X
تبلیغات
لحظه هاي آبي من

لحظه هاي آبي من

تیتر ندارد مثل خودم!

وراي بسياري از خنديدنهاي ما شايد گريستني باشد بي صدا ،پررنج‌و جانكاه.وراي گريستنهايمان اما شايد خودي است كه پنهان مي شود لابه لاي اشكها تا زمان بگذرد.

پ.ن. زندگی این روزها تمام رخوت است و سستی. هفته ای بود که به اینترنت دسترسی نداشتم و شاید به خودم. هفته ای هم که خواهد آمد شاید همین طور پیش برود .باز هم رخوت و تمام نشدن روزهایی که حتی حوصله ی خودت را هم نداری.

پ.ن.۲. زندگی تمامش نوشتن در پانوشت لحظه هایی است که به آبی بودنش شک داری. به همه چیزش .حتی وجود و بود و نبود نگارنده ی لحظه های آبی من.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ۲ شهریور ۱۳۸۷ساعت ۰۹:۲۸ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

به شدت زنده ام . نمی نویسم اصلا. یک سررسید جدید برداشته ام برای نوشتن که دارد خاک می خورد چون حوصله ی خودکار به دست گرفتن را ندارم. اما تا دلتان بخواهد توی ذهنم می نویسم و چند باره خوانی می کنم. می نویسم و خیلی راحت پاک می کنم.

" همنام " جومپا لاهیری با ترجمه ی فریده اشرفی دومین رمان هندی است که خوانده ام و اصلا نمی شود با فیلمهایشان مقایسه کرد. داستان بیگانگی آدمها با هم . بازگشت به آنچه اصالت دارد پس از رفتنها و برنگشتنهای بسیار.

پ.ن. لذت خواندنش مطمئنا بیش از این کوتاه جمله های بی روح است که حتما به بی حوصلگی ام خواهید بخشید!

پ.ن.۲. "خدای چیزهای کوچک" آرونداتی روی با ترجمه ی گیتا گرکانی هم خیلی قشنگ است با توصیفهای زیبایی که کم پیدا می شود ! فضای داستان و مکان هر دو با هم متفاوت است اما هر دو در نشان دادن فرهنگ هندوستان موفق بوده اند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۸۷ساعت ۰۹:۲۸ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

خبرنگار روزت مبارک!

همان بهتر شاید که نمی دانستیم آن بلوزهای سفید مردانه ای که کادوپیچش کرده اند و به نام قدردانی بعد از کنفرانس خبری داده اند یعنی چه؟

نه آنها عقلشان را به کار گرفته بودند که  بلوز مردانه به خبرنگارهای زن می دادند و نه من که با کندذهنی بسته را گرفته بودم و  فکر نکرده بودم: چرا؟

همان بهتر شاید که نمی دانستیم و مثل آن آقای خبرنگار شیرینی های گل محمدی ( دانمارکی سابق)را هل می دادیم توی دهانمان و منتظر آبمیوه می شدیم.

پ.ن. درسته که خیلی وقتها اشتباهاتی می کنیم که از نداشتن اطلاعات ما ناشی می شه ولی وقتی می فهمی چه کار کردی حتی یادش عذابت می ده! و این البته به شرطی است که نتیجه ی اون اشتباه تا مدتها رو شونه هات سنگینی نکنه!

پ.ن.۲. خبرنگار روزت مبارک! حتی اگر قبل از رسیدن به 17 مرداد و یا بعد از این روز دیگه خبرنگار نباشی !


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۸۷ساعت ۰۹:۲۸ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

خوب نیستم. در واقع بد هم نیستم.

امروز تمام خاطراتم را دوباره مرور کردم. چه با نگاه کردن به آلبومهای قدیمی و چه خواندن دفتر انشاهای دوره ی راهنمایی.

این روزها با تمام کسالتش با خواندن انشاهای قدیمی و خندیدن به متنهایی که نمی دانم چه طور نوشته ام و معلممان چه طور ۱۹ و ۲۰ داده به آنها و خبر خوبی که امروز بهم رسید کمی بهتر شده است.

خوب نیستم. حوصله ی هیچ کس را هم ندارم .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۸۷ساعت ۰۹:۲۸ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

واژه ها گم نشده اند.

من گم شده ام!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۵ مرداد ۱۳۸۷ساعت ۰۹:۲۸ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

پ.ن. یک ساعته نشستم که بنویسم .حرفم و تصمیمم را برای هر روز نوشتن پس می گیرم.

خیلی بی مزه بود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه ۱۱ مرداد ۱۳۸۷ساعت ۰۹:۲۸ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)