X
تبلیغات
لحظه هاي آبي من

لحظه هاي آبي من

شنبه - ۳ اسفند – تهران - فر هنگسرای نیاوران - اولین جشنواره فیلم های سینمایی ، تلویزیونی ، مستند

جمله ... جمله... حرف به حرف ...  ذهنم برگ می خورد....

فاطمه ات را به که  می سپاری ؟ فاطمه ی شیرینت ؟ با آن چادر عربی که نذرش کرده بودی؟ با آن قامت کوچک ؟ندیده بودم...باور کن... نوزادی با کمتر از دوهفته سن ... و آزمایشی با نامی سنگین تر از وزنش ... سنگین تر از توان شانه های یک زن... یک مرد ...و دست هایی کوچکتر از هیبت یک سرنگ ....فاطمه ات را به که می سپاری...  بعد از خودت... بعد از عباس....بعد از آن که این ویروس آن قدر در جان هایتان ریشه دواند تا از نفس کشیدن بازبمانید...

سوال های زیادی داشتم برای پرسیدن و حرف هایی برای گفتن ... اما ..

زبانم خشک شد.. حرفهایم را دوباره و چند باره توی ذهنم مرور کردم... زبانم نچرخید....

خواستم بگویم: خسته نباشی بانو... و لبخندت ابدی! ... خواستم بگویم: به کجا رسید نتیجه ؟ تا کی ؟ چند روز ؟ چند ثانیه ؟ فاطمه تا کی می تواند پدر ی داشته باشد و مادری؟ خواستم بگویم... دهانم قفل شد!

خواستم بگویم:  هدیه ات مبارک ! هدیه  ی پاکی ات مبارک ! به عباس که فاطمه را بغل داشت و جلوتر از من بود... نشد...

نگفتم ... چرا ... نمی دانم ...

نگفتم شاید برای آن  که نخواستم شادی آن  لحظه شان  را از بین ببرم....... نگفتم... نوشدارو بعد از مرگ سهراب رسیده یا این نوشداروی ایرانی تو را به فاطمه ات خواهد رساند... عباس را به تو..  به فاطمه... و تو را به عباس..

آه ... مینا ... دلم برای بغض های نشکفته و شکفته ات تنگ است... دلم برای لبخندت ... برای شجاعتت .... برای امیدی که نمی دانم به کجا رسیده است...تنگ است... وقت ... ساعت .. دقیقه ... ثانیه...  تنگ است ..و طلا ارزشی دارد در برابر زمان تو ؟!...وقتی تو روزهایت را با فاطمه .. با 3 فرزند دیگرت  که نامشان را نمی دانم با امید زنده بودن و امید دادن به عباس  .. با امید نفس کشیدن در این هوای سربی  شماره می کنی....

روز- ماشین- مینا ( بغض کرده)- فاطمه ( روی پاهای مینا) – عباس :" چرا گفتی مینا؟ چرا؟ ( با گریه) من و تو چند وقت دیگه زنده ایم ؟"

مینا:" این طور که ما پیش می ریم... سه سال"

عباس:" فکر کن.. سه سال... تو با گفتن این حرف ها سه سال شادی را از اون ها گرفتی...چرا گفتی مینا؟ چرا؟"

عباس یا تو .. کدام یک زودتر... کدامتان زودتر فاطمه را تنها می گذارید... کدامتان زودتر لبخندش را از یاد خواهید برد. اصلا از یاد خواهید برد؟!....

دیالوگ هایت را توی ذهنم  مرور می کنم .... شب...شاه عبدالعظیم ....عباس و فاطمه پشت سرت ....جلوی دوربین... :" چند وقتیه به هم ریختم... به عباس امید می دم ولی خودم نا امید شدم... همش می ترسم بیماری عباس زودتر عود کنه..."

