X
تبلیغات
لحظه هاي آبي من

لحظه هاي آبي من

"تسویه حساب"ِ بی حساب

اگر می خواید پول خودتون رو بندازید سطل آشغال ،اگر می خواید یه فیلم شعاری و درهم و برهم ببینید که احتمالا خود کارگردان نتونسته موضوع فیلم رو مشخص کنه می تونید برید فیلم "تسویه حساب" تهمینه میلانی رو ببینید. اون قدر توی فیلم شعار دادند که حالم بد شد. انتخاب بازیگر و بازیها که جالب نبود. ضمن اینکه کلا فیلمنامه ی خوبی هم نداشت.انگار که یک فیلمی ساخته باشی فقط برای اینکه ساخته باشی بعد هم موضوعت زنان بزهکار باشد.آدم هیچ جوره رفتار شخصیتها رو باور نمی کرد.حتی در این حد توجیه نمی شدی که هر کسی یه طوری فکر می کنه حتی اگر ما قبولش نداشته باشیم.از سوتیهای فیلم یکی این که خواهر یکی از شخصیتها که شوهرش مثلا وضع خوبی نداشت و فقیر بود از خواهرش که دزدی می کرد و پولش بیشتر بود بهتر لباس پوشیده بود. تنها نماد فقر خانواده شوهر بود با بازی همیشگی حامد بهداد که انگار معتاد هم بود.یه قسمتی از فیلم هم بحث بدی بین شخصیتها اتفاق افتاد که تقسیم بندی بدی بین زنها می گذاشت: زنان بزهکار و زنان خانه دار. حداقل من این طور برداشت کردم.پیشنهاد من این است که ترجیحا فیلم را روز سه شنبه ببینید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه ۹ فروردین ۱۳۸۹ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

خاطرات سالهای دور

تاریخش را خودم تعیین کردم. همان روزی که کنفرانسم تمام شد و زنگ را هم زده بودند و کلاس هم تمام شد. ایستادم جلوی تخته و گفتم بچه ها بیاید قرار بذاریم سال ۸۹ به یاد امروز دوباره دور هم جمع بشویم.وقتی این حرف را زدم یک بچه ی سوم دبیرستانی بودم که تازه مرض کتاب خواندن افتاده بود به جانم.بهار بود. یک کنفرانس خارج از درس شش جلسه ای که هیچ ربط مستقیمی هم به بینش اسلامی ۳ نداشت. بعد همه به فکر افتادند یک یادگاری داشته باشیم برای روز قرار. یکی از بچه ها هم پیشنهاد داد اسمش را بگذاریم:"روز عشق یاران". یادگاری مان شد یک گیتار چوبی کوچولو شبیه جاکلیدی که خیلی قشنگ نبود اما ساعت و روز قرار را روش نوشته بودیم.

تاریخش را خودم عوض کردم.به چند نفری زنگ زدم و توضیح دادم که روز قرار وسط هفته است و من نمی توانم دوباره برگردم و راضی شان کردم زودتر دور هم جمع شویم. قبل  از برگشتنم.بخت هم یارم بود چند نفری هم همان روز کلاس داشتند از صبح و شاید خوشحال هم شدند از این جا به جایی. بعضیها را هنوز فکری نکرده ام برای خبر کردنشان. شماره ها یا از شبکه خارج شده اند یا گوشی را بر نمی دارند. این بعضیها هیچ رابطی هم ندارند.

 همین که بعد از پنج سال آدمهایی را می بینی که یه روزی توی یه کلاس روی نیمکتهایی نشسته ای که الحمدالله هیچ کدامشان استاندارد نبوده اند که بشود الآن نمونه اش را گفت قشنگ است. کلاسی که کم مانده بود اشک مدیر صبورمان را دربیاورد و ترم اولش شده بود میدان جنگ دانش آموزها و یکی از دبیرهایش.حالا هم مثل همان موقع معتقدم تقصیر دو طرف بود.

دل توی دلم نیست برای یادآوری آن همه شر و شور بچه ها و صدای خنده هایشان.برای آن کلیشه های ذهنی شان از درس خواندن. برای آن کلیشه های خوب و بدشان از آدمها ، از کتاب ، از زندگی. برای تمام آن کلیشه هایی که همه با هم ساخته بودیم و حالا ممکن است که تغییرش داده باشیم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه ۸ فروردین ۱۳۸۹ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

"ابن مشغله"ی بیکار

این روزهای بیکاری "ابن مشغله " ی نادر ابراهیمی خیلی خوب است. مخصوصا وقتی می خوانی :"به گمان من هر آدمی را کله شقی هایش می سازد، یعنی به اعتبار مقدار کله شقی اش ،آدم است." وقتی کله شقی را تعریف می کند و از خودخواهی و غرور تفکیکش می کند و می نویسد:"کله شقی ،زندگی را به طرز خاصی شیرین و دردناک می کند؛ اما گذشته از مزه ی زندگی ، به آن مفهوم می دهد، رنگ می دهد ، و شکل قابل قبول و ستایش می دهد."

