X
تبلیغات
لحظه هاي آبي من

لحظه هاي آبي من

از حسها...

حس یک بچه ی لوس و ننر را دارم که توی بازی زمین خورده است و از درد به خودش می پیچد و آن قدر مغرور هم هست که دوست ندارد اشکش را کسی ببیند و آن قدر بی تجربه که نمی داند اشک ریختن هم جزئی از زندگی است... .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه ۷ دی ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

روز بعد از تولد...

دست خودت نیست. فکر می کنی روز بعد از تولدت یک روز دیگری است. آدمها، آدمهای دیگری می شوند. دنیا بهتر می شود. حوادث بهتری اتفاق می افتد و از بار مصیبت تمام مردم دنیا به اندازه ی ... به اندازه ی ... به اندازه ی یک سرسوزن کم می شود . می شود؟

روز بعد از تولدت که می رسد می فهمی آدمها همان آدمها هستند. دنیا همان شکلی است. حوادث بدتری اتفاق می افتد که نگران کننده تر است و از بار مصیبت تمام مردم دنیا یک صدم سرسوزن هم کم نشده است. شده است؟

دست خودت نیست. فکر می کنی روز تولدت همه ی آدمها هم همراه با تو متولد می شوند. می شوند؟

 


پ.ن.جی میل و یاهو هم که خراب شده اند.بابا به خدا ما کار و زندگی داریم... .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه ۶ دی ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

زیستن و باز زیستن...

غروب جمعه ی "انقلاب" است. از آن اتاقک کوچه ی "ژاندارمری" که می آیم بیرون دخترک روابط عمومی خوانده که تا دو دقیقه قبلش در همان اتاقک نشسته بودیم سرعتش را کم می کند: ببخشید ! تیتر و لید باید از هم جدا باشند دیگه؟ پس چه طوری تیتر رو از لید می نویسیم؟

بعداز جوابم دوباره می پرسد شما گزارش کار کردید؟ من از شیرینی گزارش نویسی می گویم. دخترک روابط عمومی خوانده می گوید:یعنی چه قدر باید باشه؟ خیلی سخته؟ نگاهش می کنم. دوباره از شیرینی گزارش نویسی می گویم و از این که چه قدر خبر نویسی را دوست ندارم. به چراغ قرمز می رسیم. یک قدم به جلو می گذارد که رد بشود. در دلم تحسینش می کنم. چون بیشتر از آنها که ایستاده اند می داند چراغ این چهار راه مسخره ترین چراغ روی زمین است. چون وقتی سبز می شود هر چی ماشین هست از هر جا که دلشان بخواهد رد می شوند. اما به حکم ادب می ایستد و می ایستم چون دیگرانی ایستاده اند.

از هم جدا می شویم. مثل مسافری که از اتوبوسی پیاده می شود. به همان غریبگی که ده دقیقه پیش از آن بودیم.

از کنار آن سی دی فروشی که در مغازه ی نیمه باز متروکی سی دی می فروشد رد می شوم. یاد آن روز می افتم که پرسیدم :" الکل دارید؟" و مرد آنقدر خیره نگاهم کرد که مجبور شدم اصلاح کنم جمله ام را:" نرم افزار الکل؟"( برای ایمیج گرفتن)

کتابفروشی های دست فروش . دستفروشهای کتابفروش. سفره کتابهای زمینی. کتابفروشیهای دست دوم و دست هزارم. کتابفروشیهای کتاب خاکی. نمی دانم کدام ترکیب بهتر است؟ هر چه هست انگار جمعه ها بیشتر هستند. یا شاید نیستند و من این جور فکر می کنم وقتی کتابفروشیهایی که دوست دارم تعطیلند.

غروب جمعه ی "انقلاب" است. جلوی چشمت انگار هزار و یک آدم است که راه می رود و نمی رود. انگار همه ایستاده اند و حرکت نمی کنند. حرکت می کنند و ایستاده اند. باز به کوچه ی راهنما می رسم و شبح جسمی چوبی یا آهنی در سرم تکرار می شود که بالا می رود و پایین نمی آید.راهنمایم بود؟

غروب جمعه ی چهارم دی ماه است.صدای "فرهاد" که شادی آور است. تلخ است. شیرین است. اشک آور است.و صدای "فروغ" که منزوی کننده است:"و این منم زنی تنها در آستانه ی فصلی سرد... " 

غروب جمعه ی دی ماه است. کوچه ای که تمام نمی شود و تمام نشدنش دوست داشتنی است. در آستانه ی فردایی که باز هم متولد می شوم... .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه ۴ دی ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

خداوند کیبورد را  آفرید تا آدمها انگشتهایشان را ورزش بدهند. اینترنت را آفرید تا با آدمهای جدید و فکرهای جدید آشنا بشوند و مغزهای کوچکشان دنیاهای جدیدتری را ببیند و کمی ورزش کنند. اما بعضی آدمهای ضد ورزش انگشتها را قلم می کنند. در اینترنت اختلال ایجاد می کنند چون تنبل هستند و نمی خواهند ما انگشتها و مغزهایمان ورزش کنند. خدایا نمی خوای یه عذاب بفرستی یا ما رو راحت کنی یا اونا رو؟ دیگه دارن داغونمون می کنن! کسی دیده این برنامه ی خبرنگار جاسوس رو که چهارشنبه و پنجشنبه از  خبر ساعت ۷شبکه ي ۱ و خبر ۲۰:۳۰ شبکه ي ۲ پخش شد؟  


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه ۴ دی ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

از فیلمها...

تنها دوبار زندگی می کنیم " به کارگردانی  بهنام بهزادی روایت حسرتهای همیشگی و مداوم زندگی است. حسرت کارهایی که دوست داریم انجام بدهیم یا حرفهایی که باید بزنیم و نمی زنیم . گاهی بی دلیل گاهی با دلایلی که نمی دانیم. شخصیت فیلم به دنبال آن چیزهایی است که روزی می خواسته انجام بدهد اما انجام نداده است. تا آنجا برای جبران گذشته تلاش می کند  که حتی جبران نشدنیها را هم بازی می کند تا به دست آورد تا فکر کند که از دست نداده بلکه با تاخیر به دست آورده است. "سیامک" داستان راست می گوید: آدمهایی مثل او زیاد هستند آدمهایی که مرده اند اما به نظر نمی آید... .                                                                                                                        

پ.ن. سانسهاي محدودي به نمايش در مي آيد: سينما فرهنگ ساعت ۱۷:۳۰ را مطمئن هستم . نمي خواهم اين جمله ي تبليغاتي از دستش ندهيد را دوباره تکرار کنم اما اگر نبينيدش حيف است چون تنها دو بار زندگي مي کنيم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲ دی ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

از حسها...

حس حماقت شبیه حس آدمی است که ضامن نارنجکش را کشیده و منتظر است...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۹ آذر ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

عکاسی طبیعت نگاه آدمها را به دنیا عوض می کند. چیزهایی را می بیندکه در حالت عادی نمی دیده است.نمایشگاه عکس" آبان گان" هدیه  تهرانی را از  دست ندهید...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۴ آذر ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

دنیای چارچوبها...

طنز تلخ زندگی در چارچوبهای شکسته است. برای جا شدن خودمان چارچوبهای سالم را شکستن است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۳ آذر ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)