X
تبلیغات
لحظه هاي آبي من

لحظه هاي آبي من

چه باید گفت؟

آن زمان که کلام به پایان رسیده است و راه به نیمه.

من ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه ۸ آبان ۱۳۸۷ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

زیارت آنلاین!

با اینکه سرعت تغییرات و رشد تکنولوژی این قدر زیاد شده است  باز باورت نمی شود که با یک کلیک وصل شوی یک جای دیگری.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه ۷ آبان ۱۳۸۷ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

گذشت روزها را نمی فهمم. تمام فکر و ذکرم شده تحقیق.

قدیمها تحقیق برایمان این قدر مهم نبود. یک کتاب یا نهایت دو تا از کتابخانه می گرفتیم و رونویسی می کردیم. معلمها هم خیلی در بند روش تحقیق و این حرفها نبودند. آخرین تحقیقی که دوره ی مدرسه دادم تحقیق فلسفه ی پیش دانشگاهی بود. تقسیم کار عادلانه ای بود. من از کتابخانه کتاب گرفتم و برگه آ۴ دادم به دوستم. دوستم هم تحقیق را نوشت و طلق و شیرازه زد به کار و تحویل معلممان دادیم. نتیجه این که هیچ کداممان نفهمیدیم چی نوشتیم. هنوز هم آن وقتی که فکر می کردم حتما می رسه تا تحقیق  را بخوانم نرسیده است.

موضوع درس روش تحقیقم" بررسی الگوهای رمزگشایی سریال روز حسرت در میان  بینندگان ساکن شهر  تهران  " است. تازه کار را شروع کرده ام و کمی شاید هم بیشتر سردرگم ام.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه ۷ آبان ۱۳۸۷ساعت ۰۹:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

تور کوتاه مدت به آن دنیا...کاتولوگ را از صداو سیما دریافت کنید

آن قدر یک سوژه ای را دستمالی می کنند که حال آدم به هم می خورد.از زمانی که  این رسانه ی دولتی فهمیده که مردم ما از این روح بازیها خوششان آمده است  دیگر ول کن معرکه نیست. تمام فیلمهایش شده ارتباط با ارواح و ماوراء و... .

 دیشب " زندگی بدون من" و "مهمانخانه ای در برف " را اگر دیده باشید متوجه می شوید که پخش همزمان دو فیلم ارتباط با روح آن هم به بدترین شکل ممکن چه قدر می تواندحرص آدم را در بیاورد.

پ.ن. خدا روشکر من خوابم برد و فقط آخر مهمانخانه در برف را دیدم. اما پخش این فیلمها یک چیزی دارد که آدم را وسوسه می کند : اگر اینقدر آمد و رفت بین دو دنیا راحت است ما هم یک دور بریم و سر بزنیم. این طوری نه مجبور می شوی خودت را برای کتابشناسی روش تحقیق پای اینترنت هلاک کنی نه کلاس و درس و ... . تازه مرتب هم خانواده را می بینی. خیلی هم خوش می گذره.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ۴ آبان ۱۳۸۷ساعت ۰۸:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

دیروز "آواز گنجشگها"ی مجید مجیدی را دیدم . از من می شنوید هر چه دستتان هست بگذارید زمین و بروید سینما که از دستش ندهید. البته اگر قبلش "دعوت" حاتمی کیا را ندیده اید بعدش حتما بروید و "دعوت" را هم ببینید.

پ.ن. فیلمهای سینماها این روزها حتی اگر خیلی عالی نباشند آن قدر خوب هستند که وسوسه ات کنند برای دیدنشان.

پ.ن.۲.در این دارالخلافه ی مبارکه دو چیز هست که مدتی است عوض شده و به حالت عادی برگشته است .یکی فیلمهای سینمایی که  از آن حالت "قلقک"وار و " کلاهی برای باران " در آمده است و دیگری هم مانتوهای توی بازار که من را به خریدن مانتو و ندوختنش امیدوار کرده اند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه ۳ آبان ۱۳۸۷ساعت ۰۸:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

کارون.تشنه.بی جان

ما آدمها همیشه دوست داریم به یاد روزهایی باشیم که تمام شده است. یاد خانه هایی که دیگر زندگی نمی کنیم. یاد دوستانی که دیگر نمی بینیم. یاد چیزهایی که از دست داده ایم.

این روزها دوست دارم به یاد کارون پرآب باشم .  وقتی که بعد از باران گل آلود می شد و آن قدر بالا می آمد که ترس از طغیان وجودت را پر می کرد. وقتی پارک ساحلی را خیس می کرد و خودش را از لابه لای نرده های کنار پارک شهرداری ( پشت هتل فجر) می رساند به درختهای سبز پارک.

دلم برا ی کارون تنگ شده است. برای طغیانش وقتی بلوار ساحلی و آلاچیقهای زشتش را بی استفاده می کرد.

دلم برای آن عکس قدیمی پل معلق هم تنگ شده است. و شاید همه ی اهوازیها هم دلشان تنگ شده باشد. برای همین گاهی آن عکس قدیمی پل معلق را که آب عریانی پایه های کم پل را پوشانده است  به هم نشان می دهیم و از خودمان و شاید از مخاطبمان می پرسیم: کارون چند وقت است که دیگر این شکلی نیست؟

برای کارون طغیانی را آرزو دارم که مدتهاست به خود ندیده است و بارانی که جان بی جانش را سیراب کند.