کتاب "ابن مشغله" از آن دسته کتابهایی است که آدم را شارژ می کند تا هر طور فکر می کند درست است زندگی کند. هر طور که دلش می خواهد.هر طوری که "بایدها" بیشتر از "بودنها" معنا پیدا کند بی توجه به دیگران.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ۷ فروردین ۱۳۸۹ساعت ۱۰:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

هوش یا مهارت؟

گفت:تو هم که می خوای ساز مخالف بزنی؟

خواستم بگم :وقتی هوش و مهارت را با هم می  ذاری توی یک کاسه وزنش می کنی آدم که نمی شود ساکت بنشیند هی نگاهت کند و تاییدت کند که به به !

نگفتم. گفتم: ساز مخالف برای چی ؟ اگر بچه ی ۴ - ۵ ساله الان می داند کارت گرافیک یعنی چی؟ بعد هم می تواند نظر بدهد که کدام بهتر است یا بدتر دلیل بر خنگی ما  و هم نسلهای ما نیست و همین طور باهوشی بچه های این دوره.استفاده از کامپیوتر و موبایل و انواع وسایل شبیه به این فقط مربوط به مهارت است مخصوصا وقتی دو نسل سنی متفاوت را  می سنجی! گفتم دوره ی ما پسر شجاع بود و پرین و حالا بچه ها جنگ ستارگان و هری پاتر می بینند و صبح تا شب پای کامپیوتر بازی می کنند.نگفتم اگر بچه ای که از وقتی چشم باز کرده کامپیوتر جلوی چشمش بوده و بازی کرده و آهنگ گذاشته و دیده است این چیزها را بلد نباشد آن وقت باید ببینی کجای کار می لنگد. بچه ی هشت نه ساله ای این روزها را که یک موبایل توی دستش هست و پیامک می فرستد برای بچه ی همسایه شان که فلان بازی کامپیوتری رو می خوام برام بیار نمی شود با خودمان مقایسه کرد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه ۶ فروردین ۱۳۸۹ساعت ۱۰:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

تکه نوشت دیگران

لائفسکی با نومیدی به دریای متلاطم و سیاه چشم دوخت و با خود فکر می کرد:"آره کسی حقیقت واقعی رو نمی دونه... قایقو به عقب می کشه. دو متر جلو می ره و یه متر عقب، اما پاروزنها کله شق اَن ، خسته نمی شن و یه ریز پارو می زنن، از امواج بلند ترسی ندارن. قایق مرتب جلو می ره؛ حالا از نظر ناپدید شد، نیم ساعتی نمی گذره که پاروزنها چراغهای کشتی را می بینن و یه ساعت نشده به پلکان کشتی می رسن. زندگی هم همین طوره ... انسانها همون طور که در پی حقیقت اَن ، دو متر جلو می رن و یه متر عقب.رنجها، اشتباهها و ملال زندگی ، اونها رو عقب می بره اما عطش حقیقت و مداومت اونها رو به جلو می کشونه. کسی چه می دونه ؟ ممکنه حقیقت واقعی رو پیدا کنن ... . "( رمان دوئل از چخوف- ص ۱۷۸)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه ۵ فروردین ۱۳۸۹ساعت ۱۰:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

درسته که از فیلمهای هندی خوشم نمی آد اما این  سریال "فرار از زندان" هم بدجوری تموم شد. آدم افسردگی می گیره! یه حسی ضعیفتر از وقتی که  کتاب "خاک غریب" لاهیری را تمام کردم!

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه ۴ فروردین ۱۳۸۹ساعت ۱۰:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

۱--آخ که دلم لک زده برای کفشهای کتانی ام که جا گذاشته ام و یک پیاده روی طولانی که خون به رگهایم برگرداند.

