X
تبلیغات
لحظه هاي آبي من

لحظه هاي آبي من

تا کی؟؟

   امروز بچه های دانشکده ادبیات دوباره تحصن کرده اند....دوستم می گفت: آن قدر شلوغ بود که نمی تونستیم رد بشیم چه برسه به فیلم یا عکس....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۶ساعت ۱۵:۳۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

آب جوش آمده...من می سوزم...

دارم خواب می بینم ….خوابی که  هیچ یادم نمی آید …کسی جیغ می کشد… از خواب می پرم ….صدای جیغ بچه هایی که پشت ساختمان بازی می کنند ... جیغ می زنند… و دختر بچه ای که مدام می گوید: …کار دارم… وایسا….می خوام یه چیزی بگم...

     عرق کرده ام ….  لباسم نمناک شده…. رختخوابم گرم...نه داغ است…انگار دارم می سوزم… پتو را کنار می زنم...دختر است یا پسر نمی دانم …. جیغ می زند…می خندد… من غلت می زنم…. دارم می سوزم….ساعت 6:10 عصر است….هنوز خوابم …. دارم فکر می کنم چرا ساعت زنگ نزده…باید می رفتم کلاس…غلت می زنم…یه جلسه غیبت مهم نیست شاید…بچه ها بازی می کنند…. من نمی خوابم.... بیدار می مانم ...زل می زنم به سقف اتاق …. که فاصله اش با من کم است ..خیلی….

    بچه ها یکی یکی می روند بالای سر مصدوم… تنفس…ماساژ….

    نفس عمیق می کشم…. یک …دو….  اگر مصدوم همان لحظه جان می گرفت!!… کاش جان می گرفت…. حالا ماساژ… یک …دو…سه…

 رکود و خواب از تنم در آمده است دیگر…. یکی از بچه ها  فشارم را می گیرد….11 روی 7 … می گه: خوبه….

زمزمه می کنم : آره ..خوبه….همه چیز خوبه…


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۶ساعت ۱۵:۳۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

ساده نبود...اصلاً...

     کتاب خریدن شاید کار ساده ای به نظر بیاد...آره...مطمئنا اگر برای خودم می خواستم بخرم خیلی زود می تونستم این کار رو بکنم اما وقتی برای یه نفر دیگه کتاب می خری مسئله خیلی سخت تر می شه... باید سلیقه ی طرف مقابلت رو در نظر بگیری ..که چی دوست داره....اصلا کتاب می خونه یا نه؟ اگر می خونه چه نوع کتابی ؟....

مدام توی کتابفروشی ها گشت می زدم و می گفتم:نه...این خوب نیست ....صحافی خوبی نداره... از این خوشش نمی آد... فونتش درشته...ریزه...موضوع خوبی نداره....

اما بالاخره با هر سختی بود خریدم....

خیلی خوششون اومد...من هم خوشحالم ...مهم نیست چه قدر دنبالشون گشتم....مهم اینه که پیداش کردم....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۶ساعت ۱۵:۳۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

دوباره خوش اومدی!

دوست خوبم سکینه هم اومد... چیزی نمی گم.... بهتره خودتون ببینید...

سکینه جون خوش اومدی!!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۶ساعت ۱۵:۳۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

داری چه کار می کنی؟

نمی دانم داریم به کجا می رویم ....جلو...عقب ....تا کی می خواهیم با این بی برنامگی ها به بهانه ی اموری که شاید بشود خیلی بهتر حل کرد وضعیت را بدتر می کنیم...

به شهلا پدیده توی دانشکده یه اتاق داده اند برای کارهای فرهنگی اش«بخوانید ضد فرهنگی » ...خبر رسیده شهلا جون نترس شده است  و بچه ها را تهدید هم می کند که کارت دانشجویی شان  را می گیرد...

بچه های دانشکده ادبیات دیروز تحصن کرده اند ....امروز خبرنگاران خارجی رفته اند دانشکده برای تهیه ی گزارش ....

نمی دانم کی می خواهیم کار فرهنگی کنیم .... تا کی با این روش های ابتدایی می خواهیم نبض جامعه را کنترل کنیم و انتظار داشته باشیم همه نظر ما را قبول کنند!!!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۶ساعت ۱۵:۳۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

سیاهی کیستی؟

    هیچ کس نمی تونه بفهمه من و هم اتاقی هام این دو شب گذشته رو چه طور گذروندیم؟

     حرف سقراط که می گه  چیزی که  ازش اطلاع نداریم  و نمی شناسیمش ترسی هم نداره !  را قبول ندارم ...شاید برای این که تجربه به آدم هایی مثل من ثابت کرده دنیای ناشناخته ها می تونه خیلی بیشتر ترس داشته باشه...خیلی خیلی بیشتر...مخصوصا وقتی با مرگ مرتبط می شه...

    این دو شب واقعا ترسیدم... از اعتراف به ترسیدنم هم هیچ ترسی ندارم...

