X
تبلیغات
لحظه هاي آبي من

لحظه هاي آبي من

حسهای پیش از نوشتن

... و این شروع کردنهای نامتناهی، و این شروع کردنهای سخت نامتناهی ، و این شروع کردنهای سخت و زجرآور نامتنهاهی، و این پایانهای ساده ، و این پایانهای ساده ی کوتاه، و این پایانهای ساده ی کوتاهِ دل آزار و این میانه های پرفراز و نشیب، و این میانه های پرفراز و نشیبِ سخت، و این میانه های پرفراز و نشیبِ سختِ دلهره آور ، و این میانه های پر فراز و نشیبِ سختِ دلهره آورِ متروک ،و این جمله های قفل شده ، و این جمله های قفل شده ی مسکوت، و این جمله های قفل شده ی مسکوتِ نامتناهی...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ۷ آذر ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

راهِ آهن یک رانندۀ راه آهن

راه آهن است و هجوم راننده ها و خیل مسافران تازه رسیده. راننده نمی پرسد کجا؟ فقط قیمت را می پرسد. به خیالش زرنگی کرده است. ساک نه چندان سنگینم را با عجله به دست گرفته و به دنبال خود کشانده است تا ماشین. مکالمه های قبلی را نشنیده است. آن قسمت را که به راننده ی دیگری گفته بودم:من که بچه ی اهوازم! قیمت دستمه! می دونم !

راننده به ماشین که می رسد و ساک را توی صندوق عقب جا می دهد تازه می پرسد: کجا؟

 همین که لب از لب باز می کنم  هاج و واج نگاه می کند. شاید توی دلش خود را لعن و نفرین می کند. اگر عجله نکرده بود می توانست پانصد شاید هم هزار تومان بیشتر بگیرد.حرف دلش به زبان می آید:"عمو! اون مسیر که سه و پونصده!" تلاش می کند تا راهی بیابد و ضرر ناخواسته را جبران کند:" عمو پس من یه مسافر دیگه بزنم؟!"  راضی نمی شوم اما راننده چشمش به خیابان است. مسافر پیدا نمی کند. می خندد اما نه دندانش پیداست و نه باز و بسته شدن لبهایش. من نمی بینم.باز به زبان می آید: "آخرش ببین خودت تنها شدی ها!" نوار را هل می دهد توی ضبط .  آهنگ و ترانه بختیاری است. مرد عرب زبان است:"عمو! به خدا بنزین گرونه! چه کار کنیم؟ پول بنزین هم نمی شه!" از سهمیه ی بنزین می پرسم . جواب می دهد که کفاف نمی دهد مگر چه قدر است؟ و من از بد شدن روزگار می گویم و خودم هم نمی دانم چرا.مرد می گوید:" عمو ! می فهمی این نوار چی می گه؟" من جواب می دهم :"یه کم." اما خودم می دانم که کمی بیشتر می دانم. می پرسم :" مگه شما عرب نیستی؟"      -"آره. ولی من برای این آی آی گوش می دم.(قسمتی که خواننده با سوز آی آی می خواند. یک نوع ناله کردن شدید.)نمی دونم چی می گه."

به خانه نزدیک شده ایم. چشمش هنوز به خیابان است و آخر آنچه می خواهد می یابد. یک مسافر مسیر مستقیم.زنی ۵۰ ساله شاید حتی بیشتر.زنی که بختیاری است و البته یادآوری این نکته که ۲۰۰ تومان هم ۲۰۰ تومان است

به خانه می رسیم. کمی از مسیر را اشتباه رفته است و به موقع نپیچیده.شاید توی دلش لعنتم می کند اما می گوید:"عمو! کاش زودتر می گفتی!"شاید دارد توی ذهنش عدد و رقم آن بنزینی را که اشتباه رفته است می سنجد .وقتی ساک را از صندوق می آورد هیچی نمی گوید.دلش پیش همان پانصد تومان است وقتی می خواهد بقیه ی پولم را بدهد. راه به جایی نمی برد. می خندد و ساک را می دهد دستم:"بیا عمو!" و شاید اگر ته دلش آن پانصد تومانی قوت بیشتری می گرفت می گفت:" برو عمو!"


