X
تبلیغات
لحظه هاي آبي من

لحظه هاي آبي من

هوالباقی

چه ساده در ميان گريه هاي خويش زاده مي شويم

و

چه ساده در ميان گريه هاي ديگران مي ميريم

و

بين اين دو معمايي مي سازيم به نام زندگي

و اكنون در سوگ عزيز از دست رفته مان زينب مصري پور روز شنبه مورخ12/8/1386ساعت 12:30 الي 13:30 در سالن شهيد مطهري دانشكده علوم ارتباطات دانشگاه علامه طباطبايي گرد هم مي آييم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه ۶ آبان ۱۳۸۶ساعت ۱۹:۰۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

........

در باز شد و من از هجوم حقيقت به خاك افتادم

خبر بدي بود....دوباره مرگ....دوباره حادثه...

اين بار يكي از همكلاسي هام.....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه ۳ آبان ۱۳۸۶ساعت ۱۸:۰۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

تاریک و پیچ در پیچ

از تاکسی که پیاده شدم ساختمان مرکزی دانشگاه جلوم قد کشید برخلاف آنچه گفته بودند نه تنها سبز نبود بلکه رنگ کدر و خاکستری اش بیشتر مرا به این فکر انداخت که چرا مجبور شده ام این همه راه را تا کریمخان بیایم و چه کار عبثی بود.

از نگهبانی پرسیدم امور خوابگاه ها و به امید این که طبقه ی سوم نزدیک است از راه پله های تاریک بالا رفتم و بعد از 30 – 40 پله دیدم نوشته: طبقه اول

راهروهای پیچ در پیچ و بی انتها یی که شباهت زیادی به ساختمان شهرداری اهواز داشت . از همان نوع ساختمان هایی که باید پلیس گشت داشته باشد تا بچه ها یی را که گم می شوند به در اصلی هدایت کند.

وارد اتاقی شدم که کنارش چند تا برگه بود و یکی دیگه که توجه بیشتری رو جلب می کرد روش نوشته بود خوابگاه روزانه و با ماژیک فلش زده بود به طرف اتاق.

روبروی در خانم نسبتا چاقی پشت میز نشسته بود که وقتی برگه رو دید اشاره داد به میز دیگه که خانم مانتویی پشت آن نشسته بود و آقایی که تمام راه را برای دیدن او و گرفتن امضایش آمده بودم.

گفت : چند روز در هفته ؟

گفتم : یه روز

دوباره به برگه نگاه کردو گفت: خب، شما کلاست ساعت 9 تموم شه کی می رسی خوابگاه ؟

گفتم : 10

گفت : 1 ساعت نمی شه من می گم نیم ساعت ! اگر دیر رسیدی راهت نمی دن خوابگاه !

گفتم: آقا من برای امنیت خودم سعی می کنم زودتر برسم ولی از انقلاب تا خوابگاه زودتر نمی شه؟

برگه را توی دستش گرفته بود و منتظر بود تا خانم مانتویی شماره همکارش را بگیرد.گفت : خانم من هم برای امنیت خودت می گم! شما باید مقررات خوابگاه رو هم در نظر می گرفتی!

گفتم: آقا این طوری که نمی شه من اگر بخوام خودم با مقررات تنظیم کنم که تموم چهار سالی که اینجام به باد می ره!

-خب خوابگاه نگیر اگر بده و باعث می شه از تموم زندگی ات بمونی؟

گفتم: خوابگاه بد نیست! ولی من نمی تونستم از این کلاس بگذرم به هر حال یه روز بیشتر نیست!

من فقط می تونم بگم نیم ساعت ! اگر دیر برسی راهت نمی دن!

گفتم: خیلی ممنون

خانم مانتویی صدا کرد : آقای ....

گوشی را گرفت و 5 – 6 دقیقه ای که حرف می زد من ایستاده بودم کنار میز خانم نسبتا چاق . توی اتاق 2 تا پنکه ی قدیمی خاک گرفته بود که احتمالا از بیست سال قبل تمیزش نکرده بودند . مبلمان قدیمی که نمونه اش را توی انباری خوابگاه دیده بودم مشابه همان پنکه خاک گرفته بود . نور از لا به لای کرکره های پنجره می تابید و سایه ی پاهایم روی زمین قد می کشید.

گفت : التماس دعا و گوشی را گذاشت .به من اشاره کرد تا دنبالش بروم.

از اتاق بیرون رفت و وارد یکی از همان اتاق های تو در تو شد که 3 تا اتاق دیگه هم داخلش هست.

روان نویسش را در آورد که صدای آهنگ خارجی توی اتاق پیچید.گوشی اش زنگ می زد!!!!

