X
تبلیغات
لحظه هاي آبي من

لحظه هاي آبي من

از دردها...

درد توامان است ، مدام، بی وقفه ، ناگزیر،بی شکست.

درد ، رگه ی سکوتی است بر شکاف دیواری که روزی یادگاری نوشته بود

.................................

کمی مرتبط:

زولبیا بامیه را فراموش نکن (یادداشتی از سوسن شریعتی)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ۷ شهریور ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

اهدای زرشک طلایی به رستگاران

خدا مرا ببخشد که نمی خواستم زیرآب  خجسته خانم را بزنم اما خب وقتی امشب برنامه تقدیر از بازیگران و عوامل سریال "رستگاران" را از تلویزیون پخش کردند فکر کردم بد نباشد  اینجا درباره اش بنویسم  بویژه آن که چند شب پیش در یکی از بخشهای خبری گزارشگر مربوطه اعلام کرد آمار (!) بینندگان سریال خجسته خانم از "جومونگ" بیشتر شده است!

۱- دیالوگها که خیلی قشنگ بودند. همه ی فعلها اول جمله : ( خجسته به پونه در بیمارستان : شنیدی حال احمدرضا رو!). همه ی بازیگران از قصاب و بقال و پلیس و باسواد و بی وسواد و کم سواد همه به صورت شعر و با لحن شاعرانه صحبت می کردند و به نظر می رسید بین نرگس جون ، پونه ، خجسته ، سارا ، بابای خجسته و ...هیچ تفاوت شخصیتی وجود نداشت.

 ۲- بابک و رویا که هیچ ربط شخصیتی به خاندان شایسته شان نداشتند بس که معصوم بودند البته دیدید که رویا خیلی در زندگی اش تجربه داشت! و تمام حرفهایش هم براساس تجربه بود. تجربه ی رفتن از طبقه ی دوم تا طبقه ی اول ، تجربه ی رفتن از طبقه ی اول تا وسط باغ و تجربه های دیگر که خیلی در انتخابهایش به او کمک کرد. مخصوصا وقتی خونه ی آقاشون متحصن شدند!

۳- در نیمه ی سریال تازه متوجه شدیم که خجسته نام کوچک زن احمدرضاست! خب چه کار کنیم نمی دانستیم خجسته زن احمدرضا اینقدر معروف است !

۴- احمدرضا دچار مشکل تارهای صوتی بود و از اول فیلم تا آخرش صدایی از ایشان شنیده نشد! ایشان در حد یک قدیس در فیلم بالا رفته و هیچ رذیلت اخلاقی نداشتند! بله خب ! تا مرد سخن نگفته باشد عیب و هنرش نهفته باشد!

۵- خانم پونه هم اگر به جای دختر زیاده خواه یک خانواده ی متوسط رو به پایین که دزدی می کند و تمام خانواده را جز می دهد و تیکهای عصبی تکراری دارد یک مقدار نقش متفاوت تری بازی کنند بد نیست.

۶- خجسته خانم در ادامه ی زندگی می توانند در یکی از کلانتریهای اهواز استخدام شوند! به نظرم کارشان خیلی بهتر باشد! البته می دانید که ما از نظر امنیتی در بالاترین نقطه هستیم فقط نمی دانم چرا ماشین یک بنده خدایی را از پارکینگ بلند کرده و به عبارتی دیگر با جرثقیل دزدیدند!

خدا مرا ببخشد که کلا فیلمهای سیروس مقدم روی اعصابم می دود و نمی توانم جلوی خودم را بگیرم و نخودچی اش را نخورم!

خدا مرا ببخشد که برنامه ی لوس و بی مزه علیخانی و صدالبته بدتر از آن برنامه ی بی سرو ته آقای حاجی پور را دوست ندارم. اولی ملت را می آورد جلوی دوربین تست صداقت و فداکاری ازشان می گیرد دومی هم سوالهای بی مزه می پرسد: نظر شما چیه آب کارون کم شده؟ نظر شما چیه این قدر این ماه رمضان خوب و قشنگ و پربرکت هست؟ به نظر شما  این تجملاتی که توی سفره ی افطار هست خوبه یا خیلی بده؟ به نظر شما...؟

 حالا اگر خدا من را بخشید به نظرتان خدا این آدمها را می بخشد که پول مملکت را خرج سریالهای بی سر و ته شان می کنند و بعد هم یک هزینه ای می کنند تا بهشان جایزه بدهند و ازشان تقدیر کنند که :خیلی کارتان خوب بود! ( فقط فیلم و سریال را در نظر گرفته ام! بخش خبری و حقوقی که از جیب مردم می رود پای دروغ گفتن را...)