     هیچ کس نمی تونه بفهمه ما چه شب های سختی  گذروندیم ...مخصوصا وقتی  تموم استخاره هامون در مورد عذاب بود و مهربونی خدا و امتحان شدن...

     جدیداً حس می کنم نسبت به مسئولین دارم آلرژی می گیرم...به خصوص وقتی با سادگی از کنار تموم ترس ها ی ما گذشتند....بدون این که فکر کنند آرامش ما چه قدر مهمه ....بدون این که بخوان بدونن ما دیشب همه توی یه اتاق خوابیدیم تا خیالمون راحت باشه اگر اتفاقی بیافته همه  پیش هم هستیم....

     هیچ کدومشون ....

     دیشب درست وقتی که فکر می کردم همه چیز داره به خوبی و خوشی تموم می شه... تموم تصوراتم  به هم ریخت... دیشب شب بدی بود..خیلی بد...

      اما مثل همه ی شب ها با تموم استرسی که داشتیم خوابیدیم... و روشنی تصویر تموم ترس هامون رو با خودش برد...دوباره خندیدیم و سعی کردیم فراموش کنیم که دیشب دو تا از بچه ها چه طور گریه می کردند و بغض هامون رو با چه سختی فرو دادیم...سعی کردیم همه چیز رو فراموش کنیم حتی دستی که یکی از بچه ها پشت پنجره دیده بود....دستی که شاید هیچ وقت نفهمیم مال کی بود؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه ۲ اردیبهشت ۱۳۸۶ساعت ۱۵:۳۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

برای فاجعه کمی دیر است!

برای رسیدنت فردا!

مرا به آغوش فاجعه مسپار !

تنم را در انهدام آن بر باد!

نخوان !

این شعر نمای مزخرف را

شجاعتم را دوباره برگردان!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸۶ساعت ۱۵:۳۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

به حرفهای من گوش بده ...لطفا؟؟؟!

      دیشب آن قدر عصبانی شده بودم که دلم می خواست زود تر از اون جای سرد و نمور که برای به اصطلاح پرسش و پاسخ در نظر گرفته بودند بلند شم ....روی موکت نشسته بودم و سرما لرز انداخته بود به تنم....خیلی حالم بد بود...حالت تهوع گرفته بودم ....از خودم هم بدم می اومد که دوباره گفته بودم چیزهایی را که آنها نمی شنیدند.... چیزهایی که می گفتند درک می کنیم ولی نمی کردند... گوش می کنیم و لی...

اشتباه کردم ....نباید می گفتم با آدم هایی از این جنس که هیچ وقت حاضر نیستند اشتباهاتشان را قبول کنند که دنبال راهکارهای بهتری باشند.....نباید حرف زد.....

آره... من اشتباه کردم....ان هم وقتی می دانستم گفتن هیچ فایده ای ندارد جواب همه ی حرف ها ...همه ی سوال ها فقط توجیه است و بس....

من اشتباه کردم...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۹ فروردین ۱۳۸۶ساعت ۱۵:۳۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

فاطمه جون! خوش اومدی!!

دوست و همکلاسی خوبم فاطمه هم بالاخره به وبلاگستان اومد.... می دونم که وبلاگ خوبی خواهدداشت...من هم به سه نقطه هاش ایمان دارم...

     فاطمه جون خوش اومدی!!  


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۶ فروردین ۱۳۸۶ساعت ۱۵:۳۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

خوابگاه دنیایی رنگین کمانی

خوابگاه...خوابگاه فقط جای خواب نیست...جایی نیست که روی تختت کتاب بخوانی و در همان حال بخوابی...

خوابگاه دنیای رنگین کمانی است... دنیای زیبایی...اگر بخواهی فراتر از دلتنگی ها ی مدام ، اشک ها ، لبخندها  و یا لفظ های ناخشنودی که میان هم اتاقی ها گاهی  رد و بدل می شود  ببینی...

فصل جالب این نوع زندگی گپ های عصرانه و شبانه ای است که تا فراتر از نیمه شب به طول می انجامد...

همین نوع زندگی ست که تو را از فضای محدود اطرافت جدا می کند ...با افکاری شاید نقیض آنچه تو می پنداری...آنچه با ان بزرگ شده ای و گوشت و پوستت با آن عجین شده است... وقتی می بینی دوستت مسئله ای را که خیلی ساده برای تو حل شده است دشوار تر هضم می کند وقتی ذهنت با چالشی مدام در گیر می کند که کدام درست است ؟ کدام غلط ؟ زندگی زیباتر از انچه که بوده می شود! خوابگاه این سرزمین شگفتی ها برای من شاید جایی باشد که خودم ..فکرم... آرمان هایم را به چالش می کشد...راه باز می کند و بعد سخت ترین مرحله ..مرحله ی انتخاب است.... انتخابی که باور ها ی آینده های مرا شکل می دهد ....و شاید...