 چند ساعت قبل تر... روز....ماشین... فاطمه ی ده- دوازده ماهه توی بغلت... " من فقط به خاطر آزمایش های فاطمه موندم.. دیگه کشش ندارم... فکر نکن می رم خونه ی مامانم ...می خوام تنها زندگی کنم"  !!!!!

بعد مکالمه زن هایی که پشت سرم نشسته بودند :" چه قدر پر رو"!!!!؟؟

دلم می گیرد....

خواستم بگویم... چرا ...نمی دانم...

فقط تا آمدی توی سالن.. تا دیدمت ... تا فاطمه ات را دیدم  ..و یا  عباس را با نگاه مهربان پدرانه اش به فاطمه ....یادم امد اشک شادمانی اش را وقتی جواب آزمایش فاطمه منفی بود... چیزی توی سینه ام گم شد...آن قدر که کوچک شده بود...

خواستم بگویم: تبریک.... نه برای بازی در فیلم های مستند «آه ای روزهای خوش» و « قدم 3» با کارگردانی حسن رستگار.... برای شجاعتت ...برای امیدت ... به زندگی ...به این ثانیه هایی  که می گذرند....و کاش من توانی داشتم برای نگه داشتن این ثانیه ها ی طلایی...

اما چه حیف شد از میان آن همه حرف فقط گفتم : موفق باشید...

و شما رفتید .... من پشت سرتان بودم... پشت آن همه رنج .... سختی ... ایثار.... من آنجا بودم... با دنیایی پر از حرف.. با دنیایی پر از سوال.... و شما با آن همه شادی .. رنج ... از من دور شدید....

چه می خواستم بگویم؟چه می توانستم بگویم؟

نگاهم میان فاصله ها گم شد...شما میان فاصله ها...

فرهنگسرای نیاوران- در ورودی - 5شنبه - بعد از ظهر- من و نگاهی که خیره می شود به بنر جشنواره : اولین جشنواره ی فیلم سینمایی ، تلویزیونی، مستند و فیلمنامه های ایدز....

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه ۷ اسفند ۱۳۸۵ساعت ۱۶:۳۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

---

از نفس افتاده تنها بهانه ای شد برایم تا دوباره بنویسم. فیلمی که به نظر می آمد برای دهه ی فجرساخته شده اما آنچه که به تصویر در آمد صرفاً یک داستان عاشقانه بود. عاشقانه ای که دهه فجر و روز های انقلاب را به حاشیه می راند..فیلمی که به من نسل سومی از روزهای انقلاب چیزی نمی گوید... یک سریال کاملا تفریحی که فقط برای این ساخته شده تا من و تو مخاطب را سرگرم کند... و  و قتی تمام شد نه تنها به معلوماتمان چیزی اضافه نشده بلکه تحولی  هم در ذهنمان ایجاد نکرده... در واقع  تنها عاملی  که ممکن است  تا پایان تو را پای تلویزیون  نگه دارد دقیقاً نقطه ای است که دست روی احساسا تت گذاشته....

        من تنها چند سکانس از یک قسمت سریال را دیدم ..چیزی حدود بیست دقیقه ....

       به دوستم که علاقه ی زیادی به این سریال پیدا کرده بود... گفتم اگر این فیلم برای دهه ی فجر ساخته شده.. اگر قراره به ما چیزی در این مورد بگه چرا ذهنت معطوف  عاشقانه ی این فیلم شده...چرا به جای اینکه این داستان در حاشیه ی آن روزها مورد بررسی بگیره این دهه در حاشیه ی داستان عاشقانه قرار گرفته...

       اگر به شروع سریال دقت کنیم به تصویر سیاه وسفید از  دختر و پسری  که اگر اشتباه نکنم روی سنگ یا چیزی شبیه به اون نشسته اند به نمایش در می آد!!!! و محتوای واقعی فیلم اون جاست که نشان داده می شه...

       به دوستم گفتم می خوام در مورد از نفس افتاده بنویسم... گفت:نمی تونی ! چون همه ی سریال را ندیدی تا بتونی در مورد همه ی جنبه هاش صحبت کنی....

