X
تبلیغات
لحظه هاي آبي من

لحظه هاي آبي من

حاشیه 3

خیلی تعجب نکردم چون این روزها عادتمان شده که ببینیم  آدمهایی را که کارشان با آنچه خوانده اند از زمین تا آسمان فرق می کند . با این حال وقتی مصاحبه شونده ی طلا فروش بعد از مکث کوتاهی گفت که لیسانس شیمی دارد برایم جالب شد و نتوانستم جلوی خودم را بگیرم که نپرسم:" لیسانس شیمی اینجا چه کارمی کنه؟ " و مرد نگاه کند به دستگاه کوچولوی توی دستهای من و بپرسد : " خاموش شده ؟ این قضیه بازی روزگار بود خانم. شما دوره انقلاب نبودید. به خاطر گرایش... "

عکسش را وقتی هفده هجده ساله بود گرفته بودند همان وقتی که شور جوانی اش روزنامه های  مجاهدین را به دستهای مشتاق دانستن رسانده بود. به همان جرم نتواسته بود درسش را تمام کند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه ۸ آذر ۱۳۸۷ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

همه چیز مثل خواب است یا بیداری؟ نمی دانم. یاد خودم می افتم دوباره که لرز افتاده به تنم و صدایم که مثل همیشه ی این جور وقتها بدجور لرزیده است. یاد خودم می افتم که مدام توی ذهنم  یک جمله رژه می رود: " آیا وقاحت را پایانی هست؟"

دوست دارم تمام این روزها را خواب بوده باشم . دوست دارم اگر تمام این روزها را خواب بوده ام زودتر بیدار شوم و ببینم همه چیز مثل همیشه خوب است.  اما این روزها چیزی هست که بدجوری اذیتم می کند:"آیا همیشه همه چیز خوب بوده است؟ یا این ما بوده ایم که در توهمات خودمان همه چیز را خوب می دانستیم؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه ۷ آذر ۱۳۸۷ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

پ.ن.۱. من عاشق برنامه ی نود شدم وقتی فیروز کریمی را نشان می داد با آن کفشهای جادویی اش و خبرنگاری که نمی توانست جلوی خنده اش را بگیرد.

پ.ن.۲. مامان فکر می کند من یک دعای ندبه به مهدیه ی تهران بدهکارم !

به نظرم وقتش رسیده که دینم  را ادا کنم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه ۵ آذر ۱۳۸۷ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

و از انحنای چشمهای روشنت

عبور نمی کنم

مبادا بباری

خرداد۸۷


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه ۳ آذر ۱۳۸۷ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

نمایشگاه مطبوعات

در انتشار روزنامه کمیت مهم است یا کیفیت؟ مسئله این است؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۸ آبان ۱۳۸۷ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

ما آدمها عادت کرده ایم به قضاوتهای خوب و بد از آشنایانمان بی آنکه آنها را خوب بشناسیم. ما عادت کرده ایم از آدمهای اطرافمان بت بسازیم و هر وقت دلمان خواست بتهایمان را به بدترین شکل بشکنیم. همه فکر می کنند آن کس که بتی می سازد بیش از آن کس که بتی می شود ضربه می خورد . اما چه کسی جواب نبودنهای بتی را می دهد که بت ساز و بت شکن ساخته است؟ آیا بتها حق ندارند از آنچه هستند دفاع کنند؟ چه کسی این حق را از آنها می گیرد که به دیگران اجازه ندهند که هر طور دلشان می خواهد در موردشان قضاوت کنند؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ۲۵ آبان ۱۳۸۷ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

حاشیه های مصاحبه

اولش فکر کردم دارد یک سری اطلاعات تاریخی می دهد و تا جایی که خودم شنیده بودم و خبر داشتم تاییدش می کردم و گاهی جمله ها را هم برایش کامل می کردم. اما یک جایی که رسید به آدرس دادن و حرف از امروز کمی شوکه شدم. گفته بود اولش که دانشگاهی است و  من برای اینکه موضوع تحقیق را برایش توضیح بدهم پرسیده بودم که چه رشته ای؟ برای همین وقتی داشت می گفت از نظر حقوقی و قانون را برایم می گفت زیاد تعجب نکردم. اما آن وسطها وقتی حرف از آدرس خانه ی عفاف آمد و وجود فعلی اش و ادامه ی قضایای نماز جمعه و سالهای ۶۰ و ... .

پیرمرد حقوقدان می گفت چون دانشگاهی هستم بهت می گم باید تموم حاشیه را بری و تحقیق کنی ؟ تا بفهمی علت چیه؟

من برایش توضیح می دهم که تحقیق دیگری نیاز هست. من ارتباطات می خونم و می خوام بدونم برداشت مردم از سریال روز حسرت چیه؟ می خوام  بدونم پیامی که کارگردان می خواسته به مخاطبش بگه به همون صورت دریافت شده یا نه؟ چیزهایی هم از رمز گذاری و رمزگشایی می گم .

