِ دیگری که ممکن است از آن آگاه نباشد. نوشته، تحلیلگر افکارِ نامنظم ِفرد است و حرف، داده های خام ِ تحلیلگر.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

گذشته نوشتها

چهار روز بود پنج روز شاید هم یک هفته. حسابش از دستم در رفته است. حساب تمام آن روزها که مثل یک آدم بی گذشته زندگی می کردم.آن قدر سخت گذشته بود و هراس آور و پردلهره که حالا هیچ یادم نیست کی بود؟ از چه وقت بود که با خوشحالی فلش پر از نوشته ی ویروسی را زدم به سیستم و در دو سوت تمام نوشته های این سالها و آن سالها و هرچه خط خطی و کلمه ی درهم و برهم بود همه اش پرید.نه کشته شد. حکایت دوستی خاله خرسه بود شاید. هرچه داستان نوشته بودم و شعر و گاه نوشت و بی گاه نوشت همه اش کشته شد و من دیگر نمی دیدمش روی فلش و فقط یک پیام آنتی ویروس که می گفت کشته شد.فکر کردم بعضی از نوشته های قدیمی را می شود پیدا کرد و بعضیها را نه! نمی دانم از چه وقت بود نوشتنم ولی هرچه داشتم و نداشتم همه اش پریده بود. خیلی ها را نه دستنویس داشتم و نه توی وبلاگ. خیلیها را که فقط برای خودم نوشته بودم. خیلیها را که نوشته بودم نیمه تمام شاید هم ناقص شاید هم قناص و گذاشته بودم که یک روز تمامش کنم.

مرد گفت :" خانم، تازه تخفیف دادم." من خوشحال بودم. گذشته ام را بدون ویروس مدیون مرد شده بودم. تمام هویت چندساله ام را. تمام نوشته های خوب و بدم را. تمام لحظه های شادی و غمم را.مرد نمی دانست میان ان همه فایل درهم و برهم که برایم برگردانده است فقط یک فایل بود که ارزش بیشتر از اینها را برایم داشت. یک فایل پر از صفحه های ورد. پر از کلمه.پر از حرف. یک فایل که شده بود گذشته من. گذشته ی فردی ام.

حالا دوباره گذشته به من برگشته است. با همه ی شادیها و غمها . با همه ی خوبیها و بدیها...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه ۶ اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

در میانۀ واقعیت و خیال یک مرگ

گفت: چی شد؟

گفتم: هیچی !بهم گفت داری می میری. هوای هم اتاقیهات رو داشته باش. اتاق رو به موقع جارو بزن. ظرفات رو زود بشور.هیچ کس رو هم اذیت نکن. دل هیچ کس رو  هم نشکن.

نگفتم که یادم رفته سوال مورد علاقه ام را بپرسم :"دقیقا قرار است با چه اتفاقی رو به رو بشوم؟" آن قدر که ساده و بدیهی در موردش حرف زد و بی نگرانی.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

خداحافظ

شاید دوستان که از جریانات امروز باخبرند فکر کنند می خواهم دوباره غرغرهایم را اینجا بنویسم. اما نه! به پیشنهاد مشترک عاطفه و مهدی می خواهم یک ماه اینجا ننویسم. شاید منتظر بهانه بودم. شاید دلم می خواست یک دلیل واقعی داشته باشم که به خط مشی وبلاگم صدمه نزند اما باعث شود یک مدت دوباره ننویسم. یک دوره که آن قدر فکرها توی سرم قوام بیفتد که موقع نوشتن کلمه ها را جابه جا ننویسم.می خواهم وقتی دوباره اینجا نوشتم به قصد نوشتن بنویسم و نه حرف زدن. فکر می کنم این فرصت برای برگشتن به جریان عادی وبلاگم و دور نشدن از خط مشی همیشگی نانوشته اش خوب باشد!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۶ فروردین ۱۳۸۹ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

