X
تبلیغات
لحظه هاي آبي من

لحظه هاي آبي من

مرحوم نوکیا مدل 6070

به نظر خودم خیلی قشنگ بود. اصلا هم برام مهم نبود که دوربینش کیفیتش صفره ، حافظه اش 4 مگه  یا از وقتی خریدمش قیمتش 50-40 تومن اومده بود پایین. خیلی دوسش داشتم . اصلا هم حاضر نبودم عوضش کنم . حسی که الان دارم ( البته در نوع خیلی خیلی خفیفترش )شبیه آدمی است که  عزیزش رو کشتند و مدام با خودش فکر می کنه چرا ؟ و همه اش هم آرزو می کنه که کاش مریض شده بود و مرده بود.اگر تا به حال حدس نزدید که چه اتفاقی افتاده باید بهتون بگم که امشب تو خ.نادری گوشی ام را دزدیدند. به همین راحتی! و بدون این که متوجه بشم!

پ.ن. گوشی مهربون من! دوستان عزیز لطف کنید در طی روزهای آتی خودتان به من پیامک بزنید و شماره تان را بدهید. چون من دیگه هیچ شماره ای رو ندارم!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۰ بهمن ۱۳۸۷ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

پرتره نویسی

دارم مصاحبه ی پرتره ام را می نویسم. دلمان خوش است که آمده ایم تعطیلات. از صبح می نشینم پای کامپیوتر و مصاحبه پیاده می کنم.امروز هم کار تنظیمش را شروع کرده ام.

به نظرم با سرعت بالایی که من در نگارش دارم حتما باید در یک صدسالنامه مشغول به کار بشوم. این روزها به پرتره نویس شدن هم فکر می کنم چون تنها کاریست که وقت زیادی می خواهد برای نوشتنش! و البته شیرینی اش از همه ی انواع سبکهای روزنامه نگاری بیشتر!

اگر امشب( امروز صبح) کارم تموم بشه... .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه ۹ بهمن ۱۳۸۷ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

متلاطم

تنها

بیکران

 

کاش

اقیانوسی نبودم

پنجه کشان بر ساحل

شمس لنگرودی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ۵ بهمن ۱۳۸۷ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

و آیا این سایه شوم دارد همین دور و برها پرسه می زند؟

من می ترسم.خیلی.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ۵ بهمن ۱۳۸۷ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

جشنوارۀ تئاتر فجر

دفاعیه

کارگردان: داوود فتحعلی بیگی

بازیگر: زری اماد

تئاتر دفاعیه تمامش تک گویی های یک زن ۳۷ ساله است که بیوه است و ۵۰ دقیقه ی تمام یک ریز می خندد گریه می کند جیغ می زند کتک می خورد چون نمی خواهد زن آقا تقی بشود که چهارتا بچه ی قد و نیم قد دارد. داد می زند فحش می دهد چون نمی خواهد آقاجون بفهمد که یواشکی صیغه ی محرمیت با یک مرد ۵۵ ساله خوانده است.بعد به خاطر آقاجون شوهر می کند به آقا تقی . بچه هایش را بزرگ می کند...

زیبایی این کار نه در موضوع- که دوستی معتقد بود موضوعش کلیشه شده است- که در بازی بازیگرش بود وقتی تنها توی تالار کوچک تالار مولوی طوری حرف می زد که حس می کردی دارد با مادرش دعوا می کند از آقاجون کتک می خورد با خاله درددل می کند یا وقتی آقا تقی اصرار می کند که باید به (میوه ی به ) را که برای مربا خرد کرده سرخ کند به خاطر نافرمانی اش کتک می خورد. چاقو رابالا می برد و آقا تقی را ... .

..........

پ.ن. "دادگاه هملت" تئاتر ی بود از کورش اسداللهی که به جز بازی فرحناز اصغری سرابی ( نقش هملت) را بازی می کرد بقیه اش خیلی به دلم نچسبید. یه کمی هم دلم برایشان سوخت چون به جز ناهماهنگیهایی که بین خودشان بود و تپق های مدامشان وسایل فنی شان هم مشکل پیدا کرد.

شناسنامه ی کاری زری اماد

سایت تئاتر ایران


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه ۴ بهمن ۱۳۸۷ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

و آیا همیشه بازگشت خوب است...

قدیمها فکر می کردم بازگشت همیشه خوب است اما حالا... .

هیچ چیز شبیه گذشته نیست نه صورتش نه حرف زدنش نه راه رفتن؟... اگر بتواند دو ثانیه بدون کمک بایستد .

این بار دومی است که دارم آدمی را می بینم که باید همه چیز را از اول شروع کند. خندیدن...درد کشیدن... ایستادن ... راه رفتن... .

من از صبح دارم به آن سلولهای مغزی فکر می کنم که دکترا گفتن بعد از هر حمله می میرن! به تک تک آن سلولهای کوچک مهم!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه ۳ بهمن ۱۳۸۷ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

نمی دانم که من سرما را خورده ام یا سرما مرا؟ اما هر چه باشد از پشت در اتاق استاد روش تحقیق ایستادن و سبز شدن باید بهتر باشد.اون هم وقتی قرار بوده بیاد و ... .

پ.ن.خونسردی هم لطف  و نعمتی است که خدا شامل حال من یکی نکرده


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه ۱ بهمن ۱۳۸۷ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

تنها آن که  روزی از مرگ بازگشته است  زندگی را ارج  می نهد. و من آیا ...؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه ۳۰ دی ۱۳۸۷ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

بدجوری کلمه هایم را گم کرده ام . به گمانم تقصیر این مک لوهان است و نظریات کذایی اش یا این استوارت هال مطالعات فرهنگی و نظریه ی رمز گشایی اش!

شاید هم بیشتر تقصیر خودم باشد. هیچ چیزی برای نوشتن وجود ندارد. البته از نوع قابل عرضش!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ۲۸ دی ۱۳۸۷ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

دعا کنید!

دوستم فکر می کند باید حق انتخابش را به خودمان بدهند. حق انتخاب دانستن و ندانستن را.

این چند سالی را که دور شده ایم از خانه و دوست داشتنیهای دیروز و امروزمان مدام باید حواسمان باشد که مچ سانسورچیهای خانگی را بگیریم. مدام باید حواسمان باشد که بفهمیم چه اتفاقی افتاده پشت آن لبخندهای ساختگی، آن حرفهای تکراری گزارش روز.

پ.ن.این بغض لعنتی کلمه هایم را خورده است. برای شفای همه ی مریضا دعا کنید ... برای خاله ی من هم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۲ دی ۱۳۸۷ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

قربانی کدام جنگ شده ای؟می دانی؟

همیشه فکرمی کردم آدمها هر چه بزرگتر می شوند  اشکشان بیشتر می آید دم مشکشان

حالا فکر می کنم تو که این قدر زود اشکت رسیده به دم مشکت وقتی بزرگتر  بشی اصلا برایت اشکی مانده است؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۸ دی ۱۳۸۷ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)