پ.ن. کتاب "مهرگیاه" امیرحسن چهلتن را گرفته ام دست که بخوانم . پانزده صفحه ی اولش خوب و روان بود ولی بعد یک دفعه سرعتش کند شد. اما کلی خنداندم وقتی یکی از شخصیتها ی فرعی همان اول داستان یک جمله در میان می گه:"آقامون گفت. آقامون می گه ." بعد هم می خندد طوری که لثه هایش هم پیدا می شود و  ذوق می کند از فکر این که اگر بچه اش پسر باشدچه می شود آخه آقاشون گفته اگر باز هم دختر باشه از خانه بیرونش می کند! آقاشون گفته که این تنه برای لای جرز خوب است؛نیست که دختر زا هستم!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه ۶ شهریور ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

دیگر زمان حادثه از دست رفته است...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه ۴ شهریور ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

کارون،بی جان، کم عمق ، کم آب

 

این نمایی از کنار رودخانه است.  همان کارون پرآب را می گویم

این نمایی از  پل معلق است. از نیمه ی آن البته. 

ساعت نزدیک یک بعدازظهر.این نمایی است از عمق زیاد کارون.

 .................................................................

از آنجا که مسئولان در ایران علاقه ی عجیبی به نابودی آثار و منحصربفردی آثار دارند کمی آن طرف تر از پل معلق (پل سفید) پل دیگری درست شبیه به آن دارند می سازند که به پارک جزیره ی سابق قرار است متصل شود. این یعنی پلی را که نشانه ی اهواز است با دست خود خاک کردن.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه ۳ شهریور ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

بازگشت به کودکی

شبیه بچه هایی شده ایم که آنچه می خواسته اند نشده است. آنچه بهشان قول داده شده زیر پا گذاشته شده است و بعد از ساعتی گریه کردن می بینند راه به جایی نمی برند گریه ها را قطع می کنند تا در فرصت مناسبتری به آن برسند. فقط امیدوارم فراموشش نکنیم. چون بزرگترها معتقدند: بچه است. یادش می ره


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه ۱ شهریور ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

خیلی خوب است که زندگی در ایران با این سرعت رو به پیشرفت و آبادانی است! از شبی که وزرای پیشنهادی معرفی شدند قند توی دلمان آب می شود. مخصوصا خانم وزیر بهداشت و دلایلی که برای حضورشان در کابینه وجود دارد:دوست داشتنی بودن! علاقه ی ویژه ی شخص رئیس جمهور! حجب و حیای خانمها برای بیان مسائلشان به شوهرانشان البته فقط در مورد چکاپ سالیانه


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ۳۱ مرداد ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

افسانۀ تئاتر

امروز رفتم دل خوش تئاتری ببینم و راستش هیچ چیز ندیدم جز مقدار خیلی زیادی حرکات موزون. البته اگر از این حرکات به اصطلاح فرم درست و به جا استفاده می شد خوب بود ولی یک مقداری زیاد خالی بود. اصلا هیچی نداشت. اولش با خودم گفتم خیلی هم بد نیست که دیالوگ کمتر استفاده کرده اما بعد دیدم کلا دیالوگ ندارد. اسم تئاتر "افسانه ی ترنج" بود به کارگردانی مشترک زهرا شوشتری و میلاد هارونی . حالا کاش پشت رفتارشان یک معنایی بود یک داستانی یک حادثه ای یک روایت خطی. باور کنید تمام تلاشم را کردم که از سالن راضی بیام بیرون.حالا راضی نه حداقل ناراضی نباشم. به جای چند تا از شخصیتها هم از عروسک استفاده کرده بودند. دلیلش را نمی دانم. به نظرم این کارشان خوب که نبود بد هم بود. چون تمام حواس مخاطب می رفت به آدمهای سیاه پوشی که عروسک گردانی می کردند. آخرش هم فاتحان نمایش اهواز خودشان را معرفی کردند و از آنجا که توی سالن ده پانزده نفر بیشتر نبودند و تعداد بازیگران با تماشاچیان تقریبا برابری می کرد خودشان برای خودشان ذست می زدند. جالبش حرف کارگردان بود که گفت از بازی هرکدام خوشتان آمده بیشتر دست بزنید! اعتماد به نفس هم خیلی خوب است وقتی هیچ کس بازی نکرده از چی باید تعریف کرد. حالا من مخاطب عام. من ناوارد به تئاتر. فرض بر این که این تئاتر خیلی عالی بوده و چشم بصیرت نداشته ام من که این همه بازی خوب را ندیده ام . د آخه مرد حسابی تپق توی همان دو سه تا دیالوگ دیگه چه صیغه ای بود! همان حرکات فرم را هم وقتی پنج روز دیگه اجرا تموم می شه نباید بی نقص انجام می دادید؟ تمام حرکات که ناهماهنگ بود. انگار تمرین است. موزیک هم که ... . بی خیال. به ما نیومده تئاتر اهواز!

