X
تبلیغات
لحظه هاي آبي من

لحظه هاي آبي من

تأثیر غیبی

دوستی داشت داستانِ فیلم "شکلات داغ" را تعریف می کرد و اینکه ممکن است یک نفر بر دیگری وحتی دیگران اثر بگذارد بدون اینکه قصد آن را داشته باشد و یا حتی بداند که این اثرگذاری را دارد.بحث جالبی است که تحت تأثير دیگري بوده باشي بدون اينكه متوجه اين تأثير پذيري باشي و يا حتي بر فكر و رفتار ديگران اثرگذار باشي بدون اينكه بداني و يا بخواهي.دارم فكر مي كنم كجاي زندگي ام ديگران تآثير گذار بوده اند. حرف ديگري تأثير گذار مهم است يا عملش؟ اصلا اين ديگري تأثير گذار چه ويژگيهايي بايد داشته باشد؟ بايد آدمي باشد كه حتما مقبول است يا آدمي كه هيچ ربط شخصيتي و اخلاقي به فرد تأثير پذير ندارد؟ اين فرد تأثير گذار چه نوع رابطه اي بايد با فرد تأثيرپذير داشته باشد از نظر دوري و نزديكي ، ميزان صميميت، شناخت متقابل و ...؟ آيا فرد تأثيرگذار حتمابايد دوست ما باشد، استاد مقبول و ياغيرمقبول ، معلم دوره ي دبستان که نمره ی انشای زیر ۱۵ گرفته بودی ،معلم دوره ي دبيرستان كه نگاهش به زندگي متفاوت بود ، مادر،پدر ، خواهر و برادر،همكلاسي كه بعداز امتحان يقه ي آدم رامي گرفت كه فلان سوال چه جوابي داشت، يك بلاگر مهجور و يا حتي شناخته شده كه يك جمله نوشته باشد كه گاهي در جمع دوستانه از آن نقل قول می کنیم، آدمی كه توي مترو يا اتوبوس يا تاكسي كنار مانشسته است و در مكالمه اي كه با دیگری همراهش یا تلفن دارد جمله ای می گوید که ممکن است بر تصمیمهای زندگی ما اثرگذار باشد. دارم فکر می کنم گاهی این تاثیر گذاری به اعمال گذشته ی آدمهای تاثیرگذار مربوط می شود اگر مثلا در خانواده خواهر یا برادری رفتار خوب یا بدی داشته است این رفتار بر زندگی سایر افراد خانواده تاثیر گذاشته است و زمینه ی فعالیتهای دیگران را گسترده تر یا محدودتر کرده است.

پ.ن.این یادداشت با تاخیر روی وبلاگ قرار گرفته است. چون وقت نداشتم تکمیلش کنم.اگر این بحث را ادامه بدهید خوشحال می شوم بیشتر باز شود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه ۷ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

سالهای مشروطه

اعتماد به نفس پدیده ی جالبی است مخصوصا درمورد بعضی از کارگردانان. دیروز در روزنامه ی ابرار مصاحبه ای چاپ شده بود با کارگردان سریال" سالهای مشروطه". کلی خندیدم. فکر کنید آدم چه قدر می تواند اعتماد به نفس داشته باشد که سریالش را پر بیننده و بداند بعد فکر کند چون پربیننده است حتما خیلی خوب است. تازه دلش بسوزد که مجبور است علی رغم میل باطنی اش و علاقه به ساخت سریال مذهبی به خاطر اینکه سوژه های تاریخی صدا و سیما روی دستشان باد نکند به جای یک فیلم افتضاحی مثل "ابراهیم خلیل الله" یک سریال افتضاح تر مثل "سالهای مشروطه" بسازد که فیلمنامه اش از کتاب تاریخ سوم دبیرستان علوم انسانی فراتر نرفته  اگر نگوییم کمتر هم پرداخت کرده است. انتخاب بازیگران صفر. وقتی کارگردان سریال می گوید بازی محمد صادقی( کاندیدای لوس ترین و بی استعداد ترین بازیگر مرد ) بازی استاندارد است؟ چه می شود گفت .محمد صادقی؟!!!! بازیها صد درجه زیر صفر. تناقضات داستان و اشتباهات روایتی ۱۰۰۰ درجه زیر صفر. نمونه آنکه امیر کبیر در طی سه سال صدارتش و ازدواج با خواهر ناصرالدین شاه در همان زمان در هنگام تبعید دو تا بچه ی ۱۰ ساله( منظور بزرگی سن و هیکل) داشت. حالا عشق مهدعلیا را از کدام جیبشان در آورده بودند من که نفهمیدم! ماشاالله اعتماد به نفس!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه ۵ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

