X
تبلیغات
لحظه هاي آبي من

لحظه هاي آبي من

طلسم شکست...

بالاخره طلسم شماره ی پنجم "پنجره" شکست... فردا ظهر... حیاط دانشکده...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۷ساعت ۱۹:۰۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

کتابخوانیهای ساندویچی

    این روزها عجیب دوست دارم یاد گذشته ها کنم... یاد چهار سالگی ام... ده سالگی...پانزده سالگی... هفده هجده سالگی و .... یاد گذشته ای که هنوز نیامده است... گذشته ای که شاید امروزم را هم به چالش وادارد... چرا؟

   

     احاطه ام می کنند... می رقصند... با نقطه هایشان ... فکر می کنم این کلمه ی سه حرفی با همین جثه ی کوچکش این روزها چقدر زندگی ام را تحت تاثیر قرار داده است؟

گمانم دوباره زده ام به جاده خاکی همان تکه نگاریهای روزانه ام که هر چه ازش فرار می کنم رهایم نمی کند.چرا؟ شاید  برای همین "چرا" هایی که آشفته ام می کند گاهی.

  

    این روزها کارم شده خواندن کتابهای کم حجم که زود تمام می شوند... خوبی این کار حس کاذبی است که آرامشی بهت می دهد : تو کتاب می خوانی!حجمش مهم نیست!

کتاب " بازی عروس و داماد " بلقیس سلیمانی را اگر نخوانده اید از دست ندهید. کتاب کم حجمی است البته و ۶۳ داستان کوتاه دارد که برخلاف اسمش بیشتر به خلق موقعیتهای بکری از مرگ پرداخته است... موقعیتهایی که با پایان غافلگیر کننده و گاه تلخش متعجبتان می کند.پایان بندیها یاد آور داستانهای کوتاه رولد دال نویسنده ی انگلیسی هم هست که فکر می کنم کتاب " داستانهای نامنتظره "اش  را بخوانید بد نباشد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۷ساعت ۱۹:۰۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

کار لنگ است...باز هم تاخیر

پله ها را بالا می روم یکی یکی شاید که نفسم بند نیاید..فایده ای ندارد... نه یکی یکی بالا رفتن من از پله ها نه اصرارهایم به مسئول اتاق کامپیوتر که پسورد را بده عزیز کارمان لنگ است ... کار باید فردا برود برای چاپ( همان کپی)

گوش نمی دهد و حمام رفتن را بهانه می کند...

 غر می زنم ...

رقیه دوست من و هم اتاقی او  به من دلداری می دهد که اشکال نداره عزیز! یعنی حالا نمی شه فردا صحبت کنی ! و وقتی به او می گوید :حالا نمی شه خودت پسورد را بزنی!

 بی جواب می ماند نه من راه دیگری دارم نه او!

پله ها را دو تا دو تا پایین می روم ... سرپرستی ...نگهبانی ....

"یک ساعت صبر کن تا ببینم چه می شود " مسئول شب هست و مهربان... تمام قصه ی نشریه را می ریزم روی دایره  شاید که حل شود...

پله ها را بالا می روم ... پایین می ایم .. زنگ می زند... حل نمی شود... کمی موعظه می کنم که نباید

این طور باشد که... نمی شود صبر کرد... کار لنگ است ...حل نمی شود... باز هم تاخیر...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه ۶ اردیبهشت ۱۳۸۷ساعت ۱۹:۰۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

....

پله ها را یکی یکی پایین می روم... هم اتاقی ام به آن یکی چیزی می گوید و می خندد ... دوست طبقه ی دوم هم صدای خنده اش می آید.

شب شده است اما هنوز کارهایم تمام نشده .می دانم که امشب هم تمام نمی شود... خسته شده ام... چشمهایم سرخ شده اند شاید هم من فکر می کنم که رگه های قرمز خستگی اش خودش را نشانم می دهد توی آینه ... صفحه ها را می شمارم و جدا می کنم شاید که زودتر تمام  شود...

پ.ن.شماره ی پنجم نشریه ی پنجره در راه است... به زودی...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۶ فروردین ۱۳۸۷ساعت ۱۹:۰۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

کمی با تأخیر برای بنفشها...

