X
تبلیغات
لحظه هاي آبي من

لحظه هاي آبي من

دوباره کلمه ها رو گم کردم و شاید حوصله ی نوشتن ندارم...

پ.ن.۱.  شماره ۴ نشریه اومد بیرون.

پ.ن.۲. حلال کنید اگر برنگشتم ... .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه ۵ اسفند ۱۳۸۶ساعت ۱۹:۰۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

دوباره مرگ...

انگار نمي خواد دست از سرمون برداره... هر چند وقت يه بار دوباره چترشُ باز مي كنه و رو سرمون آوار مي شه ...

همه بغض مي كنند... بعد دستشان را مي گيرند جلوي صورتشان ..بغضشان را خفه مي كنند شايد هم خودشان را ...

هر جا مي ري عكسشُ مي بيني كه زل زده بهت ... گاهي انقدر توهم مي گيردت كه فكر مي كني واقعا مي بيني اش...

« پاشو احمو ... پاشو... » مادرت حتما اين طور صدايت مي زند حالا...

مرگ يكي ديگه از بچه هاي دانشكده حال همه را گرفت ... از من كه از دور مي شناختمش و مي دانستم فاميل هم اتاقي ام هست تا آنها كه همشهري و دوست نزديكش بودند ...

پ.ن. كردها به احمد، احمو مي گويند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۹ بهمن ۱۳۸۶ساعت ۱۹:۰۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

امسال به گفته ی قدیمی تر ها چهلمین سال تأسیس دانشکده است... دانشکده ای که در طی ۴۰ سال پر فرازو نشیب خودش گاهی پیشرفتهای خوب و قابل توجهی داشته و گاه پسرفتهایی که این سالها بیشتر از همیشه بر تنه ی نحیفش سنگین بوده است...

دارد اتفاقاتی توی دانشکده می افتد که به ادامه ی راه بیشتر از همیشه امیدوارم می کند ... سرگروه شدن دکتر افخمی شاید مهمترینش باشد اما مثل همیشه روسا تنها یک طرف قضیه اند... ما دانشجوها چه تغییری می خواهیم بکنیم ...باید منتظر ماند...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۴ بهمن ۱۳۸۶ساعت ۱۹:۰۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

کار...کار...زندگی...

رهایت نمی کند... نوشتن و خواندن...یا حتی رویای نوشتن و خواندن...

نوشتن سخت است ... از آن سخت هایی که به دست آوردنش همیشه لذت به همراه دارد... همیشه خوب است ...حتی اگر فقط به درد سطل آشغال بخورد... .

این روزها سرگرم بستن صفحه های شماره ی ۴ نشریه ام ... آنقدر سرگرم که تنهایی هایم را کمرنگ می کند.

تنهایی های خوابگاهی آنجا که روح و فکرت را مدام نمی کاوند نعمتی است که نصیب روزهای شروع دوباره ام شده است...شکر این روزها را که دیگر نمی آید باز...

پ.ن. هیچی... برای خالی نبودن عریضه  پانوشت نوشتم!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۱ بهمن ۱۳۸۶ساعت ۱۹:۰۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

....

هرگز از دست زدنهای تشریفاتی خوشم نیامده است...اما تئاتر "افرا"ی بیضایی آن قدر قابل تحسین بود که  تا زمان پنهان شدن بازیگران پشت پرده به دست زدن ادامه بدهم... .

- امتحانات کشدار این ترم بالاخره تموم شد ولی مشغله های ریز و درشت من ...  


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۶ بهمن ۱۳۸۶ساعت ۱۹:۰۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)