پ.ن. قبلا یکی دو تا از کارهای بچه های اهواز را دیده بودم. هیچ وقت به این خرابی نبود.

پ.ن. ۱. حقیقتش توقع زیادی نداشتم ولی خب نه دیگه اینکه یه عالمه تصویر بی ربط و بی معنی ببینی. مجبور نکرده اند کسی را که هر چه رسید دستش بنویسد و اجرا کند.  

پ.ن.۲. نگهبان تالار همان اول که رسیدم و خواستم بلیط بخرم گفت خانم ارزش نداره بلیط بخری !اگر تونستی یه جوری برو  تو که نبیندت .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

- هر چند دهقانان همواره استثمار می شدند ، بندرت شورش می کردند و چون شورش می کردند ، شورش شان نه شکل قیام توده بلکه گریز توده ای از زیر سلطه ی یک ارباب به "قید حمایتِ" اربابی دیگر ، به خود می گرفت.

- اما تا آنجا که این افراد پابند علایق گروهی بودند ، نتوانستند بر موانع محلی فائق آیند ، منافع ملی خود را به صراحت دریابند و از این رو از ایجاد طبقات اجتماعی-سیاسی در ماندند. همین نبود ِ طبقات موثر ، پیامدهای دامنه دار سیاسی داشت؛ زیرا مادام که حکومت مرکزی با نیروهای فراگیر در سطح کشور مواجه نبود ، سلسله ی قاجار می توانست با همان شیوه ی استبداد شرقی ، به اصطلاح خود آن عصر ، بر جامعه مسلط باشد.

پ.ن. ایران بین دو انقلاب، نویسنده :یرواند آبراهامیان

پ.ن.۱. این هم تکه ای از شرح حال ما ایرانیها در قرن سیزدهم که در قرن پانزدهم باز شاهدش بودیم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ۲۴ مرداد ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

ترانه های نایاب

یه میس* می زنم

تا برام برقصی

تو ناز می کنی

من باز میس می زنم

* میس: Miss call

پ.ن. تعجب نکنید این یکی از جدیدترین ترانه های این مرز و بوم است که شما توانسته اید با خواندن این وبلاگ زودتر از سایرین به متن آن دسترسی پیدا کنید. امروز به لطف یکی از همسایگان ناشناس که دو ساختمان ان طرف تر زندگی می کنند و مراسم عروسی یکی از فرزندانشان را در حیاط ساختمانشان برگزار کردند من هم به متن این ترانه نایاب دسترسی پیدا کردم.شرمنده که  ادامه ی متن را نمی توانم برایتان بنویسم چون به قدری مجذوب همین دو بیت شده بودم که ذهنم یاری به خاطر سپردن بقیه را نداشت. اما مضمون ترانه از این قرار بود که یک عدد پسر دم پنجره ی خانه ی یک عدد دختر رفته و بعد از داستان میس زدن و اینها فریاد زده است:دوست دخترمی! ( دوست دخترم هستی!) خواننده ی مذکور پس از بیان این جمله گفت: "عاشقم! "وی این عبارت را دو بار بیان کرده و به صورتی گفت که انگار از توی آب درآمده است زیرا نفس نفس می زد و پس از بیان هر عبارت نفسش به گونه ای کم و زیاد می شد که احتمال مرگ وی به ۹۹٪ می رسید! شایان ذکر است وی عبارت "دوست دخترمی! " را به گونه ای فریاد زد که تا صد کوچه آن طرف تر هم صدایشان انعکاس یافت!