۲-- سوال این است که  چه مقدار از سرگذشت عجیب بنجامین باتن در تلویزیون نمایش داده می شود؟

۳-- اگر لینک را از سریال فرار از زندان حذف می کردند دیگر هیچ دلیلی برای خرابکاری و بعد خندیدن پیدا نمی شد! بس که لات هست و قبل از اون بی فکر


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه ۴ فروردین ۱۳۸۹ساعت ۱۰:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

دو تکه نوشت پیوسته

۱- ساموئیلنکو دوستِ خوب لائفسکی است. ساموئیلنکو آدم مهربانی است که به همه کمک می کند و وقتی بشناسی اش می فهمی برخلاف ظاهر اخم آلودش خیلی مهربان است و همیشه لبخند به لب دارد چون یا به کسی کمک کرده است و یا دارد کاری انجام می دهد برای کسی و خوشحال است. ساموئیلنکو هرگز سوار توپولف نشده است. هرگز سریال کره ای ندیده است و هرگز با کارتونهای ژاپنی بزرگ نشده است. ساموئیلنکو آدم اخلاق مداری است و به اسم اخلاق مداری اش و برای اینکه وجدانش اجازه نمی دهد دیگران را ناراحت کند دوستش لائفسکی را به بک خیانت روحی دعوت می کند و لائفسکی مرد رویاپرداز سهل انگاری است که به اسم اخلاق حاضر است بی اخلاق باشد ولی خیانت روحی را مرتکب  نشود نه برای اینکه وجدان دارد برای اینکه طاقت ندارد و نمی تواند به خاطر رضایت خاطر دیگرانی که به خاطر رضایت او سختی کشیده اند سختی را تحمل کند و حتی طرز رفتارش را عوض کند. ساموئیلنکو هیچ وقت لباس تایلندی ندیده است.وسایل الکتونیکی مونتاژ مالزی نداشته است. ساموئیلنکو عاشق قفقاز است.کاهوی چینی نخورده است و یا سیب لبنانی و پرتقال مجهول الهویه ی اسرائیلی. ساموئیلنکو تا صفحه ی ۳۰ مرد خوبی است هنوز بقیه اش را نخوانده ام...

۲- یک کتاب می خوانم درباره ی تاریخ فمینیسم که تمرکزش بر فرانسه و اتفاقات آنجاست.تا حالا که نتیجه گرفته ام ما زنهای ایرانی -مثل تمام مدتی که ایرانی هستیم و به عنوان یک کشور جهان سومی یا در حالت خوش بینانه در حال توسعه- چوب وارداتی بودن داشته هایمان را داریم می خوریم.وقتی می بینی زنهای فرانسوی ۱۰۰ سال تمام تلاش می کنند مبارزه می کنند تا حق رای نیم بندی را به دست آورند تا حق درس خواندن در مدرسه های عمومی را داشته باشند  و بعد از صد سال تمرکز بر آموزش وکار و فعالیت سیاسی و شهروند شناخته شدن زنان، یکی از گروههای رادیکال فمینیستی در نشریه اش برای شیوه ی پوشش و بحث واژگانی و تنگنا گذاریهای جنسی علاوه بر آنچه گفته شد تلاش می کند. و تمام این صدسال تلاش مربوط به بعد از انقلاب فرانسه است تا بعد از جنگ جهانی اول .بعد توی قرن بیست و یکم  توی دانشگاه اینجا آدمهایی را می بینی که تمام دغدغه هایشان همان نیم بند روسری است و همان ظرف شستن وجارو کردن خانه. آدمهایی که برای هیچ کدام از داشته های اندکشان تلاش نکرده اند و نمی دانند از همان چیزهای کمی هم که دارند چه طور استفاده کنند. آدمهایی که گاهی خوششان می آید فمینیست خطابشان کنند چون فکر می کنند دارند از حقوق زنانه شان دفاع می کنند و وقتی روی در تنها نهاد فعال دانشکده شان یک پوستر بزرگ می زند که تمامشان را به مسخره گرفته است کیک و چایی شان را می خورند و فکر می کنند چرا فلان استاد با حقوق زنان مخالف است و فکر می کند مردها نباید ظرف بشورند.از آن آدمها که حتی در حالت تئوری اش خودشان را محق هیچ چیز نمی دانند و فکر می کنند مردها همه سر و ته یک کرباسند و زنها  هم. آدمهایی هم هستند که از آن پوسترها می زنند روی در اتاق تنها نهاد فعال دانشکده و فکر می کنند زنانگی شان تمام شده است با آن شعارها . آدمهایی هم هستند که کیک و ساندیس می خورند و غر می زنند به جان خودشان و حرص تمام دسته های بالا را می خورند و می روند کتاب تاریخ فمینیسم می گیرند از کتابخانه تا بفهمند این ایسم ناشناخته دقیقا چه دارد که بعضی ها فحشش می دهند و بعضی ها مثل فحش به دیگران نسبتش می دهند و بعضی ها مثل فحش به خودشان می گیرند و بعضیها ادعای بودنش را دارند و بعضیها که فکر می کنند یک نوع غذای جدید است که سریع و راحت آماده می شود و حتما در برنامه ی "بهونه" نشانش می دهند و اگر نشد در "خروس جنگی" سینما می توانند ببینند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه ۳ فروردین ۱۳۸۹ساعت ۱۰:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