خیلی خوب است که دغدغه ات بشود خواندن کتابهای نیمه خوانده رها شده، دیدن فیلمهایی که ندیدی  ، تمام کردن سریال فرار از زندان و حرص خوردن که چه قدر این داداش مایکل خنگ است و چرا مدام همه چیز را خراب می کند؟! خیلی خوب است که دغدغه ات بشود خواندن و نوشتن یک گزارش تازه. این روزها یک حس ِ خوبِ راحتی دارد که باعث می شود بیشتر بخندم... .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه ۲ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

آره خدا جونم! خوبِ خوب این ابرها رو بچلون بذار این زمین تفتیده یه خرده نفس بکشه!  


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه ۳۰ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

بارانِ برف

زیر دوش حموم ایستادن مثل گریه کردن بی نهایته . واسه همینه که آدما وقتی خیلی ناراحتن خیلی زیر دوش حموم می ایستن انگار که یه دل سیر گریه می کنن.

زیر دوش حموم ایستادن مثل ایستادن زیر یه بارون وحشیه که نوازش می کنه و شلاق می زنه  یه روح متلاطم رو.

..................

پ.ن. انگار فرشته ها اون بالا جشن گرفتن . شاید هم دارن سر به سر هم دیگه می ذارن. هی اون یونولیتها رو شوخی شوخی رنده می کنن تو سرِ ما .صدای رنده کردنش سوز می شه می خوره به سینوسهای گرگرفته ی صورتمون. حالا هی بگو این برفه که داره می باره.من که باورم نمی شه !


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ۲۴ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

تو ،اسماعیلی

مشتاقِ قربانگاه

من، ابراهیمم

قربانی به قربانگاه نبرده 

 من ، اسماعيلم 

 بي خبر به قربانگاه رفته

تو ، ابراهيمي

  پيش از فرمان، اسماعيلش را ذبح کرده!             

    ۲۱ بهمن ۸۸


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۱ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

اندر احوالات کنکور...

نشسته بودم طیفها(بخشی از مباحث روش تحقیق) را می خواندم کتاب تاریخ ایران و جهان سوم دبيرستان را هم گذاشته بودم که یک طرف کتاب بالا بیاید و کتاب امانتی بیشتر برگ برگ نشود. این چند روزه نگاههای متعجب آدمها را می دیدم وقتی کتاب تاریخ به دست می رفتم سالن مطالعه. دو نفر هستند که در تمام ساعات شبانه روز توي سالن مطالعه ديده مي شوند و بخشي از مطالع شان در حال راه رفتن و قدم زدن است.ظهر يکي شان نزدیک شد. گفت: "ببخشید خانمی اما می خواستم بپرسم اين کتاب را بايد بخونيد؟" من هم توضيح دادم که بايدي وجود ندارد ولي چون نرسيده ام کتابهاي اصلي را بخوانم اين کتاب را به عنوان خلاصه مباحث مي خوانم. شب دوباره دوستش آمد  جداگانه اين سوال را پرسيد. پنج دقيقه بعدش هم سالن مطالعه از خنده ي دو نفرشان منفجر شد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

