X
تبلیغات
لحظه هاي آبي من

لحظه هاي آبي من

---

من نه قذافی ام ....نه دالایی لاما.... من هیچ  وقت نگفتم میشه از گناهان صدام گذشت... متاسفم که نتونستم منظورم را آن قدر خوب بگم که همه به اشتباه افتادند... شاید اگر مثل الان ساده تر می نوشتم این همه اشتباه پيش نمي اومد ...من فقط و فقط خواستم  از يه نگاه ديگه مسئله را ديده باشم... ب عنوان يه تلنگر ...  يه تلنگر براي برگشت به خودمون ....برگشتي که مي تونه قدم  قدم باشه ..... هر حادثه اي توي زندگي مي تونه تلنگري باشه.... اين طور نيست؟

در ضمن بابت اشتباهي که دوستي متذکر شده بودند در مورد بخشش امام علي(ع) ممنونم... من واقعا نمي دونستم جريان به اين شکل بوده....

پيروز باشيد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۱ دی ۱۳۸۵ساعت ۱۶:۳۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

--

  نشسته بودم پای تلویزیون ... اخبار 20:30 را می دیدم ....ردیف شد جلوی چشمم ... هر چه را که تا به حال شنیده بودم ....هر چه را که دیده بودم ...از فیلم های سینمایی که ساخته اند....فیلم های مستند... روایت فتح جان گرفت جلوی چشم هایم.....ممد کجایی ببینی  شهر آزاد گشته... کجاست جهان آرا.. کجاست  تا ببیند شهر آزاد گشت و ما اسیر ..... اسیر خودمان... اسیر نفسمان.... یه زمانی یادمه توی گوشمون می خوندند که لذت انتقام یه لحظه است اما لذت بخشش یه عمر...کجا رفت این حرفها ...  زیر نویس کرده بودند: مرگ دیکتاتور بزرگ بر ملت ایران مبارک باد!.... خنده ام گرفت ..... کجا رفت مسلمانی مان ... چرا همیشه موقع عمل کم می آریم؟... نمی گم بخشش که ما در حدش نیستیم .... می گم واگذار کنیم به خدا... نه  گل و شیرینی تعارف کنیم توی خیابون که چی شد صدام را کشتند.... فکر نکن من نمی دونم از جنگ ... از سال های سختی که گذروندیم  ... هر چند سالی که تولد شدم من چیزی به آخر جنگ نمونده بود... ولی دیدم... ولی بودم.. من متولد دزفولم...پس نگو که نمی دونی چه قدر از جوونامون پر پر شدند... نگو نمی دونی همون شهری که متولدشی هر شب بمبارن هوایی داشت... نگو .... چه قدر به فکر انتقامیم .... تا کی کشت و کشتار.... به جای این که وقتی صحنه اعدام صدام را می بینیم عبرت بگیریم ..... شاد می شیم؟؟ .... مگه نمی دونیم یه روزی ما هم مجازات اعمالمون را می  بینیم .... حالا هر چند گناهان ما یک میلیونم گناهان صدام باشد.... کی می دونه  ما چه اشتباهاتی کردیم توی زندگی مون... کمتر یا بیشترش خیلی مهم نیست.... مهم اینه که یه روزی می آد که من و تو هم پای این محکمه حاضر می شیم...نگو دوره  ا ز ما.... نگو تا بزرگترهاش هستند به ما  نمی رسه.... که نزدیک نزدیکه....

    من از آینه ها می ترسم

                   وقتی به تصویر کسی می خندم

 یکی از دوستام فرزند شهیده... دل دل  می کردم که بپرسم یا نه... آخرش گفتم ناراحت نمی شی یه چیزی ازت بپرسم .... نقش شد روی صورتش لبخند... گفتم چه حسی بهت دست داد وقتی شنیدی صدام اعدام شد... گفت :« هیچی .... چه فایده ای داره .... همچین آدمهایی را باید وا گذارش کرد به خدا.....می دونی این آدمها  روح شون کشتند .... نه خوشحال نشدم....برام فرقی نداشت....خیلی جنایت کرده ... به مردم  خودش رحم نکرده .... حلبچه ..... اون همه بچه ای که مردند اونجا....»

نزدیکتر از بمبگذاری های اهواز فکر نکنم حادثه ای بود...( هواپیماهایی که بلیط بهشت را پیش فروش می کنند قلم گرفته ام ) ..... یاد صحنه ی اعدامشون که می افتم .... دو تا اعدامی .... که آویزون شدند ا ز طناب  ... مردمی که  جمع شده بودند دورشون و  شعار می دادند.... شعار دادن  ...اون هم وقتی اون دوتا آویزون شده بودند؟؟

گاهی فکر می کنم یادمون می ره که ما شیعه ایم ..... شیعه ی علی «ع» .... که  ابن ملجم  قاتلش را بخشید...

یادمون می ره خدا وعده داده که اگر از حق خودم بگذرم از حق الناس نمی گذرم... یادمون می ره ما را به بخشش توصیه کردند....

صدام بد... زشت... پلید.. جنایتکار...

 تو  بگو:

هان ای دل عبرت بین از دیده عبر کن هان

ایوان مداین را آیینه ی عبرت دان

نمی گم شادی نکن.... می گم امثال صدام زیادند... نباید گذاشت هیتلر ها ، صدام ها باز هم بوجود بیاد... شاید بگی دست ما نیست ...ولی بدون تا کسی نخواد مظلوم باشه ظالمی هم بوجود نمی آد....

دعا کن برای خودت .....برای همه ی مسلمونها  .... برای همه ی مردم کره ی زمین .... که نرسیم به اینجا.... که وقتی رفتیم از این دنیا ... با شرف و آبرو بریم .... که وقتی رفتیم .... کسی هلهله نکند.... شیرینی پخش نکند..... که هیچ وقت زیر نویس تلویزیون اسلامی برای مرگت پیام تبریک ننویسد..... هیچ وقت...

یا ارحم الراحمین ... یا ستار العیوب ....بیامرز همه ی ما را....

آمین


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۴ دی ۱۳۸۵ساعت ۱۶:۳۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)