اولین تکه نوشت 89

۱- وسوسه انگیز است که همه چیز را تمام کنی.اینجا را. نوشتن را.یک نگاه می اندازم به آرشیو وبلاگم و می بینم اگر ننویسم یک گلدان نیمه تمام برایم می ماند. کدام گلدان؟ راستش خودم هم تا به حال ندیده بودمش. یک دفعه چشمم خورد لکه ی جوهر به هم ریخته در ذهنم بسته شد. هر خرداد تا اردیبهشت شبیه یک گلدان می شود و هر گلدان نماد یک سال نوشتن و نوشتن. به همان اندازه که از کارهای نیمه تمام از کتابهای نیمه تمام از حرفهای نیمه تمام از آدمهای نیمه تمام از شناختهای نیمه تمام از کنجکاویهای عمیق نیمه تمام بدم می آید از یک گلدان نیمه تمام هم بدم می آید.

  اردیبهشت 1388

  فروردین 1388

  اسفند 1387

  بهمن 1387

  دی 1387

  آذر 1387

  آبان 1387

  مهر 1387

  شهریور 1387

  مرداد 1387

  تیر 1387

  خرداد 1387

  ۲- رمان "دوئل" چخوف را شروع کرده ام به خواندن. این اولین کتاب روسی است که می خوانم. با خواندن اولین صفحه های کتاب یک سوال برایم پیش آمد که این آدمها چرا اینقدر اسمهایشان طولانی است.مثلا صفحه ی ۲۰ کتاب آمده است:

          "ساموئیلِنکو در حالی که لبخند ملیحی بر لب داشت ،به صدای بلند گفت:"ماریا کنستانتینُفنا، صبح بخیر! دریا بوده ین؟ ها...ها...ها...سلام منو خدمت نیکودیم الکساندریچ برسونین!" 

مسئله این است که نمی توانم تصور کنم ساموئیلِنکو با آن هیکل درشتی که توصیف شده است چه طور می تواند این اسم سخت ماریا... را یک نفس بگوید.واقعا روسها خیلی قدرت تحملشان بالاست!

۳-یکی از بدترین اتفاقاتی که ممکن است برای یک آدم بیفتد گم شدن در یک دنیای مبهم بدون تعریف است.میل عجیبی پیدا کرده ام به تعریف کردن همه چیز و حرف زدن از آنها. از بدیهیات گرفته تا چیزهایی که مهم است و مبهم است و یک نفری نمی شود تعریفش کرد.

۴- تعارف یعنی دنیای بدون تعریف.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه ۱ فروردین ۱۳۸۹ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

سال نو مبارک

سال جدید دارد می آید. یک قرارداد دیگر میان آدمها.یک بهانه ی دیگر برای تقطیع زندگی. برای هضم حجم و وسعت زندگی.یک بهانه ی دیگر برای آنکه فکر کنیم می شود دنیای بهتری داشت و زندگی بهتری.سال جدید نماد عهد ما آدمهاست در درجه ی اول با خودمان و بعد دیگران.عهد برای  خوب بودن و خوب ماندن.

سال جدید دارد می آید.قرار گذاشته ایم از فردا بهار باشد.حتی اگر  زمستان تمام قراردادهایمان را زیرپا گذاشته باشد. مهم نیست. چون قرار است بهار، بهار باشد.

سال جدید دارد می آید و من به این فکر می کنم که دوست داشتن راه است یا مقصد؟اگر راه است چه جور راهی است و اگر مقصد چه طور؟

یا محول... حَو ِل...حَوِل حالنا الی احسن الحال...حَوِّل ... حَوِّل ... حَوّل... .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ۲۹ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

کلمه مقدس است

می نویسم . پاک می کنم . می نویسم. پاک می کنم. بعد می بینم من که این قدر وسواس دارم برای نوشتن کلمه ها چه طور می خواهم آدمها را ارشاد کنم به نداشتن وسواس. به نوشتن و نوشتن بی ملاحظه. جمله ی "بریدا"ی کوئیلو تکرار می شود:" کلمه مقدس است."

