X
تبلیغات
لحظه هاي آبي من

لحظه هاي آبي من

-

به نام خداوند بخشنده ی  مهربان

گاهی وقتها  حس غریبی بهم دست می ده. یه نوع حس تردید در عین اطمینان .... می دونی که داری کار درستی می کنی در عین حال سعی می کنی بهترین انتخاب را بکنی.... بهترین انتخاب یعنی چی؟ اون چیزی که دیگران تایید می کنند و بهترین محسوب می شه یا اون چیزی که خودت فکر می کنی درسته و می تونی موفق تر باشی... واقعا کدوم درسته؟

می دونم که باید برم دنبال افسانه ی شخصی ام ....مثل سانتیاگو....(شخصیت اصلی کیمیاگر

پائولو کوئیلو) 

در واقع دارم حسی را مثل سانتیاگو تجربه می کنم ....باید از تموم عادت هام ... از همه ی چیزهای آشنایی که می شناختم... از همه باید دل بکنم....

سخته... ولی دوست دارم تجربه کنم.... می خوام وقتی چهار سال درس می خونم بتونم همه ی سختی ها را تحمل کنم .....با انگیزه... پر تلاش .... نه مثل ژله وارفته.... این چیزهاست که مطمئنم می کنه راه درستی را انتخاب کردم...

اگر شما به جای من بودید می رفتید رشته ای که دوست دارید توی یه شهر دیگه.... یا بهترین رشته توی شهر خودتون....بهم بگید قبل از این که دیر بشه....

روز خوش


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۸۵ساعت ۱۵:۳۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

خندید...اما تلخ

گفت : می خوام برم .

             گفتم  : نه .

            گفت  : ولی من باید برم . به من احتیاج دارند .

            گفتم  : نمی ذارم بری. اگر بری من چه کار باید بکنم ؟

            گفت  : بهم اعتماد کن . نمی خوام بهت آسیبی برسه.

            گفتم  : از اینجا  می ریم با هم. ولی تنها نرو.

         گفت  : من چیزیم نمی شه نگران نباش .

            گفتم  : چطور می شه نگران نبود. تو داری می ری . داری می ری جایی که سایه ی خطر حتی یه لحظه رهات نمی کنه .

   گفت: اگر نرم سایه ی مرگ روی تو می افته .

   نمی دونم شاید هم نگفت. شاید من فکر کردم می خواد بگه. آخه اون لحظه فقط به چشماش خیره شده بودم. موهای تنم سیخ شده بود ممکن بود هیچ وقت نبینمش ... .

     توی دستم یه طناب پوسیده بود و من چه امید عبثی داشتم که با اون طناب خودم را بالا بکشم ... به هر حال او می رفت بدون این که من بخوام ... می دونستم داره کار درستی می کنه ... می دونستم ... اما دلم راضی نمی شد ...نگران بودم ... نگران...

     گفتم : بذار من هم بیام تنها نرو ...یه دوره ی کمک های اولیه دیدم...



ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه ۲۴ شهریور ۱۳۸۵ساعت ۱۵:۳۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

ممنون...ممنون...ممنون

اين تنها جوابي بود که مي دم به هر کس که مي گه بهت تبريک مي گم . بالاخره نتيجه ها را دادند.

دردسريه کنکور.... تا وقتي مي خواي شرکت کني که با چه بدبختي بايد دفترچه پيدا کني و حواست باشه اشتباه نکني تو پرکردنش .....

وقتي ثبت نام کردي بايد همه ي کار و زندگي ات را بذاري کنار چون کنکور داري.....

کنکور که دادي بايد اضطراب داشته باشي ببيني اصلا مجاز مي شي يا نه.....اگر مجاز شدي بايد ببيني به کدوم دانشگاه مي رسي که البته بعيد مي دونم کسي با رتبه ي بالای ۱۵۰۰۰۰غير انتفاعي هم قبول بشه.....( بماند آن هايي که پشت دروازه هاي قطور کنکور لحاف و تشک انداخته اند و قصد ندارند حالا حالا ها بيدار بشن)

به سلامتي انتخاب رشته مي کني که جاداره اينجا از زحمت هاي بي دريغ تمام دکه داران عزيز تشکر کنم که با پولهاي داوطلبان عزيز تر( هر چه رتبه بالاتر مي ره وضعيت بهتر مي شه)
.
چقدر به فکر مردمند ...چه قدر انسان دوست...  بعد از کلی انتظار باز می رسی به یه وضعیت دو وجهی...شاد و گریان... البته من از دسته ی بسیار شاد هستم ... چون رشته  و دانشگاهی که دوست داشتم قبول شدم. ولی خوب  برای اون دسته ی گریان خیلی ناراحتم چون خیلی ها به اون چیزی که حقشون بود نرسیدند...قسمت جالب ماجرا را نگفتم هنوز.... این که  حالا قبول شدی همون رشته و دانشگاهی که می خواستی باید بری دنبال خرید کردن و آماده ی سفر شدن...داستانی داره این کنکور...دنباله دار..


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۱ شهریور ۱۳۸۵ساعت ۱۵:۳۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

چند روزی  حالم خیلی گرفته بود. فقط می اومدم میل ها و نظر ها را چک می کردم
بدون این که حوصله ی نوشتن داشته باشم. نظرات که البته زیاد بود... خیلی...بس که شما لطف دارید....

دلم گرفته است

تمام قفس های سرد شهر

به استقالم آمده اند

دارم یه کتاب می خونم از یه نویسنده ی هندی به نام آرونداتی روی که اسمش هست خدای چیزهای کوچک و ترجمه اش هم گیتا گرکانی انجام داده. کتاب جالبی است . دارم به نیمه ی کتاب می رسم. حس می کنم به فرهنگ هند چه قدر نزدیک شدم...وقتی این کتاب را می خونم با توصیفات زیبایی که داره حس می کنم دارم استا ، راحل ، آمو، کوچامو کوچولو را می بینم یا حتی ولوتا را که راحل توی تظاهرات کمونیستی می بیند...
 
انگار من هم کنار ماشین هستم وقتی آمو اخم می کند به راحل که دارد ولوتا را صدا می زند و آدامس بادکنکی اش را باد می کند....

من اسیر این روزهای بی جانم

با ماههایی ملتهب

نتیجه ها را ندادند  هنوز. همه نتیجه گرفتند به جز ما... خسته شدم.... مرتب زنگ می زنم به دوستام ...یا اونها زنگ می زنند که چی شد نتیجه اومد یا نه؟دیروز یکی از دوستهام زنگ زد گفت یکی از بچه ها گفته من گرفتم نتیجه رو. حقوق پیام نور قبول شدم... گفتم: من تازه سایت را دیدم... هیچ خبری نبود... گفت: نمی دونم...

زنگ زدم بهش( دوستی که گفته قبول شده حقوق): گفت داداش کوچیکم را فرستادم کافی نت... بعد از کلی اسم و فامیل پرسیدن و شماره ملی، شماره شناسنامه و الخ . گفته قبول شدم حقوق.... جالب این که به داداشه گفته خواهرت کدوم دانشگاه قبول شده... سراسری یا آزاد...حالا این نتیجه از کجا  پیدا شده یا اصلا شماره ملی به چه کاری می اومده دیگه با خودش....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه ۱۷ شهریور ۱۳۸۵ساعت ۱۵:۳۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)