وقتی که یه بازی مهم فوتبال هست اتاق شبیه استادیوم  آزادی می شه...پرسپوليس و استقلال كه باشند بدتر هم مي شه ... دوست پرسپوليسي ام ناراحت بود و استقلاليه از ناراحتي زده بود  بي خيالي و مدام مي خنديد و مي گفت: چه قدر جالب! هر دوتاشون 4 تا گل خوردند... بعد ساكت مي شد كمي به در و ديوار زل مي زد و مي گفت: به خدا من هم ناراحتم! راستي يادته گفتم ديشب يه خواب بد ديدم . خواب ديدم كه يازده تا گاو سفيد يازده تا آدم آبي پوش را خوردند!حالا انگار خوابم تعبير شد!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۵ فروردین ۱۳۸۷ساعت ۱۹:۰۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

بادبادک باز

نويسنده: خالد حسيني

ترجمه ي زيبا گنجي – پريسا سليمان زاده

انتشارات مرواريد

چاپ دوم 1384

422 صفحه

قيمت:3900 تومان

 

شخصيت هاي اصلي :

             امير: راوي داستان

            حسن: دوست امير و پسر خدمتكارشان علي

چند روزي است كتاب "بادبادك باز" خالد حسيني را تمام كرده ام. داستان از همان داستانهاي پركششي است كه تا تمامش نكني وسوسه ي خواندن رهايت نمي كند . نثر ساده و روان كتاب با راوي داستان همراهت مي كند از همان اول كه مي گويد :« در سن دوازده سالگي به آدمي تبديل شدم كه حالا هستم، در روزي دلگير و سرد در زمستان 1975.» (ص 5) و ذهن مخاطب را درگير سؤالاتي مي كند كه تا پايان داستان سعي مي كند به آنها جواب بدهد. مخاطب از خودش مي پرسد بر راوي دوازده ساله چه گذشته كه بعد از 26 سال حس مي كند تمام اين سالها دزدكي به آن كوچه نگاه مي كرده است و اين البته همان شروع موفقيت آميزي است كه كمتر نويسنده اي مي تواند آن را به دست آورد .

راوي اول شخص است و داستان را مثل تكه هاي پاذل كنار هم مي چيند . از دسامبر 2001 روايتش را شروع مي كند و بعد نقبي به گذشته مي زند . به همان روزهايي كه هنوز دوازده ساله نشده و با پسر خدمتكارشان ، حسن بازي مي كنند .

 داستان از نظر زماني به دو بخش قابل تقسيم است قبل از دوازده سالگي و بعد از آن. دوازده سالگي كه امير راوي به خاطر اشتباهي كه در حق حسن مرتكب مي شود تا 26 سال بعد نمي تواند خودش را ببخشد و از قضا هم زمان مي شود با بهم ريختگي افغانستان و مهاجرت امير و پدرش به امريكا.

نثر جذاب راوي خواننده را با خاطرات گذشته همراه مي كند با شيطنتهاي امير ، با بدجنسي هايش در حق حسن ، با تلاشهايي كه براي به دست آوردن محبت پدرش مي كند و حسادتي كه نسبت به محبت علي به حسن دارد و صداقتي كه در بيان اين حسادت به كار مي گيرد:« حسن داشت گريه مي كرد. علي او را به طرف خودش كشيد و با مهرباني به خودش چسباند.بعدها به خودم مي گفتم اصلا هم به حسن حسوديم نشد. به هيچ وجه.»( ص42)

امير با نشان دادن گوشه هايي از زندگي گذشته پلي ميان گذشته و آينده مي زند و هر آنچه كه در داستان گفته مي شود روزي به كار مي گيرد و گره اي مي زند يا گره اي از آن مي گشايد و بر جذابيت داستان مي افزايد.

تكه هاي پاذل را با حوصله كنار هم مي چيند و مخاطبش را به اين باور مي رساند كه اگر اين قسمت نبود حتما نقصي در داستان اتفاق مي افتاد.

گاهي به نظر مي رسد شخصيت اصلي رمان حسن است همان كسي كه از ابتداي داستان راوي با بيان خاطرات گذشته  سعي مي كند او را بشناساند و در تمام كتاب لحظه اي از فكرش خارج نمي شود در تمام سالهاي مهاجرت ، در لحظه ي فارغ التحصيلي از دبيرستان، زمان ازدواج و حتي مرگ پدرش حضورحسن احساس مي شود و سايه وار تمام زندگي امير را تحت تاثير قرار مي دهد. در پايان داستان امير با بازگشت دوباره اش به افغانستان براي يافتن پسر حسن و نجات او  سعي مي كند گذشته اش را ترميم  كند.

بيان تاريخ افغانستان و زمينه ي  مشترك مردمش با ايرانيان كتاب را براي مخاطب فارسي زبان صميمي تر مي كند . همانجا كه امير و حسن زير درخت انار روي تپه شاهنامه مي خوانند و حسن كه از قوم هزاره اي است شيفته ي سهراب پهلوان شاهنامه مي شود.

بايد كتاب را بخوانيد تا بدانيد نوشتن براي اين كتاب و تكه تكه كردن جمله ها چه كار مشكلي است.

كتاب شيرين است و خواندني. از زيباترين كتابهايي كه تا هميشه به ذهن خواهيد داشت... .

