X
تبلیغات
لحظه هاي آبي من

لحظه هاي آبي من

لاست(گمشده)

خوشبختانه یا بدبختانه من هم به بینندگان" لاست" (گمشده) پیوستم. و البته که می دانم با تاخیر زیاد. اگرچه بعضی چیزها تاخیرش خیلی هم بد نیست.

پ.ن. ....

پ.ن. این مطلب اعتماد را بخوانید . خالی از لطف نیست.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه ۷ مرداد ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

داستان غریبی است زندگی...

مامان داشت برایم داستان دوستی را می گفت که این روزها پایش به دادگاه کشیده شده است که طلاقش بدهند. داستان دوستی که ۲۳ سال از زندگی نامشترکش گذشته است و با دو بچه ی بزرگ پایش به دادگاه کشیده شده است. گفتم: چه مهریه ای است که می گویند پشتوانه ی زن است؟ مهریه زن را به چه کار آید وقتی مهری نیست؟ وقتی مهر حلال و جان آزاد می شود؟

مامان ناراحت بود برای دوستش. برای سالیان جوانی که به پای مردی ریخته بود در غربت . دور از خانواده و آشنا. به عشق مردی که گمان می کرده است دوستش می دارد. مامان گفت: هیچ پولی جبران جوانی از دست رفته نمی شود مادر!

مامان گفت :مرد به دو پسرش گفته است از عشق بر حذر باشید که پایان عشق این است!

مامان داشت به زبان بی زبانی بهانه و دلیلی می یافت که توجیه کند خودش را که شاید مقصر دوست بوده است و نه مرد! که شاید راه نمانده باشد و این آخرین راهشان باشد! مامان دنبال بهانه ای می گشت که شاید کار از اولش اشتباه بوده است! مامان نمی دانست تمام از قدرناشناسی مرد است یا دوستش هم مقصر است؟

گفتم: چه عشقی بوده است؟ اگر مشکل امروز ظاهر است که ۲۳ سال پیش و آن روز که ادعای عاشقی اش می شده باید می دیده است نه امروز! اگر داستان سه چهار سال اختلاف سنی و بزرگتر بودن زن است که مگر نمی دانسته است! اگر پیری و شکستگی زن است که مگر مرد خودش جوان و سرحال است که شریک زندگی اش را مثل غذای نیم خورده ای میان راه بگذارد و برود! اگر مرد بر آن است که در جمع دوستان بنشیند و  وافورش را ... زن را به چه کار آید که بساط تریاک او را بیشتر خوش آید.

گفتم عجب داستان غریبی است زندگی ! گفتم :... .

پ.ن. عجبم بر زن است ! بر زنی که آتش بیار معرکه ای می شود و دل هم جنسی را می لرزاند که زندگی ات را ویران خواهم کرد! که برای برادرم زن دیگری خواهم گرفت! چه طور است که آدمیزاده تا این اندازه وقیح و دوست نداشتنی می شود؟

پ.ن. ۲. خدایا

هیچ یک از ساکنان کره ی خاکی را

اینچنین عشقی مباد!

آمین


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه ۶ مرداد ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

گناه

می گویند بزرگترین گناه ، نا امیدی است.

و کدام یک از ما این روزها از همه گناهکارتر است؟ کدام یک از ما؟

پ.ن. چه کسی باورش می شد صفار ، دلیر نهم جو بگیردش و به جنگ اسفندیار برود ؟ من که هیچ فکرش را نمی کردم!

پ.ن.۲.همیشه باور داشته ام که هر چیزی وقتی دارد! یعنی زمانش که برسد آدم خودش رغبتش را پیدا می کند که مثلا فلان کتاب را بخواند یا فلان شاعر را بشناسد و... . باورم بود که غیر از این وقتها همه چیز نیمه کاره می ماند! مثلا یادم هست سی دی شاملو رسیده بود دستم وقتی که اول دوم دبیرستان بودم و حوصله ام نمی شد که دکلمه های نیم ساعتی کشدارش را گوش بدهم آنقدر که سی دی را بخشیدمش به دوستی .اما سه چهار سال بعد وقتی از شاملو شنیدن لذت بردم که یک تابستان کشدار بود و حالم بد بود و شاملو گفت:

" زندگی سخت ساده است

و پیچیده نیز هم"

نمونه ی این اتفاقها برایم زیاد بوده است نه در خواندن کتاب و شعر. حتی برای آدمها هم . شما را نمی دانم؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه ۵ مرداد ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

جان سالم به در بردن!

دیروز صبح با خودم فکر می کردم ترکیدن! چه مزه ای دارد؟ یعنی وقتی آدم می ترکد چه شکلی است؟ اولی می ترکی یا اول حس ترکیدن بهت دست می دهد و بعد می ترکی؟ اول می سوزی و بعد سوخته ات می ترکد یا اول می ترکی و بعد تکه تکه هایت توی هوا می سوزند؟ بعد هم راستش را بخواهید دلم سوخت چون اگر من می ترکیدم به هر کدام از حالتهای متصور بعدش نمی توانستم برای شما بنویسم که ترکیدن چه حسی است؟ یعنی موقعی که داری تکه تکه می شوی و بعد انگشت نشانه یا شصتت یا کف دستت سوژه ی عکاسهای روزنامه ها می شود و تیتر می زنند فاجعه ی بوئینگ شماره ی فلان تهران -اهواز چه جور حسی به آدم دست می دهد کشیده می شوی یا مچاله ! اول کجای بدنت تکه تکه می شود؟سرت یا انگشتهایت؟ پاها یا بازوهایت؟ بعد فکر کردم این بنده خدایی که نشسته جفتم که مو هم ندارد و دم به دم به نامزدش زنگ می زند و هیچ حواسش نیست که مهماندار گفته گوشیها خاموش ! چه طوری تکه تکه می شود؟ اول گوشی اش تکه تکه می شود یا سرش ؟ گوشش تکه ی بزرگترش می شود یا انگشت کوچکش؟

به نظر می رسد رشد و پیشرفت صنعت هواپیماهای وارداتی دوران ما قبل تاریخ روسهای عزیز- که تا ابد باید داغدار هواپیماهای مضحکشان باشیم- هواپیما در طی چند سال آینده در حد اتومبیلهایی که هر روز در خیابان می بینید خواهد شد! البته متوجه هستید که منظورم رشد سقوط هواپیما و برابری اش با تصادفات جاده ای است که اگر اشتباه نکرده باشم اولین عامل مرگ و میر در ایران زیبا و دوست داشتنی ما است.