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه ۴ آذر ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

افسانۀ "راننده " ها

اگر راننده های تاکسی می دانستند ناشناخته ترین "سیزیف" های دنیا هستند چه می کردند؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه ۲۹ آبان ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

فیلم دیدن

یک معیار برای دیدن فیلم : فیلم خوبی نباشد.چون وقتی فیلم خوب می بینید تمام ذهنتان را مشغول می کند از زندگی ساقط می شوید.

پ.ن. فیلم The lives of others  را  ببینید حتما. داستان فیلم در آلمان شرقی می گذرد و شرایط خفقان قبل از فروریختن دیوار برلین را نشان می دهد. کلی از دیالوگهایش خوشم آمده است.عجب فیلمی بود...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۷ آبان ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

پراکنده و پریشان نویسی های من

دارم خبرها را می خوانم. تجاوز سه مرد به یک زن در حمله به خانه  شان و جلوی چشم خانواده اش.چون فکر می کرده اند شوهر زن باعث اخراجشان شده به زنش تجاوز کرده اند.

دارم خبرها را می خوانم آوار شدن شش مرد به یک زن در قیامدشت. جزئیاتش را نمی خوانم .

دارم با دوستی حرف می زنم و از دیالوگهای دوتا پسر کارشناسی ارشد در مخزن کتابخانه برایم می گوید. - دخترهای کلاستون چه طورن؟  - همه ترشیده ان!

دارم با دوستی حرف می زنم و برایم از آنچه در اتوبوس از نوار یکی از سخنرانیها شنیده است می گوید:شعور و تحصیلات به هم ربطی ندارند. خانمی هست که دکترا داره اما شعور زندگی کردن نداره! اما خانمی هم هست که تا چهارم و پنجم بیشتر نخونده اما واقعا کدبانوئه! ( شعور زندگی یعنی کدبانو بودن!)

دوست دیگری می گوید همکلاسی پسرش گفته برای چی شما دخترها ارشد می خواین بخونین آخرش که باید بشینین خونه!

دارم خبرها را می خوانم.محصولی با چندتا نظر مخالف رای می آورد. هیچ کس هم ککش نمی گزد. آقا صادق می ایستد از برنامه هایش تعریف می کند بعد هم به ریش همه می خندد! یعنی کشک!

دارم خبرها را می خوانم. دارم روزنامه می خوانم. ریزش طرفداران X! این آمار از کجا در آمده را نمی گویند.

صبح خواب می مانم .پنج دقیقه به هشت بیدار می شوم و با چهل دقیقه تاخیر می رسم سر کلاسی که هشت شروع می شود و مهم است. شرمنده می رسم سر کلاس . بعد پشیمان می شوم. پشیمان می شوم که خودم را رسانده ام برای کلاسی که افسردگی روزهایم را بیشتر می کند. استادش همان استادی است که دو روز قبل گفته بود این زندگی شهری است که قدرت بدنی زنان را ضعیف کرده است. زنان خانه نشین. گفته بود زنها که ضعیف نیستند! و من مانده بودم که چه بگویم ! و  من از آن روز به خودم گفته بودم اگر نبودند پس چرا من درگیر این کلیشه ها شده ام. این کلیشه ها که ازشان بیزارم. این کلیشه های زنانه که هر چه نگاه می کنم می بینم من هیچ جای آن نیستم.

 استادش همان استادی است که معتقد است اگر بخواهی روزنامه نگار خوبی باشی نباید وابستگی مالی داشته باشی به این کار! همان که می گوید نمی شود روزنامه نگار مستقلی بود. دو سرنوشت در انتظار روزنامه نگار است یا حذف فیزیکی یا وابستگی به قدرت.

 سرم داغ شده است دوباره.از دوغ و دوشاب حرف می زند. از تنبلی خبرنگاران. از عدم شایستگی گروه همکاری. از سیستم معیوب. از بی مسئولیتی مسئولان. زل می زنم به برگه های روی میزم.زل می زنم .حرف نمی زنم و تلخ نمی خندم. دلم می خواهد از کلاس بروم بیرون . اما نمی شود.

روسها باز ادا درآورده اند. ناز می کنند. هویج را گرفته اند به سر نخ و ایران را به آرزوی نیروگاه بوشهر دنبال خودشان می کشند.