شروع کرد به نوشتن . به برگه که نگاه کردم دیدم نوشته تاخیر برای 40 تا 45 دقیقه مانعی ندارد!

گفتم: من سعی خودم رو می کنم ولی 1 ساعت می شه!

امضا کرد و همان طور که داشت برگه را می داد دستم گفت : حالا اون جا هم یه خرده اصرار کنید!

از راهروهای پیچ در پیچ و تاریک آمدم پایین

بیرون از ساختمان نور بود و روشنی ... خوب شد که زود کارم تمام شد!

...................................

پ.ن.1 این روز ها وقتی فکر می کنم به مشغله هایم می بینم چه قدر پستند!

مجوز خانه فرهنگ برای نشریه!

مجوز برای تاخیر خوابگاه!

و آخری که مجوز برای فروش نشریه تخصصی ارتباطات که قبلا از خانه ی فرهنگ مجوز گرفته است!

نمی دانم تا کی باید دنبال مجوز برای کارهای ریز و درشتمان باشیم !

عمرمان پای همین امضا بازی هدر می رود و آقایان به اسم قانون ، پنجره را تا پای توقیف می برند!

پ.ن.2. دوستانی که نشریه را دیده اند می دانند پنجره قابل این حرف ها نبود که نگهبان تیز هوش دانشکده بعد از دو ساعت متوجه فروش غیر قانونی نشریه بشود!!!!

پ.ن.3. حدس صحیح این است که به خاطر تکثر و تنوع اسمی و  کیفی نشریه در دانشکده ارتباطات حضور نشریات مطمئنا ضعیفی مثل پنجره باعث افت کلاس مطبوعات خواهد شد!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۵ مهر ۱۳۸۶ساعت ۱۸:۰۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

باز کن پنجره را...!!

خبر خیلی خوبی بود!

خوشحال بودم ...حس کردم تموم خستگی های دیشب  از بین رفته .... خوشحال بودم...

بالاخره نشریه ای که شماره ی اولش از اسفند سال قبل قرار بود پخش بشه مجوز گرفت.

دیشب ( شاید بهتره بگم امروز صبح) وقتی کار صفحه آرایی شماره ۲ تموم شد امیدی نداشتم حتی به انتشار شماره اول..ولی حالا...

فردا ساعت ۱۲ ظهر اگر اتفاق جدیدی پیش نیاد شماره ی اول نشریه ی پنجره توزیع می شه!

با تموم ضعف ها به ویژه صفحه آرایی شماره ۱ فکر می کنم توی دانشکده کوچیک ما کار نویی باشه به خصوص اگر شماره ۲ زودتر مجوز بگیره و دردسرهای شماره اول رو نداشته باشه !


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۴ مهر ۱۳۸۶ساعت ۱۸:۰۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

انفجار....

ناراحتم...عصبانی...

وقتی اشتباه خودشون رو با اشتباهات شما توجیه می کنند و قبول هم نمی کنند ....

دلم می خواد داد بزنم  تا تموم مقام و منصب ها و دیوار های پوک این دانشکده که شاید بهش مغرور شدند روی سرشون آوار بشه ...

نه...

به مرگشون راضی نیستم...

می خوام فقط بدونن وقتی تموم در ها به روت بسته می شه چه حسی می تونه به آدم دست بده!

فقط همین و بس!؟ 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ۱۴ مهر ۱۳۸۶ساعت ۱۸:۰۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

رفتی...چه زود...چه سخت!!

رفتن دخترخاله ام  باورم نشده بود هنوز که زینب رفت و بعد هم قیصر....

قیصر که رفت اولش باورم نشد.... روز ها بود که دیگر  نه کسی در باد فریاد می زد و نه من کتاب گزیده های شعرش را مرور می کردم... اما انگار وقتی قیصر رفت باید باورم می شد بیش از همیشه که ناگهان چه قدر زود دیر می شود و حرف های ما هنوز ناتمام وقت رفتن است.

رفتن آدم ها بی مجالی برای وداع این روزها دیگر دلم را تنگ نمی کند... رفتن آدم ها بی مجالی برای شناختشان این روزها دیگر به حسرتم وانمی دارد....رفتن آدم ها ....یاد آوری لبخندهای بی دریغشان پیش از رفتن و اشک های پشت پلک خشک شده مان پس از رفتن تنها اندوهم را افزون می کند بی جدالی برای گریستن... .

..........................

 شماره دوم پنجره برخلاف آنچه فکر می کردم بدون اصلاحیه مجوز گرفت ! اگر خدا بخواد شنبه 19/8/86ساعت 12 توی حیاط دانشکده  توزیع می شه!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه ۱۳ مهر ۱۳۸۶ساعت ۱۸:۰۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)