X
تبلیغات
لحظه هاي آبي من

لحظه هاي آبي من

باورت نمی کنم

زل زده اند به من انگار ....با چشم هایی پر از امید... نگویم پر امید... شاید بهتر باشد بگویم چشم هایی که می خواهند به مردم امید  بدهند اما نمی دانم تا چه حد موفق بوده اند....

چشم ها عضو غریبی هستند... اگر دروغ بگویی اولین چیزی که تو را لو می دهد همین چشم هاست وقتی مردمکش تنگ تر می شود... وقتی غمگینی چشم هایت اشک آلود می شوند ... وقتی شادی چشم هایت برق می زنند و وقتی می خواهی سکوت کنی چشم هایت به جایت حرف می زنند...

 دوباره نگاه می کنم به این صورت های تکه تکه شده که چشم هایشان زل زده اند به من که باورشان ندارم... می دانم چشم های من هم حس تلخم را لو می دهد...دارم سعی می کنم تکه ی گمشده ای را بیابم ...به چشم هایشان ..به لبخندهای مصنوعی شان نگاه می کنم... فرقی  نمی کند  زن باشی یا مرد....وقتی چشم هایت  با دلت یک حرف را نمی زند...لو می دهی خودت را.. باورت نمی کنم.. نمی توانم  باورت کنم...

به برگه ای که زیر پایم افتاده نگاه می کنم کاندیدای مردمی.....           


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۷ آذر ۱۳۸۵ساعت ۱۶:۳۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)