دیروز که مامان گفت هواپیمای مشهد سقوط کرده با خودم فکر کردم عجب شانسی آورده ام این بار ! امروز هم وقت اخبار ساعت ۲ - جدیدا هر موقع دروغ خونم پایین می آید چند دقیقه ای گوش می دهم برای برگشتن به زندگی عادی و قبول بیشتر عجب گل و بلبل قشنگی در این باغ هست - گفتم :" چه قدر زور است آدم به خاطر آنفولانزا بمیرد ! "بعد البته جمله ام را اصلاح کردم :" چه قدر زور است به خاطر سقوط هواپیما بمیری ! "

پ.ن. وقاحت حدی ندارد! وگرنه آدم جلوی دوربین از آن حرفها نمی زد که بچه ی توی قنداق هم شاخ در می اورد! سرعت هواپیما زیاد بوده یا سنش ! فرض بر اولی هم باز تقصیر شماست که نه هواپیما را چک کرده ای ؟ نه سازمانش را ؟ و نه خلبانش را؟ وقاحت هم مثل حاشا حد ندارد واقعا برایتان! چه طور می شود با جان این همه آدم بازی کرد و بعد با خونسردی کامل توپ را پرت کرد توی زمین یه بنده خدای دیگری شبیه به خودتان که من نبودم دستم بود تقصیر آستینم بود! حالا هی بنشینید پرونده رو کنید که تمام دنیا از این اتفاقها افتاده است! بعد هم اشک تمساح بریزید که خیلی متاسفیم - البته اگر آمار کشته شدگان از صد گذشت! جان ۲۰ نفر که خیلی هم ارزش ندارد!-  تقصیر خلبان است! آقاجان یک روزی هم شترت می خوابد پشت این هواپیما ! آن وقت که ترکیدی برای ما هم ایمیل بزن که ترکیدن  چه حسی است؟ ما هم برای تشویش اذهان عمومی آن را در روزنامه منعکس می کنیم!

 پ.ن.۲. عکسهای هواپیما


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ۳ مرداد ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

پایان و آغاز ! ادامه ی راههای ناگزیر!

این جمله را امروز یعنی همان ۳۱ تیر ماه ۸۸ بارها و بارها تکرار کردم:" تجربه ثابت کرده روحیه ات رو هیچ وقت نباید از دست بدی! " این جمله را دیروز هم تکرار کردم. پنج شش روز قبلش هم . چرا؟ چون امروز ۳ تا امتحان داشتم که در حالت عادی همیشه یک دانه در روز و در حالت نیمه عادی اش یعنی برنامه ی خردادماه قرار بود دو تای آنها در یک روز و البته در دوساعت مختلف باشد. چون امروز و دیروز و یک هفته  قبلش و یک هفته قبل تر از هفته ی قبلش که برنامه ی کذایی امتحانات عقب افتاده به گوش و چشمم رسید فهمیدم در یک برنامه ی کاملا غیر عادی هستم. یکی از همان برنامه های کذایی که فقط نمونه اش را باید در مملکت خودمان بویژه در دانشکده مان پیدا کرد. دیشب هم که درس می خواندم و صبح هم که توی سلف درس می خواندم و هدفن توی گوشم صدای شهرام ناظری ترانه ی ایران کهن را به سمعم می رساند این جمله را برای خودم تکرار می کردم. امروز که فکر نمی کردم برسد و تمام شود زود تمام شد. امروز که آخرین فرصت بود برای اینکه در آرشیو وبلاگم یادداشتهای تیرماه از دست برود و من نمی خواستم. نمی خواستم جای تیرماه خالی بماند چون پیرو همین جمله ی معروف این روزهایم نمی خواهم روحیه ام را از دست بدهم. چون دارم تلاش می کنم آرامش را به خودم برگردانم . آرامشی که هر روز اخبار ۲۰:۳۰ از من می گیرد و چرخ زدن در این دنیای مجازی و خبرها تشدیدش می کند. آرامشی که معنی ندارد وقتی هیچ نمی دانی ۲ دقیقه ی دیگر و ۲ ثانیه ی دیگر چه طور خواهد شد؟ آرامشی که شاید اگر با تجربه تر و صبورتر و پخته تر و خیلی چیزهای دیگر بودم می توانستم بیشتر بخندم و راحت تر این همه اتفاق را قبول کنم. شاید راحت تر می توانستم بفهمم گاز اشک آور یعنی چی ؟ و باتوم بالای سر ؟ این روزها بارها و بارها با خودم کلنجار رفتم برای ادامه ی نوشتن در این وبلاگ . بارها و بارها ... . اما ادامه می دهم .

پ.ن. "تهران انار ندارد "مسعود بخشی را در سالنهای سینما "سپیده" و "آزادی" تهران ببینید که روح آدم را شاد می کند. باور کنید که نیمی از عمرتان بر باد می رود اگر نبینیدش.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸۸ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)