نگاه کردن به این وبلاگ حتی اگر سرپايي باشد و با اين دستگاههاي چندمنظوره مثل نگاه کردن به خودم هست. مثل اينکه بايستي جلوي آينه و به خودت نگاه کني. گاهي دلم مي خواهد بشکنم اين آيينه را!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه ۱۶ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

سوال و جواب

سوال:به نظر شما اگر همه ی ایرانیها از وقتی دبستانی بودند به این فکر می کردند که چرا این شعر بین بچه ها رواج دارد که ایرانیها آفتابه سازند امروز چه اتفاقی  می افتاد؟

جواب:ما با افزایش صادرات کاهو ی چینی ، هواپیماهای توپولف روسی ، چادر مشکی ژاپنی ، تسبیح و جانماز  چینی ازکشورهای گفته شده به کشور عزیزمان روبرو می شدیم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۴ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

فیلم جشنواره

بلیط "به رنگ ارغوان" حاتمی کیا را که گرفتیم باورمان نمی شد. هنوز هم که یاد آن لحظه می افتم سرمستی و شادی و ناباوری ام برمی گردد. یک ساعت توی صف جلوی سینما جوان ایستاده بودیم و ساعت نزدیک یک و نیم شده بود و کم کم به این فکر افتاده بودیم که بلیط سانس فوق العاده را بگیریم که البته ساعت ۱۲ شب و کمی مشکل ساز بود. به قدری هیجان زده شده بودم که وقتی نشستیم روی پله ها فکر می کردم حتما سکته می کنم و نمی توانم فیلم را ببینم.برای همین وقتی اول فیلم اسم بازیگران نوشته شد و ملت شروع کردند به دست زدن من هم از فرصت استفاده کردم و کمی تارهای صوتی ام را ورزش دادم. از خوش شانسی ما سالن هم طبقه ی دوم بود و سنگ مرمر کف سالنها. حالا تصور کنید که ما ( پنج نفر بودیم)خوشحال و هیجان زده هرچه می رفتیم نمی رسیدیم. بیست تا پله را بالا که رفتیم من ازترس این که مبادا سالن را اشتباه بریم و فیلم شروع شود تا رسیدیم به یکی از آقایان راهنمای سینما بلند بلند گفتم:" حاتمی کیا کو؟ حاتمی کیا کجاست؟"اصلا اسم فیلمبهزبانم نمی آمد. بعد هم منتظر جوابم نماندم و پله ها را رفتم بالا.

فیلم که شروع شد سعی کردم تمام شیفتگی ام به فیلمهای حاتمی کیا و ایده هایش را بگذارم کنار و فیلم را نگاه کنم اما واقعا نمی شد. وقتی آدم این همه فیلمبرداری خوب و بازی خوب می بیند مگر می شود که شیفته نگاه نکند. خب فکر کنید وقتی بازیگری مثل کوروش تهامی که در حالت عادی اعصاب و روران آدم را به خاطر بازی لوسش می ریزد به هم به آن خوبی بازی کند که ما دیدیم حمیدفرخ نژاد و خزر معصومی که بازی شان را دوست داری چه طور بازی کرده اند؟! فیلمبرداری هم که عالی بود.اصلا من از همین تصویرهای قشنگ فیلم خوشم آمد.

فیلم که تمام شد زنگ زدم دوستی و بلند بلند توی خیابون از فیلم گفتم و اینکه کاش آمده بود. در همان حالت یک ماشین پلیس هم از کنارمان رد شد پر مامور. فقط نمی دانم چرا من را نگرفتند آخه شبیه این مستها شده بودم. بچه ها هم مرتب حواسشان بود که من از ایستگاه اتوبوس رد نشوم.

پ.ن. می دانم که قرار بود ننویسم ولی خب همان طور که از فیلم حاتمی کیا نتوانستم بگذرم از نوشتنش هم نشد.

پ.ن. "لطفا مزاحم نشوید" محسن عبدالوهاب را هم دیدم . فیلم خوبی است.

پ.ن.۳. جدا قراراست از فردا دیگر در س بخوانم .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)