خوابگاه جای خواب نیست.... مأمنی است شاید برای دیدن دور نمای خوش آینده...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ۲۵ فروردین ۱۳۸۶ساعت ۱۵:۳۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

دیوار کوتاه بود یا مانتو؟مسئله این است؟

همین دیروز بود که آرزو کردم  دیگه هیچ وقت حرف نگفته نداشته باشم ....اما وقتی امروز اون پدیده رو دیدم و آنقدر شوک بهم وارد شد که داشت اسمم هم یادم می رفت فهمیدم اشتباه بزرگی کردم ...تنها چیزی که توی ذهنم تاب می خورد اسم همین پدیده ی خارق العاده بود و این که به دوستام که همراهم بودند بگم که بالاخره پدیده را دیدم .... داشتم نگاهش می کردم و اصلا انگار زبانم را حس نمی کردم که باید حرکتی می کرد آن موقع ....اول گیج شدم... دوستم را توی امور دانشجویی تنها گذاشته بودم تا به حرف های او گوش بدهم... آرام حرف می زد و چیزی در مورد آیین نامه و قبل از عید ...بعد هم نگاه کوچکی به سر تا پای من کرد و گفت عزیزم می دونی شما هیچ مشکلی نداری .فقط....مانتو...

گفتم: باشه ...

همین را گفتم و بعد رفتم طرف بچه ها .... مانده بودم به بچه ها چی بگم؟هنوز گیج می زدم... 

بعد که جدا شدم به اطرافم نگاه می کردم و می گفتم : دیگه هیچ کس نبود که به من گفت؟

یه عالمه جمله توی ذهنم تاب می خوره  که دوست داشتم بهش می گفتم ... مدام با خودم می گم : این جمله بهتر بود اگر می گفتم ...

اسمش را نگفتم راستی.....

من که بهش می گم شهلا پدیده ....حالا تو هر چی می خوای صداش کن؟

این پیام هم از طرف من به شهلا پدیده: شهلا جون.... دیگه طرف من نیا که این دفعه بد طوری قاطی می کنم؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۲ فروردین ۱۳۸۶ساعت ۱۵:۳۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

  همیشه همین طور است روزهای روشنمان را می فروشیم به آسمان بی ستاره و در حسرت یک ثانیه آفتاب تا ابد می گرییم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۰ فروردین ۱۳۸۶ساعت ۱۵:۳۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

      بین سریال ها یی که گذاشته اند این روز ها ترش و شیرین طعم دیگری دارد ..... کار های عطاران  دو سه سالی است مهمان خانه هایمان شده....خانه بدوش.....متهم گریخت....که بعد از طنز شبانه ی کوچه ی اقاقیا مهمان سفره های افطارمان شد و نسبتا کارهای قوی تری بود .... تضاد طبقاتی جامعه را خوب به نمایش می گذارد.... شخصیت هایی که خوب پرداخت شده است.... بازیگرانی که به نقش تسلط دارند .... شخصیت هایی که  قابل باور است .... از دل جامعه بیرون آمده..... دروغ نمی بافد برایت...همه شان متولد خانه هایی به کوچکی قصر نیستند... 

اما خیلی هم  به مسئله عمق نمی دهد... از ظاهر ماجرا می گذرد اما در میانه ی راه می ماند....داستان از دل همین مسایل روزمره ای که با آن  مواجه هستیم شکل می گیرد...همان مسایلی که  گاه پیش پا افتاده به نظر می رسد.... با این حال فکر می کنم دارد کلیشه می شود.... قاطی کردن های مریم امیر جلالی.... سادگی ها ی آناهیتا همتی ..و...

این  حنا نهایتا تا دو سه سال دیگر رنگ دارد...هر کار تازه ای همان طور که رنگ می دهد...بعد از مدتی رنگ می بازد.... باید مدام به دنبال فکر های تازه بود قبل از یکنواختی های مدامش....

سهم ماهم شاید  لبخند های تلخی است  که به لب می نشانیم....  و حرفی که زیر لب خورده می شود: عجب روز...

 2

  تعطیلات هم داره تموم می شه... هفته ی دیگه دوباره کلاس ها شروع می شه....دوباره من می مونم و هزارتا کار ناقص که به امید تعطیلات یک ماهه ای که به لطف خودم البته فراهم شده بودو یه عالمه پشیمونی....

3

 خیلی هنر کنم کنفرانسی که بیشتر روش کار کردم و البته تموم هم نشده جمع کنم ... یه کار کامل هم یه کاره دیگه....

                                                                                           

پ.ن. خداییش تعطیلات خوبی بود...ولی آدمیزاده دیگه...

همیشه دوست داره حسرت بخوره...مخصوصا اگر هر کار مفیدی بکنه به جز خوندن جزوه هایی که به امید نوروز سماق مکیدند...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۲ فروردین ۱۳۸۶ساعت ۱۵:۳۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)