.........

پ.ن.۱. بعضی وقتها برنامه های تلویزیونی یک سوالهایی می کنند که مخاطب غیرحرفه ای هم خنده اش می گیرد . تابستان مجری برنامه ی الف وب آمده بود اهواز و رفته بود بلوار ساحلی. آنجا از یک آقایی پرسید :آقا شما چه حسی داری که می بینی کارون این قدر کم عمق شده است؟ آن آقا هم مانده بود انگار اولش که چه بگوید. بعد هم به شیوه ی شرکت در مراسم ختم گفت: خب من هم به نوبه ی خودم متاسفم.

پ.ن.۲. گاهی دلم برای خانه ی وبلاگی قدیمم تنگ می شود و سر می زنم که ببینم آنجا چه خبر است؟ با اینکه می دانم خبری نیست .مثل همیشه.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱ آبان ۱۳۸۷ساعت ۰۸:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

ای خدای ایوب!

همه چیز جز خیانت تاب آوردنی است . صبرمان را جز در این راه بیازمای!

آمین

پ.ن. منبع رو نمی دونم . ولی جمله ی قشنگیه.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱ آبان ۱۳۸۷ساعت ۰۸:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

دو روی یک سکه

باور صداقت آن که خیانتش بر تو آشکار شده است اما هنوز از رسوایی اش نزد تو بی خبر است سخت است خیلی سخت.

مدام با خودم فکر می کنم یک آدم - اگر هنوز بشود این عنوان را به او داد- تا چه حد می تواند این قدر بی رحم باشد .این قدر دورو.

بعد از سالها زندگی کردن برای اولین بار فهمیده ام که آدمها ورای ناشناختگیهایشان تا چه اندازه می توانند فریبکار باشند . تا چه اندازه دروغگو.

این روزها فقط تلاشم را می کنم که اعتمادم را از دست ندهم به همه چیز.به همه کس. به قول دوستی از آن ور بوم نیفتم. اما من افتاده ام از یک طرف دیگر. خیلی سخت.

اعتماد ... کالای نایابی است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۹ مهر ۱۳۸۷ساعت ۰۸:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

رسوایی نزدیک است. پرده برداشتن از خشونتی به کمال رسیده. از صداقتی دروغین . و از اعتمادی سرشار که لگد مال شده است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۲ مهر ۱۳۸۷ساعت ۰۸:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

بوی خیانت می آید. خشونتی  به کمال رسیده. دوست دارم تمام روزهای آمده و نیامده خواب باشد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ۲۰ مهر ۱۳۸۷ساعت ۰۸:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

نیاز انسان به عشق نیاز اوست به بخشیده شدن. برای همین ما  آدمها خدا را دوست داریم و خدا هم ما را.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه ۱۹ مهر ۱۳۸۷ساعت ۰۸:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

استاد مصاحبه مان همین که می آید سر کلاس با همان لهجه ی فرانسه ی غلیظش و  بقاوو گفتن بعد از هر جواب صحیحی که می شنود یک لیست نسبتا بلند کتاب می دهد و من به همکلاسی ام می گویم : می خواد بی سوادی ما را یک جا حل کنه!

استاد مصاحبه مان نمی خواهد کتابی از بازار بخریم چون فکر می کند این کتابهایی که به خلاق معروف شده اند اصلا هم خلاق نیستند. من از این حرفش خوشم می آ ید چون معیار باورهای ما را از هر چه خلاقیت است زیر و رو می کند با اینکه خیلی نمی دانم حرفش درست هست یا نه؟

استاد مصاحبه مان با آن لهجه ی فرانسه اش می خواهد که ما هر هفته برایش یک مصاحبه ببریم . ما غر می زنیم که زیاد است استاد !نمی شود! اما این حرفهایش مرا یاد معلم انشای دوره ی راهنمایی ام می اندازد با آن موضوع انشاهای عجیب و غریبش! و آن حس ناتوانی قبل از نوشتن !

................

بقاوو : براوو . آفرین


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸۷ساعت ۰۸:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

پایان

ما ، زنها، آموخته ایم که اندوهمان را ، همیشه ، باید در پستوهای قلبمان پنهان کنیم. در پس ِ نقابهای پر از لبخندمان.

............................

پ.ن.۱. وقت اضافه ی تعطیلات من هم تمام شد. زود. خیلی زودتر از تعطیلات.فردا دوباره باید ساک و چمدانم راببندم و راهی شوم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ مهر ۱۳۸۷ساعت ۰۸:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

ترس

ترس از انکار شدن ، به تمسخر دیگری در آمدن و شکست است که آدمها را به سکوت وا می دارد.  و گاه به نادیده گرفتن حقیقت .

آدمیزاده چون می پندارد که شکستش حتمی است از تلاش باز می ماند. از جستجوی حقیقت . از به دست آوردن حق.

 آدمی عجز و ناتوانی اش را در نفرینها و گلایه هایش  نهان می کند. نفرین نهایت عجز آدمیست. نهایت نتوانستن و ناامیدی در توانستن.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ مهر ۱۳۸۷ساعت ۰۸:۰۷ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)