X
تبلیغات
لحظه هاي آبي من

لحظه هاي آبي من

بهت زده بودم...

این روزها، روزهای بدی است...تلخ....

باورم نمی شد...انگار ایستاده بودم جلوی پرده ی سینما....آبی سورمه ای ها هل می دادند بچه ها را .... بچه ها جیغ می زنند...آبی سورمه ای ها آن قدر هل دادند بچه ها را که شیشه ی در انجمن شکست ....من مانده بودم توی انجمن از پنجره ای که برای رای دادن رفته بودم باید برمی گشتم ...شلوغ بود...نمی شد راحت رفت بیرون....بچه ها جیغ می زدند...

حالم بد شده بود... نفسم بالا نمی آمد ....هوا دم کرده بود...راهرو بوی نم گرفته بود...صدای شعار ها می پیچید توی سرم....

«... استعفا...استعفا...» ....« فتحی ...برو بیرون...»

......

امروز بیانیه نوشته شد و بچه هایی که موافق بودند امضا کردند....

 

پ.ن. آبی سورمه ای ها : حراستی ها ی دانشکده + حراست دانشگاه که از المپیک آمده بودند


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه ۳ خرداد ۱۳۸۶ساعت ۱۵:۳۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

26 اردیبهشت،روز جهانی ارتباطات

انجمن روابط عمومی دانشکده جلسه ای ترتیب داده بود در مورد بررسی وضعیت آموزشی ارتباطات ...

دکتر محسنیان راد ، دکتر خانیکی ، دکتر کوثری استادانی بودند که در این مورد صحبت کردند ... استادان دیگر دانشکده هم آمده بودندو البته پدر ( دکتر معتمد نژاد) که درست در روز جهانی ارتباطات به خاطر مریضی اش مجبور به ماندن در خانه شده بود....بحث های جالبی شد ....هر چند فقط حکم نمک پاشیدن به زخم  ها را داشت از استادها گرفته تا دانشجوهایی که آن جا بودند....آخر جلسه به درد دل استادها کشیده شد.... همه تلخ می خندیدند.... همه مشکلات را می دانستند... همه دنبال راهی بودند تا از این افت مدام  خلاص شویم....اما....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۶ اردیبهشت ۱۳۸۶ساعت ۱۵:۳۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

واژه ها...

واژه ها....

دوباره از یاد می روند....

دوباره...

سه باره...

دارم به رکود می رسم....

حرف برای گفتن زیاد است.....و کلماتی که مدام در سایه روشن ذهن دور و نزدیک می شوند....

 

پ.ن. یکی نیست بگه وقتی حس نوشتن نداری مگه مجبورت کردند....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۳۸۶ساعت ۱۵:۳۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

دارم به رکود می رسم

دوباره...

سه باره...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۶ساعت ۱۵:۳۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

تممام می شود...فردا!!

  اتفاقاتی دارد می افتد  که نمی توانم جلوی آن را بگیرم....

خودم هم می دانم تا چند روز دیگر تمام می شود ولی .....

همه چیز دارد سریع حرکت می کند  ....جلو و عقبش را نمی دانم....

تصمیم گرفتم دیگه حرص نخورم و منتظر ادامه ی ماجرا بمونم....

بی فایده  است ....شاید ....

ولی می خوام برای یک بار هم که شده سعی کنم....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۳۸۶ساعت ۱۵:۳۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

زمان...

حرف های زیادی برای گفتن دارم....خیلی زیاد... اما چیز مهمتری هست که این روز ها مدام کم می آرم....

زمان....

حتما همه ی این حرف ها را می زنم....روزی ...شاید هم....

زمان....

اهمیت خیلی چیزها را ازبین می برد....

زمان...

اتفاق غریبی است... چه زیاد باشد...چه کم...

چه خوب باشد ...چه بد...

زمان است که خاطره می شود....

با تمام جزییاتش....

زمان....

 خیلی وقت ها آرزو داریم آینده را بدانیم...

 اما دانستن لذت خیلی چیزها را از بین می برد...

حتی شاید لذت گذشته را...

این ندانستن و در آرزوی دانستن است که زندگی  را رنگ می بخشد ....

 فدریکو گارسیا لورکا جمله ای دارد که خیلی دوستش دارم: « تنها انگیزه ی ما برای زیستن راز نهفته در آن است.»


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۸۶ساعت ۱۵:۳۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)