X
تبلیغات
لحظه هاي آبي من

لحظه هاي آبي من

پارک وی

شخصیت ها:

رها

کوهیار

پدر رها

سیمین: زن پدر رها

نوشین : دوست رها

صدرا : از اقوام رها

فلور : مادر کوهیار

خلاصه : رها و کوهیار در پارک وی با هم آشنا می شوند و ازدواج می کنند پس از دو ماه از ازدواج رها متوجه بیماری فلور و کوهیار می شود و ....

 محوریت این فیلم شاید  حماقت آدم های داستان باشد..... آدم ها...آدم های احمق..... آدم هایی که بی مجال حرف زدن  فکر می کنند، تصمیم  می گیرند و هیچ وقت متوجه حماقت خودشان نمی شوند.

همه ی آدم های این فیلم به نوعی دیوانگی می کنند .....از شخصیت هایی مثل سیمین گرفته تا کوهیار که بیمار روانی است.

ریتم تند داستان بعد از ازدواج  رها و کوهیار کند می شود . در واقع انگار  فیلم تنها برای این ساخته شده تا جزیی از سینمای نوپای وحشت در ایران شود .  برای همین است شاید که بعد  از سفر دو ماهه پس از ازدواج بیشتر از آنچه در ابتدای فیلم نمایش داده می شود روی رفتار و حرکات بیمار گونه ی   شخصیت های  کوهیار و فلور زوم می شود و البته حماقت عاقل نما های داستان بیشتر از قبل  روشن می شود.

استفاده از رنگ قرمز آن قدر ناشیانه است که هدف  القای خشونت بر ذهن مخاطب زود خودش را لو می دهد و اثرش را به نصف می رساند .

قشنگ ترین قسمت فیلم شاید همان قسمتی است که پس از اوج اضطراب و تنش فیلم ( کشته شدن پدر رها و صدرا و فرار کوهیار و فلور به خانه ی فلور) کوهیار از فلور می خواهد برایش لالایی بگذارد ، لالایی که خودش هم ( فلور) دوست دارد.  بعد همراه با پخش اهنگ دوست داشتنی لالایی فیلم ، جو متشنج فیلم  کم کم از آن حالت تنش خارج می شود و همراه با به آرامش رسیدن کوهیار و فلور مخاطب هم  به آرامش می رسد...

پایان فیلم با دخالت سیمین به گونه ای باز می شود چه اگر پلیس وارد خانه می شد شاید دوربین   به ناجار  مجبور به روایتی می شد که چندان خوشایندش نبود....

در کل شاید بشود گفت پارک وی تنها فیلم خوبی است  با بازی  هایی مقبول و نه بیش از آن ....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه ۶ تیر ۱۳۸۶ساعت ۱۸:۰۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(1)

آدم ها...آدم هایی که با یک تکان 2/3 ریشتری به اندازه ی 9 ریشتر می لرزند و زود یاد بدهکاری هایشان می افتند.....تمام خوبی ها و بدی ها  یادشان می آیند....

آدم های شیشه ای...با شیشه هایی شفاف ، کدر و گاهی شکسته ....

یکی توی حیاط خوابگاه جلوم ُ گرفت و گفت: ببخشید من 120 تومان باید بیارم براتون ....امشب حتما می آرم...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۸۶ساعت ۱۵:۳۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

.....

زمانه دارد عوض می شود ...آدم ها هم عوض می شوند... این که  چه چیزی خوب است یا بد هیچ وقت معلوم نیست...همیشه همه چیز نسبی بوده و حتی همین نسبی بودن هم قطعیت ندارد...

روزها، ماه ها، سال ها همه به دنبال هم می آیند و برگ های تقویم زندگی مان بدون مکث برگ می خورند...

فکر آدم ها گاهی آن چنان تغییر می کند که باور گذشته یا حالش از تصور آینده اش سخت تر می شود....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۲ خرداد ۱۳۸۶ساعت ۱۵:۳۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

      اگر یک بار...فقط یک بار... قلم را برای نوشتن به دست گرفته باشی آن وقت با من هم عقیده  می شوی که دیگر نمی توانی که نمی خواهی وسوسه ی نوشتن  رهایت کند....

      چه می شود هر چه بهانه داشتم برای نوشتن سکینه زودتر از من نوشته و البته بهتر.... پس چرا دوباره گویی...

همین تا بعد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ۱۹ خرداد ۱۳۸۶ساعت ۱۵:۳۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)