حقوقدان پیر اما راضی نمی شود .  فکر می کند من باید تمام پس زمینه های ترویج ازدواج موقت و  مجدد در ایران را بدانم .

پ.ن. راستش هیچ فکر نمی کردم رسما جایی به نام خانه ی عفاف باشد اما وقتی حقوقدان پیر گفت که هست و حتی یک اشاره ای کرد به آدرسش شوکه شدم. اگر شما ها چیزی در این مورد شنیدین خبرم کنید. می خوام بدونم این قضیه تا چه حد درسته؟ توی اینترنت که خیلی مطلب پیدا نکردم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ۲۵ آبان ۱۳۸۷ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

چند روزی است که دارم روی مصاحبه ی پرتره کار می کنم . دکتر اسدی معتقد است این نوع مصاحبه در ایران رواج ندارد و ژانر شبیه به آن شاید گزارش از یک شخص باشد. این نوع مصاحبه به این صورت است که در مورد زندگی یک نفر علاوه بر مصاحبه شونده ی اصلی با افراد خانواده و دوستان و آشنایان فرد هم باید مصاحبه شود. تا در مورد زندگی فرد مورد نظر اطلاعات کافی داشته باشیم. تنظیم آن هم اصلا شبیه به بیوگرافی نیست

راستش مصاحبه با استادی که خودش روزی مصاحبه درس می داده است کمی برایم دلهره آور بود اما امروز وقتی نشسته بودم پای حرفهای دکتر فرقانی کلی از این کار خوشم آمد. مصاحبه با آدمی که خودش اعتراف می کند به تودار و درونگرا بودنش و کشف روزهای خوب و بد آدمها بیش از آنچه  همیشه فکر می کردم جالب است

پ.ن.۱.گاهی وقتها بعضی حرفها مثل خون تازه شتک می زند توی صورتت. دیروز دکتر خانیکی حرفی زد که راستش خیلی به آن فکر نکرده بودم. در مورد چاپ مصاحبه ها و کارهای تحقیقی و ... . از این به بعد هیچ کدام از کارهای عملی به ویژه مصاحبه هایم را اینجا منتشر نمی کنم. مصاحبه ی قبل را هم به همین دلیل پاک کردم.

پ.ن.۲. نمی دانم کلمه ی " شتک " را کجا خوانده ام اما به نظرم معنی اش باید یکدفعه پاشیده شدن چیزی مثل خون یا آب باشد که اثرش قطره قطره بماند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۲ آبان ۱۳۸۷ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

این روزها گاهی آن قدر عصبانی شده ام از وقاحت آدمیزاده ها که حتی اگر نتوانسته باشم جلوی لرزش دستم را بگیرم یا خوردن دندانهایم را به هم ولی جلوی خودم را گرفته ام که جوابش را ندهم . حداقل رو در رو.

 مدام با خودم فکر می کنم چرا دیوار حاشای بعضی  آدمها اینقدر بلند شده  است. و دیوار اعتماد من  به این آدمها این قدر کوتاه.

رسوایی برای آنکه وقاحت را به کمال رسانده است مصداق همان مثل قدیمی است: خجالت برایش عروسی است!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه ۱۷ آبان ۱۳۸۷ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

پله برقی

از پله های مترو که می آییم بالا هنوز می خندیم. می خندیم و چندباره برای هم تعریف می کنیم. خانم پیر با دوستانش کمی جلوتر از ماست . برمی گردد به من نگاه می کند و می خندد . چیزی می گوید به ترکی شاید که من نمی فهمم . فقط سرم را تکان می دهم و یادم می آید که وقتی روی پله برقی افتاده بود و دهانش باز مانده بود من از دیدن آن صحنه چه قدر شوکه شده بودم اول . بعد شروع کرده بودم به خندیدن. خندیدنی که از شادی نبود . از ترس بود. داشتم دوستم را نگاه می کردم که فقط سرش پیدا بود و یکی از دستهایش. یک لحظه فکر کرده بودم دارم خواب می بینم . اصلا نفهمیده بودم که خانم پیر کی تعادلش را از دست داده بود و قل خورده بود و .... پله بالا می رفت و خانم دیگری هم آن زیرها بود که فقط کفشش پیدا بود . من هل شدم. نه می توانستم دستش  را بگیرم نه دسترسی به سرش داشتم. نزدیکتر از بقیه  هم من بودم. آخرش  تنها چیزی که به دستم رسید دامن پیراهن گل گلی خانم پیر بود که از زیر چادرش زده بود بیرون و... .

خانم پیر رو می کند به من دوباره و لبخند می زند. به دوستش چیزی می گوید و ما از کنارشان رد می شویم.من چندباری دست می کشم روی سر دوستم و بلند ازش می پرسم:تو مطمئنی خوبی؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه ۱۷ آبان ۱۳۸۷ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)