پ.ن.۱. چون این ترانه ابتدای مراسم یعنی زمانی که هنوز هوا روشن بود خوانده شد احتمال می رود وی برای تست صدا و یا جلب توجه و یا هر قصد و منظور دیگری که توی سر خودشان بوده ، خوانده است.

پ.ن.۲.خیلی خوب است که موسیقی ما مثل تمام اتفاقات دیگر این مرز و بوم تا بدین درجه از خود رشد و شکوفایی نشان داده اند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

اشک و خنده

دلشان می خواست

چشم مردم را گریان بینند

گاز اشک آور را ول کردند

خنده آور بود

عمران صلاحی - تهران - شهریور ۵۷

پ.ن. داشتم فکر می کردم چرا بعضی شعرهای قدیمی  را هنوز هم می توانیم تکرار کنیم بدون اینکه حتی کلماتش به نظرمان تکراری بیاید؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۰ مرداد ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

خاک غریب

راستش را بگویم اولش شوکه شدم وقتی فهمیدم که اشتباه کرده ام. فکر کنید سه ماه از خریدن کتاب گذشته بود و کتاب قبلی را هنوز تمام نکرده داشتم برای این یکی نقشه می کشیدم که حتما رمان باشد. چون دلم یک رمان هندی می خواست با همان واکاویها و اکتشافات و توصیفهایی که از "همنام " جومپا لاهیری به یادم مانده بود. هشتاد نود صفحه از کتاب را خواندم بعد تازه فهمیدم قسمت دوم یک داستان دیگری بوده است. فکر کنید تمام داستان دوم را که می خواندم دنبال یک سرنخی بودم از شخصیتهای قبلی داستان و باورم نمی شد که مجموعه داستان کوتاه خریده ام.

 تا حالا هیچ آدمی(از دوستان و اطرافیان خودم ) پیدا نشده که محض رضای خدا این دو سه کتاب هندی را که خوانده ام بخواند حداقل برگ بزند. اصلا نمی دانم چه نیروی دافعه ای در این کتابها هست که حتی اگر دستشان می گیرند که بخوانند باز نصفه نیمه رهایش می کنند. اما برعکس همه ، خودم کتابهای هندی را که می گیرم دستم حتی اگر کُند بخوانم دلم نمی آید بذارمشان کنار.

حالا هم که اشتباهی به جای رمان مجموعه داستان کوتاه خریده ام از داستانهایش بدم نیامده است اما خب دوست داشتم دنباله ی همان ماجرای روما را در داستان "خاک غریب" می خواندم

پ.ن.باور کنید کتابهای هندی آن قدرها هم که فکر می کنید بدمزه نیست. خیلی هم خوشمزه است.کافی است بچشید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۸ مرداد ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

آمرزش نامه

خداوند پدر محمود دوم را بیامرزد که ما را از این جهل همیشگی نجات داده و چهره ی منافقین و براندازان نرم و گروه مخملیها را که با سلاح گرم و سرد برای ملت ایران دردسرآفرین شده اند نمایان کرد.

از وزارت بهداشت دولت محمود دوم خواستاریم علاوه بر تلاشهای بی دریغی که در راستای شیوع آنفولانزای آ( خوکی) در وطن اسلامی انجام می دهند نسبت به تغییر فرم گوشهای ملت ایران که همزمان با شیوع آنفولانزا در ممالک غربی بود توجه خاص و ویژه مبذول دارند.چرا که گوشها کمی تا حدی نسبت به گذشته بزرگتر  شده اند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۸ مرداد ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

سیاست تلویزیونی و مناظره های تلویزیونی

" تاریخ مزخرف است." این جمله خوشبینانه ترین نظری است که روزی هنری فورد درباره ی تاریخ اظهار کرده است  زیرا در عصر کتاب می زیسته . نیل پستمن نویسنده ی آمریکایی با بیان عبارت پیشین در کتاب " زندگی در عیش ، مردن در خوشی " می گوید که واقعیت تاریخ را امروزه پریز برق و آنتن تلویزیون بیان می کنند:" تاریخ اصلا وجود ندارد."
....



ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ۱۷ مرداد ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

حرف و حدیثهای کابینه

چی باید بگم؟ دیگر حتی نمی دانم باید برای کابینه ی جدید و آدمهایش ناراحت باشم یا خوشحال؟ حس سقوط دارم.