از آژانس می زنم بیرون. بلیط برگشتنم را عوض کرده ام. چند روز ی دیرتر. بعد یکدفعه حسودی ام می شود. از این حسودیها که بیخودی است. هیچ ربطی به من ندارد. حسودی ام می شود به آن زنهایی که دارند زندگی می کنند. که برایشان تصمیم می گیرند. به آن دختر همکلاسی که تمام دغدغه اش شده این که ازدواج کند. به آن دختر همکلاسی که منتظر است یک نفر با الاغ سفید بیاید برایش تصمیم بگیرد. اگر او دلش خواست ادامه تحصیل بدهد اگر او دلش خواست برود سر کار . اگر او دلش خواست بمیرد اگر او دلش خواست زندگی کند. اگر او دلش نخواست لیسانس روزنامه نگاری اش را بگذارد دم کوزه زهرش را بخورد.فقط به یک لحظه فکر نکردنشان حسودی ام می شود. به این زندگی راحتی که دارند و به این که اگر می توانستم این طور فکر کنم از این همه فکر تا پای جنون نمی رفتم چه می شد!اما بدبختی این است که این طور زندگی کردن هیچ مزه نمی دهد!

خدا رو شکر این سریال " دلنوازان " هم تمام شد. از صدای گریه یلدا و کولی بازیهای روشنک و دیالوگهای مسخره مهتاب راحت شدم.اگر یک روزی حوصله ام شد حتما درباره اش خواهم نوشت. هر چند حیف وقت که برای فکر کردن به این سریال بی سر و ته بگذاری! به جایش بنشینم و فرق "انبوه خلق" و "توده" و "همگان" را بفهمم بیشتر به دردم می خورد.

از سینما می زنیم بیرون. رفته ایم که فیلم"صداها" ی فرزاد موتمن را ببینیم. اما فیلم را ندیده برمی گردیم. خانم مسئول اطلاعات می گوید که چون فردا شهادت است سینما از ۵ به بعد تعطیل است . دلم می خواهد آن تلفن گویای لعنتی شان را توی سرشان خراب کنم. وقتی می گوید سلام عرض می کنم شما با اریکه ی ایرانیان تماس گرفته اید . فیلم صداها فقط ساعت ۱۷:۳۰. دلم می خواهد بگویم بلد نیستید لطفا  از تکنولوژی استفاده نکنید.متوجه شدم ندیدن فیلم باعث می شود ائمه زنده شوند!

هفته ی پیش سریال مسافران را می دیدیم. جایی از فیلم فرید گفت : یک مرد هم می تونه با سلیقه باشه. ما مردها هیچ وقت نتونستیم ... . جمله هایی شبیه به این بود.راستش تعجب کردم از شنیدن این حرف. چرا؟ چون در مخیله ام نمی گنجد مردی باشد که ترس از آن داشته باشد که مثلا اگر ازدواج کند شخصیتش نادیده گرفته شود یا فکر کند این کلیشه هایی که از مرد هست درست نیست. اصلا آن قدر این دغدغه ها همیشه برایم زنانه بوده که نمی توانم باور کنم مردی هم باشد که فکر کند نتواند در جریان یک رابطه خودش باشد. جدا هست این چنین مردی؟ اگر باشد حاضرم یک مصاحبه ی ویژه در این مورد انجام بدهم...

.....................

پ.ن. نوشتن دوای تمام دردهاست.بعد از حرف زدن.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۶ آبان ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

تقدیم.....

برای تو و خویش

زبانی {آرزومندم}

 که در صداقت خود

ما را از خاموشی خویش بیرون کشد

و بگذارد از آن چیزها که در بندمان کشیده است

سخن بگوییم...

"احمد شاملو"


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ۲۳ آبان ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

آی بدبختی...آی بدبختی... چهره ی زشتت پیدا نیست...تو را هم رنگ کردند... .


کاملا مرتبط:

تجمع بانوان تهرانی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۱ آبان ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

کبک تنها

چون سرم را از زیر برف آورده بودم بیرون، دکتر گفت چند روز باید استراحت کنی! تب کردی!


هرموقع دلم خواست نوشت:کی گفته لیمو شیرین ، شیرینه؟ هر وقت مجبور می شم تحریم لیمو شیرین رو بشکنم پشیمونم می کنه چون تلخی اش می مونه روی زبونم!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

کبک تنها

حس کبکی را دارم که سرش را از زیر برف بیرون آورده است و می بیند که تنهاست!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۱ آبان ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)