X
تبلیغات
لحظه هاي آبي من

لحظه هاي آبي من

---

دیگر تمام شد

باید تمام راه های رفته و نرفته را برگردم

باید

تمام گل های خشک باغچه را

از ریشه  درآورم

هر چه غروب هست

در جیبم بگذارم

و به انتظارت

روی تمام خورشید ها

مثل مشق بچه های دبستانی

خط قرمز بکشم

شاید هم سیاه

فردا که بیاید

تمام روزهای رفته و نرفته را

برای بار هزارم

شماره می کنم

تا کم شود نبودنت


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه ۶ فروردین ۱۳۸۶ساعت ۱۵:۳۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

چه فایده دارد گفتن.... وقتی جواب همه چیز توجیه است...توجیه....توجیه.... گاهی آدم ها چشم هایشان را می بندند و وانمود می کنند که  خوابند..در این مواقع هیچ کس نمی تواند کاری کند تا آن طرفت نخواهد چشم هایش را باز کند.....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲ فروردین ۱۳۸۶ساعت ۱۶:۳۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

سلام

سال نو همگی مبارک

امیدوارم سال خوبی باشه برای همه ....سالی پر از تجربه .....پر از تلاش ....

تازه اسباب کشی کردم  و اومدم بلاگفا ....در واقع از این پست به بعد اولین مطلب هایی هست که اینجا می نویسم....

فردا که بیاید

 پنجره ها را باز می کنم

و بهار را سلام خواهم کرد....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱ فروردین ۱۳۸۶ساعت ۱۶:۳۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

آتش

زنی خودش را به آتش کشید

دیشب

زنی که نرمال نبود

شاید

حرفی که  همه می گفتند

وقتی جگرش کباب شد

شاید

هیچ حرفی نزد با ما!!!

گوش های ما ناشنوا

شاید

برای دردهای یک  زن کم بود

شانه های من و تو

شاید

دلم برای کسی تنگ است

برای کسی که مهربان بود

شاید

چه سخت بود دردت ؟!

بانو!

که حتی اگر خود را بسوزانی

کسی نمی فهمت

شاید

دلم برای تو سوخت

بانو!

اگر به جای تو بودم

چه می کردم؟؟؟

شاید.....

که دیگر حرف های من تمام نمی شود  شاید

و شاید های من حالت را بهم می زند شاید

واژه هایی که تکرار می شود هر صبح

تهوع آورمی شود برایت  شاید

من وتو درد مشترک نداریم

تویی که نمی شناسمت

شاید

چه تکرار ملال آوری؟

بانو!

که با هر برگ حوادث تکرار می شوی شاید

خبر بد بود و حال من بدتر

زنی میان آتش و تاول

 و زخم قرمزی بی پوست

جگر که را نسوخت آتش؟

کدام خطه؟کدام بوم؟

چه فرق می کند؟؟؟

بانو!

جنوب و شمال نمی شناسد آتش!

روزبرگ حوادث با نام تو زینت می شود

هرصبح

که اگر بدانی این شعر نیست

دوباره خودت را به آتش می کشی

شاید؟؟؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۸۵ساعت ۱۶:۳۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

زنان همه کارآگاه خصوصی می شوند!

بعضی وقت ها اشتباهاتی می کنیم در زندگی مان که قابل جبران نیستند...می توانم در این مورد خودم را مثال بزنم که به اشتباه در مورد برنامه های تلویزیون فکر می کردم که  همه تکراری اند و هیچ چیزی هم یادت نمی دهند ..... هر روز بی محتوا تر از قبل می شوند به جز  بخش ها ی خبری اش که دو سالی است دارد کم کم پیشرفت  می کند و حداقل از حالت کلیشه ای اش بیرون امده و فیلم های سینمایی که با نقد وبررسی است بقیه ارزش تلف کردن وقتت را ندارند .....                                             

ولی دیشب به طور معجزه آسایی  متوجه تکلیف بزرگ تلویزیون و رسانه های ملی شدم که تحقیق و بررسی پیرامون مشکلات هوو ها و البته بررسی نحوه های گوناگون هوودار شدن و راه های پیشگیری آن است. جالبه واقعا که هر کسی که در این سریال ها از راه راست منحرف شود برای زنش هوو می آورد .....بعد هم به این نتیجه رسیدم که ان شالله از چند وقت دیگر در تلویزیون برنامه هایی راجع به چگونگی همکاری پلیس با زنانی که هوو پیدا کرده اند برای رفع این معضل بسیار بزرگ اجتماعی به نمایش در خواهد آمد... هر چند این برنامه ها فقط برای آکادمیک شدن زنان خواهد بود چون با توجه به پیشینه ی غنی فرهنگ ما در این مورد و سریال های آموزشی که به طور مرتب از تلویزیون پخش می شوند زنان برای خودشان کارآگاهی شده اند که دست کارآگاه شمسی  و خانم مارپل را هم از پشت می بندد  و به طور قطع تا شوهرشان را از چند صد کیلومتری ببینند متوجه می شوند که در چه مرحله ای از هوومند شدن هستند و مراحل سرکوبی را آغاز  می کنند... چه قدر خوش شانسم من!! که خیلی زود متوجه این راز بزرگ شدم.....

حتی در مورد سریال قبلی که برایتان نوشته بودم که محور اصلی داستان عاشقانه بوده اشتباه کرده ام چون آن جا هم هدف اصلی سریال بررسی مشکلات هوو ها بوده است منتها  در زمان گذشته.... کی گفته زمان انقلاب هوو ها مسئله نداشته اند و یا اصلا مسایل عاشقانه نبوده است... اصلا ما چه می دانیم پشت پرده چه خبر بوده .... شاید شاه هم می خواسته برای فرح هوو بیاورد!!!!!

فرض محال که محال نیست....هست؟؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۲ اسفند ۱۳۸۵ساعت ۱۶:۳۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

یادت گرامی!

نگاه که می کنم به سریال ها... به فیلم های تلویزیون ....یا وقتی  فیلم ها را  مرور می کنم می بینم که چه قدر جایش خالی است...

     زمانی دلم خوش بود که سینمای ایران اگر  مشکلاتی دارد و البته زیاد کنارش کسانی را دارد که باید افتخار کرد...   کیار رستمی...حاتمی کیا... صدر عاملی و.......  به ملاقلی پور که می رسم ....دلم می گیرد... سفر به چزابه.......... تا .......میم مثل مادر ....

کافی است نگاهی به فیلم های سینمایی بندازیم و البته با تلویزیون قهر کرده باشیم تا حس مشترکی پیدا کنیم..........چه قدر جایش خالی است.....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ۱۹ اسفند ۱۳۸۵ساعت ۱۶:۳۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)