اولش هی دست می زنی روزی بیست دفعه چون باورت نمی شود. یک دیوار سفید بی لک بوده است. اولش مدام دست می زنی چون باورت نمی شود وقتی لوله ای در کار نیست چه طور ممکن است نم داده باشد.تازه این لکه کوچک است. دیده نمی شود.خطای دید است. چه طور ممکن است آخر؟ بعد کم کم از دیوار گچ می ریزد. برجستگیهایی هم شبیه تاول روی دیوار دیده می شود.باز هم باورت نمی شود.نم از کجا؟ این بار که دست می زنی می بینی گچ هم می ریزد. یک جورهایی باورت می شود و نمی شود.وقتی لوله ی آبی نیست؟! دیگر طرفش نمی روی. این بهترین راه است برای اینکه نم دیوار بیشتر نشود.این تشخیص جواب نمی دهد.یک مدتی می گذرد. می بینی خیلی بدتر شد.حالا بدون دست زدن گچ می ریزد.بدون اشاره. یک دفعه به خودت می آیی می بینی روی دیوار یک لک بزرگ افتاده است نه می توانی پنهانش کنی نه می توانی درستش کنی نه اصلا می دانی از کجا باید درست شود و چه طوری؟ یک لک بزرگ که روز به روز بیشتر گچ می ریزد و مستاصلت می کند. بعد به خودت می آیی می بینی که بودن آن لکه ی بزرگ روی آن دیوار سفید بدون لک دیگر آزارت نمی دهد.عادت کرده ای ؟ نه. دوستش داری؟ هنوز نمی دانی. دلت می خواهد آن لکه یک طور درستی حل بشود. حتی اگر مجبور باشی دیوار را بکنی تا جای لوله مشخص بشود. دلت نمی خواهد مثل پت و مت فقط رنگ بزنی رویش که یعنی هیچ اتفاقی نیفتاده است. برای اینکه تو حق داری لوله ی شکسته شاید هم ترک خورده را پیدا کنی؟ تو حق داری بدانی دیواری که این همه ازش مواظبت کرده ای  چه طور به این روز افتاده است؟ وقتی هیچ لوله ای توی این دیوار نبوده است و عمدا نبوده است که هیچ وقت این اتفاق بیفتد چه طور این لک بزرگ پنهان نشدنی روی آن نقش شده است؟ تو حق داری بدانی چون این دیوار متعلق به تو است.حق داری بدانی چون تو بخشی از زندگی ات و خاطراتت را این دیوار ساخته است. باید بدانی چه طور ممکن است و از کجا لک بزرگ پنهان نشدنی پیدا شده است؟حق داری بدانی به خاطر حقی بیشتر از کنکجاویهای یک آدم، خیلی بیشتر. حق داری این استخوان لای زخم را برداری.حق داری پاسخ خیلی از سوالها را داشته باشی. پاسخهای روشن برای سوالهای روشن. و هیچ کس نمی تواند به خاطر این حق ملامتت کند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه ۱۳ فروردین ۱۳۸۹ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

مثل گرفتار شدن در میانه ی یک ساعت شنی است،در انتظار رفتن و تمام شدن.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۲ فروردین ۱۳۸۹ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

دستگاه چند منظوره

این تصویر یک دستگاه چند منظوره است که هم تلفن دارد و هم اینترنت.پرینت هم می شود گرفت و یو اس بی هم می خوزد.

--گفتم چه قدر زود گذشت.نگفتم گاهی گردن درد می گیرم بس که به پشت سرم نگاه می کنم. گفتم: هیچ باورم نمی شود. نگفتم: چه قدر الکی. گفتم: گاهی وقتی خودت را مقایسه می کنی با بعضی آدمها فکر می کنی چه قدر بزرگند. از نظر شخصیتی نمی گم.منظورم  از نظر سن و ساله. گفتم: وقتی خودت می رسی به همانجا می بینی همه چیز کوچک است. معمولی. نگفتم: خنده دار. گفتم: مثل وقتی دیپلم گرفتم. همه چیز یک دفعه کوچک شد. بی مزه. حالا هم هیچ باورم نمی شود که دارد تمام می شود. نگفتم: لوس ، بی مزه! گفت: می دونم. و من می دانستم که می داند. او گذشته ی من بود که بزرگتر از من بود متفاوت با  من ولی روبه رویم نشسته بود و می گفت: می دونم. و من می دانستم که راست می گوید که او هم خیلی وقتها به همانجا رسیده بود که من رسیده بودم. به جایی که انگار هیچ چیزی بزرگ نیست.هیچ جیز درست نیست ، راست نیست.مثل نگاه کردن به دنیا از ته یک لیوان شیشه ای. گفتم: اگر به جای من بودی چه کار می کردی؟ گفت: هر کسی به جای خودشه. گفتم: حالا اگر بودی چی ؟ گفتم و بعد پشیمان شدم. من جای خودم بودم حتی اگر او گذشته ی من بود و من آینده ی او.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۲ فروردین ۱۳۸۹ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)