 -دارم فکر می کنم اگر بخواهم یک کتاب را برای خودم پیدا کنم که زندگی ام را تحت تاثیر قرار داده است کدام کتاب را انتخاب می کنم؟ کدام کتاب که هم نثرش خوب بوده باشد هم الهام بخش تصمیمهای مهم زندگی ام ؟ کتابی است که خوانده ام یا هنوز نخوانده ام و قرار است بعدا با خواندنش زندگی ام عوض شود و مسیری که می روم تغییر کند؟کدام کتاب؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

یک صبح اسفندی

آویزان شده ام به صندلی.ظاهرا نشسته ام ولی خودم می دانم که آویزان یک صندلی ام.دارم حرف می زنم برایش.از وضعیت مطبوعات برایش می گویم.دفعه ی قبل وقتی گفته بودم "اعتماد" و" ایراندخت" را بستند گفته بود راستی" اعتمادملی" کدام بود و من گفته بودم همان که تابستان بستند.حالا باز داشتم حرف می زدم. همان طور که آویزان صندلی بودم و پاها را گاهی جابه جا می کردم گفتم:" این روزها انگار مد شده است به اسم ساده نویسی هر چرندی دلشان می خواهد می نویسند بعد هم مثال زدم طرف توی فلان مجله دو پاراگراف اول مطلبش چرت نوشته آسمون ریسمون بافته که دو خط مطلب بگه."گفت: "خدایی اش بیا ارشدت رو یه چیز دیگه بخون!این چه شغلیه!"خندیدم.خودم را روی صندلی جابه جا کردم کمی تا شاید از آن حالت آویزانی دربیایم. گفت:" جدی می گم.این چه شغلیه همه رو می اندازن زندان؟" گفتم :"ولی می خوام ارشدم رو هم روزنامه نگاری بخونم از اونجایی که روی هیچ چیز نمی شه برنامه ریزی کرد ترجیح می دم برم دنبال چیزهایی که دوست دارم.یه وقت دیدی تقی به توقی خورد فضا بهتر شد." پیشنهاد کرد با هم یک فست فود بزنیم. گفتم بعد از بسته شدن" اعتماد" و "ایراندخت" با بچه ها تصمیم گرفته ایم برگردیم شهرهای خودمان بقالی مان را بزنیم چون تهران هم احتمال زلزله آمدن دارد هم فضای کاری که دوست داریم را ندارد. گفت :"خیلی خوبه!" گفتم :"سکینه هم توی روزنامه ی "بازارکار"  برام کار پیدا کرده. کار توی ثبت احوال اهواز که رشته ی ارتباطات هم می خواستند." گفتم :"بهش گفتم چهارسال درسی را که دوست داشتم نخواندم تا یک عمر کاری را انجام بدهم که دوست ندارم." وارد کردن اسم آدمهایی که به این دنیا وارد می شوند. گفت می توانم بروم توی کار تبلیغات.بعد هم ایده اش را گفت. گفتم چه طور باید رفت دنبال پروانه ی کسب. گفتم:" دلم می خواست کافه کتاب می زدم. گفتم حیف که کافه کتابها را بستند." گفت:"چرا؟" گفتم:" چون تداخل صنفی داشتند. "گفت:"خدایی روزنامه به درد نمی خوره! بیا برو دنبال یه کار دیگه." گفتم :" روزنامه که به درد می خوره. فضای کار خوب نیست." گفت:"جدی می گم.این چه شغلیه همه رو می اندازن زندان؟" گفتم :"ولی می خوام ارشدم رو هم روزنامه نگاری بخونم از اونجایی که روی هیچ چیز نمی شه برنامه ریزی کرد ترجیح می دم برم دنبال چیزهایی که دوست دارم.یه وقت دیدی تقی به توقی خورد فضا بهتر شد." پیشنهاد کرد با هم یک فست فود بزنیم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۳ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

شده دلت بخواد چیزی بنویسی و کلمه کلمه اش را وقتی توی ذهنت مرور می کنی حفظ شده باشی ولی وقتی می خواهی جایی ثبتش کنی و از سیال بودن جدایش کنی نشود.حسم نسبت به کلمه هایی که توی ذهنم دور می خورند و ثبت نمی شوند یک همچین حسی است. یک حسی که تا همین حد گفتن از آن هم خیلی سخت است.دلم می خواداااااااااااااااااا


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ۲۲ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)