پ.ن. كتاب دو ترجمه دارد و ترجمه ي ديگرش را غبرايي انجام داده است كه با وجود آنكه تعريف ترجمه ي غبرايي را زياد شنيده بودم اما فكر نمي كنم اين ترجمه چيزي از آن كم داشته باشد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ۱۷ فروردین ۱۳۸۷ساعت ۱۹:۰۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

مرد هزار چهره

كارگردان: مهران مديري

شخصيتهاي اصلي :

              مهران مديري .............. مسعود شصتچي

              فلامك جنيدي ..............سحر جندقي

مسعود شصتچی كارمند ساده ی بايگانی اداره ی ثبت احوال شيراز است و تصميم دارد با سحر جندقی يكی از همكارانش ازدواج كند. پدر سحر ، مسعود را مجبور می كند تا حساب بانكی پسرش سپهر جندقی را ببندد. در بانك متوجه می شوند كه سپهر در قرعه كشی برنده ی يك اتومبیل شده است و مسعود برای انجام كارهای اداری و تحويل گرفتن آن عازم تهران می شوند و آنچه پيش می آيد زندگی او را به نحوی پيش می برد كه مسعود شصتچی را تبديل به مرد هزار چهره می كند و به دادگاه می كشاند... .

   نگاهی گذرا به چند قسمت از سريال نشان می دهد كه اين كار از آنچه تا به حال مهران مديری ساخته به چه ميزان متفاوت است. تيتراژ فيلم بخش جالبی است. برخلاف آنچه تا به حال مرسوم بوده است كه تنها نام بقيه ی كاركنان و عوامل سازنده نوشته شود تصوير آنها نيز در كنار بازيگران به نمايش گذاشته می شود.

مهران مديری كه كارگردانی سريالهای طنز سيما را از سالهاي 70 شروع كرده است با ساخت اين سريال (پس از "باغ مظفر" كه سال گذشته به نمايش در آمد) نشان می دهد  كه طنز مديری  به بلوغ و پختگی نزديك می شود. او اين بار با خلق موقعيتهايی بالذات خنده آور تماشاگر را می خنداند و به كار عمق بيشتری می دهد. مسعود شصتچی را روانه ی خانه ی قشر تحصيلكرده ی مرفهی می كند كه تنها برای كسب اعتبار خويش، او را موقعيتی ويژه می بخشند. لباس قانون برتن می كند و اسطوره ی مردمانی می شود كه او را نمی شناسند و تنها به افسانه های شجاعت سرهنگ غفاری دلخوش اند. شاعر می شود و انجمنهای روشنفكری را به تمسخر می گيرد و تحسينهای رايج و تشريفاتی را رد می كند و در نهايت به گروهی خلافكار می رسد كه سر دسته ی آنها رويای "پدرخوانده" ی ايتاليايی را دنبال می كند. 

مديری در اين سريال روايتگر مردی هزار چهره است كه نه قربانی اشتباهات خود كه قربانی جامعه ای سهل انگار است. جامعه ای  كه با اسطوره سازيهای بی دليل و ساده لوحيهايش فريب مردی را می خورد كه هميشه يك چهره بوده است و 999 چهره ی ديگرش را ديگران برای او ساخته اند. مرد هزار چهره همان عروسك خيمه شب بازی است كه به روايت خود در دفاعيه ی پايانی دادگاه " شريف" بوده است و "ساده" . و تنها به خاطر ضعفی كه زاييده ی شرايط زندگی اش بوده هرگز جرأت" نه" گفتن را پيدا نكرده است. واژه ای كه اگر تنها يك بار قاطع بر زبان می آورد مرد هزار چهره ای را خلق نمی كرد كه سرگرمی تعطيلات نوروز سال 87 ما باشد. شصتچی  بيش از  آنكه ديگران را فريب دهد خود فريب خورده است و با حماقتهايش نه تنها توهم ديگران را از آنچه نيست يا به تعبير خودش" اشتباهي بودنش" بيشتر می كند كه خودش بيشتر فريفته ی آنچه نبوده است می شود. آنچه كه برخلاف مسعود شصتچی كارمند بايگانی ، ديده می شود، موقعيتی ويژه دارد و مورد توجه است . در پايان دادگاه با آنكه می گويد :" من چه دفاعی از خودم بكنم آقای قاضی من بی دفاعم!"  اما نكته  را رها نمی كند :" من مانده ام و تقاص اين همه اشتباه ديگران و بازيگوشی خودم."

پايان بندی نيز جالب است و اين گونه القا می كند كه مسعود شصتچی همانی كه بوده باقی خواهد ماند . مرد يك چهره ی داستان نمی تواند بر آنچه ساليان سال بر قالب وجودش نقش بسته غلبه كند و باز مغلوب آنچه پيش آيد می شود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه ۱۶ فروردین ۱۳۸۷ساعت ۱۹:۰۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)