پ.ن. یک طنابی توی دستم هست که نمی دانم تا کی و کجا می توانم بگیرمش. امیدوارم.  هنوز امیدوارم.

۱.حرفهای زلایا و دوستانش را باور نکنید

۲. گزينه هاي احتمالي تصدي مسئوليت هاي كابينه 

۳. بار دیگر مسجد ضرار (شریعتمداری)

۴.من از هیچ کس نمی ترسم ( اسفندیار رحیم مشایی)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۴ مرداد ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

شب شیطان

کتاب "دود مقدس" شیوا مقانلو را می خوانم. یک مجموعه داستان کوتاه.کند می خوانم. کتاب عجیبی است. تشبیهات دوست داشتنی و فضای متوهمی که سخت می توانم با متنش ارتباط برقرار کنم اما دلم  نمی آید بذارمش کنار. مثل یک معجون قطره قطره می چکانمش در گلو. یک معجون عجیب  و غریب از کلمات.

پ.ن." شب شیطان" اسم یکی از داستانهای مجموعه است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳ مرداد ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

شاداب باشیم و امیدوار

امروز "ایران دخت" را خریدم و باورتان نمی شود که چه قدر لذت بردم از همان گذرا خواندن مطالبش. از حضور گروهی که هنوز می توانند مطالبی بنویسند که رنگ سیاست و این روزها نیست لذت بردم . نشریه ای آن قدر شاداب و رنگارنگ که هر صفحه دوست داری تمام مطلب را تا آخر بخوانی. آدمهایی که بی دغدغه نیستند اما می توانند در این فضای همیشه سیاست زده هنر و جامعه و فرهنگی را ببیند که هنوز می تواند شاداب و رنگین کمانی باشد. باور کنید که این روزها ان قدر همه جا را سیاه و سبز و قرمز دیده ایم که شاید کم کم  تشخیص رنگمان دچار مشکل شود.باور کنید که حضور این چنین آدمهایی این روزها غنیمتی است و نوشتن این چنینی هنری نایاب. باور کنید که دنیا به آخر نرسیده است. باور کنید که این روزها حسن زیادی داشته است برای همه ی ما. خب باشد برا ی من بیشتر از شما. چون چیزهایی را دیدم و یاد گرفتم که اگر لطف محمود الف.ن نبود هرگز به آنها نمی رسیدم. و قبول دارم که دیگرانی هزینه ها را پرداختند که کمترین سود را بردند.

امید. تنها سرمایه ی ماست.امیدمان را از دست ندهیم.

پ.ن. جمله ی آخر یک مقدار تبلیغاتی شد. می دونم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۲ مرداد ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

مهمانسرای اوین

م.ع.الف را آن قدر خوب نمی شناسم. مثل خیلی آدمهای دیگر که خیلی خوب نمی شناسم. اما بعضی آدمها را از روی یک سری نشانه ها می شود فهمید که چه کاره اند! من که باور کردم. شما باور نکردید؟ چه حرفها؟ عجیب است که شما جز آن ۲۴ میلیون نبوده اید!

پ.ن. دلم فقط برای خونهایی می سوزد که بی گناه ریخته شد!

پ.ن.۱. توجه کردید که بازپرسها چه قدر مهربان بوده اند. شما چی ؟ دوست ندارید یک سر بروید مهمانی اوین؟

- من، نه ، خیلی ممنون. وقت مهمونی ندارم. ضمن این که کاری هم نکردم که لیاقت همچین ضیافتی را داشته باشم. به جان خودم.اصلا ما را چه به این مهمانیهای اعیانی؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۱ مرداد ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

کلافهای سردرگم

همه چیز شبیه یه کلاف سردرگم شده. نمی دونی غصه ی چی رو باید بخوری و چی رو نه؟ نمی دونی برای چی شاد باشی و برای چی نه؟ چی درسته؟ چی غلطه؟ از آدمهایی که هروز از کنارمون رد می شن و می بینیمشون و نمی بینیم تا آدمهایی که می شینن روی صندلیهای سبز بهارستان و اونایی که با ماشینهایی رفت و آمد می کنن که صدای هلیکوپتر می ده! همه چیز شبیه یه کلاف سر درگم شده! هرچی هم از نسبی گرایی می دونی بریز تو سطل آشغال که دردسر ساز می شه برات این روزها!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ۱۰ مرداد ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)