       این یک نقد نیست ...این فقط نظر من در مورد بیست دقیقه از این سریال است.... مثل این که از یه پنجره به دریا نگاه کنیم.... مطمئناً هیچ وقت نمی تونیم همه ی این دریا را با تمام ویژگی هاش ببینیم.... هر چند نظر دیگه ای دقیقاً متناقض با این نظر وجود داره که مشت نشونه ی خرواره...

شاید وقتی بدانیم کارگردان  این  سریال قاسم جعفری است به این فکر کنیم که جعفری کارگردان چندان بی تجربه ای نیست و لیست سریال هایی مثل: خط قرمز ، مسافری از هند، تب سرد ، کمکم کن و.... یادمان بیاید که البته همه ی آ ن ها ساختی عامه پسند و نوعی عاشقانه محوری نیز داشت ولی نظر معروفی وجود دارد که می گوید: تجربه ات به تعداد اثری که داری نیست به تعداد درس هایی است که از آن ها گرفته ای!حالا ممکن است از یک کار چندین درس بگیری ولی  چندین کار داشته باشی که حتی یک درس هم برایت نداشته باشد....

به هر حال این مشکل تنها مربوط به از نفس افتاده یا سایر کار ها ی این کارگردان نیست اگر سریال چه کسی به سرهنگ شلیک کرد؟ را سال قبل دیده باشید و یا اگر بخواهیم عمومیت بدهیم به اکثریت سریال های ایرانی باز هم به همین جا می رسیم سطحی کردن ،  ساده پردازی و تهی کردن برنامه ها از محتوا   !!!!!!!! 

حال  سوالی که برای من مخاطب با دیدن این نوع برنامه ها پیش  می آید این است که  اگر قرار باشد به همین رویه ادامه بدهیم  نسل بعد ما چه چیزی را از این رسانه ملی  خواهد آموخت؟ رسانه ای که قرار است فرهنگ ساز این کشور باشد؟ آیا این رسانه ی ملی در روند خود تغییری ایجاد می کند یا همچنان به تخریب داشته های فرهنگی مان ادامه می دهد؟ کدام راه؟

***

دوستم  وقتی خواند گفت باید راهکار یا پیشنهادی هم داد... از رسانه چی می خوای...اگر می خوای اینطوری نباشه...

گفتم باید فکر کنم...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۹ بهمن ۱۳۸۵ساعت ۱۶:۳۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

مدتها بود که دستم به قلم نمی رفت...  حس  بدی است وقتی   نتوانی بنویسی  .....مدام این حس تلخ را داری که نکند دوباره ننویسی ....نکند حس خوب نوشتن برای همیشه از دست رفته باشد....  صدای ناخوشایندی مدام می گوید که دیگر تمام شد...  به خودت می گویی ...نه ...نه .. حتما راهی هست.... تلاش می کنی ... چنگ می زنی به دیواره های ذهنت تا راهی پیدا کنی ... تا بنویسی ... تا وازه های سربی را بدون ابزار صیقل دهی ... و سخت ترین کار دنیا همین است.. مثل این که بچه ای را زودتر از وقت موعود ناقص به دنیا  بیاوری... بچه ای که دیر یا زود خواهد مرد....  اما برای نجات مادر این تنها راه ممکن است والبته سخت ترین و دردناک ترین.....  

دستم ...قلمم.. روحم ...انگار خشک شده اند... این حس بد روز ها ست که با من است .. می دانم باید صبر کنم مثل یک باغبان پیر تا خودش رشد کند... برگ بدهد و بعد از دریچه کوچک ذهن من به آفتاب برسد ... می دانم .... ولی  صبر باغبان پیر تنها رویای دوری است برای روح ناشکیبای من....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۹ بهمن ۱۳۸۵ساعت ۱۶:۳۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)