X
تبلیغات
لحظه هاي آبي من

لحظه هاي آبي من

فردا

آفتاب می شوم

و

از حصار حصیری شیشه

 راه راه و موازی

بر قالی رنگ پریده ی اتاق

تا روی گل های پرزی

کشیده می شوم

 

آفتاب خواهم شد

و

بر عابران  معلق

بی بهانه

خواهم بارید

 

من

تنگ خواهم شد

 به اندازه ی یک دل

در شرجی مرداد

و

آوار می شوم

گرم و مرطوب

بر صورتی آفتاب سوخته

بر تنی داغ

 

من گم شده ام

در همین شهر

کنار همین معلق آشنا

و غربت واژه های مرا

هیچ رنگی ارغوانی نخواهد کرد

 

می دانم

واژه های بی رنگم

زیر آوار این غربت سربی

خواهد مرد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲ شهریور ۱۳۸۵ساعت ۱۵:۳۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

پرنده زخمی است

سرد است. باد می آید، باد سرد. پرنده زخمی است. آب نيست ، دانه هم . پرنده سردش شده . دلش لانه ی گرمش را می خواهد و صدای جيک جيک جوجه هايش را. خودش را به سختی روی زمين می کشاند. صدای گربه می آيد . پرنده می ترسد . جوجه هايش گرسنه هستند و لانه خالی از نگهبان!

    بال هايش را باز می کند به قصد پرواز، اما تنها آه سوزناک ودردآلودش به آسمان پرواز می کند. چشم های پرنده خواب آلود است، پرنده بيدار.

     باد می آيد، باد سرد . چشم های پرنده خواب است. پرنده ،هرگز فردا را نخواهد ديد… .   


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۷ مرداد ۱۳۸۵ساعت ۱۵:۳۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

.

درست لحظه ای که فکر می کنی همه چیز خوب و درست پیش می ره اتفاقی می افته که تموم ذهنیات خوبتُ به هم می ریزه . اون وقت این تو هستی که باید فوری خودتُ جمع و جور کنی و وضعیت ُ به حال عادی برگردونی.... تو این لحظه ها فقط خودت می تونی به خودت کمک کنی...نه هیچ کس دیگه....فقط خودت....

مونده بودم چه کار کنم... می دونستم منتظر تلفن منه تا بهش زنگ بزنم و جواب کنکور بهش بدم... یک ساعت گذشته بود از گرفتن نتیجه اش ...از دیشب منتظرم بود..... گوشی را برداشتم تا بهش زنگ بزنم و بگم قبولش نشده.... با زنگ اول گوشی را برداشت .ساعت 6:30 صبح بود.گفتم: سلام ....خوبی ... چه خبر؟

انگار نه انگار که خبر دست من بود..... گفت: چی شد؟

وحشتناکه توی لحظه ای که خودت خوشحالی بخوای به یه نفر دیگه خبر بد بدی.... به کسی که دوسال هم کلاس بودی .... شاید سخت تر هم باشد....

گفت: یعنی چی شده ؟

گفتم : ان شاالله کنکور آزاد...

وحشتناکه چیزی که خودت چندان قبول نداری به یه نفر دیگه توصیه کنی ... وقتی که ناراحتی هیچ کس  نمی تونه بهت کمک کنه... حتی ممکنه از حرفاشون .. از دلداری هاشون هم حالت بهم بخوره.... فقط یه این فکر می کنی که هیچ کس حرفتُ نمی فهمه... اون وقته که بغضت می ترکه...

گوشی را برداشتم. گفتم: سلام....چه خبر؟ چیزی شده؟

گفت: مطمئنی اشتباه نشده؟

گفتم : نه.... مشخصاتت درست بود...

گفت: چرا این جوری شد ؟.....

کنکور تمام شد.... به نظر نمی آد  اما به طور بدی خیلی وقت ها کنکور سرنوشت همه ما را تغییر می ده....برای من و همکلاسی هام که این طور شد.... راهمون از هم جدا شد ومعلوم نیست کی سر قرار ی که برای چند سال بعد گذاشتیم میاد....یا حتی چه طوری؟

امیدوارم سرنوشت خوبی بسازیم ... همه ی ما ....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ۱۴ مرداد ۱۳۸۵ساعت ۱۵:۳۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

 برگه ها را از کنار اتاق جمع کرد و داد دستم: گفت بیا آشغالاتُ جمع کن. به برگه ها که نگاه کردم . یخ زدم. برگه ها ی داستانم بود.

نمی دونم از شور و جوانی من بود یا از سطحی نگری و میانسالی رو به پیری او. شاید من زیاد بزرگش کردم

گفتم :این ها آشغال نیست. گفت: چه می دونم چیه جمعش کن تو دست وپا افتاده بود

آره شاید تقصیر خودم بود نباید می ذاشتم روحم زیر دست وپای بقیه له و لورده بشه. باید می ایستادم و می گفتم: نگاه کن به من . به برگه هایی که فکر کردی آشغاله . توی  این برگه ها روح من نقش خورده.

چه طور بعضی ها می تونند بدون دلیل قانع کننده ای همه چیزُ به بازی  بگیرند بدون توجه به مسایل با سطحی نگری هاشون به بقیه آسیب برسونندمگه می شه چیزی برامون مهم نباشه. اصلا اگر بخوایم همه چیز را به بازی بگیریم یه بازی مسخره که حتی خودمون هم ازش سر در نیاریم زندگی چه قدر احمقانه می شه نمی گم همیشه خشک وجدی باشیم نه... می گم همیشه بخندیم.... به اندازه گریه کنیم....بی موقع عصبانی نشیم...حتی بعضی وقت ها بحران ها را نادیده بگیریم تا بتونیم با دقت حلشون کنیم... یادمه چند سال پیشها وقتی با داداش کوچیکم دعوام می شد سعی می کردم گریه نکنم که البته فقط یکی دو بار جواب می داد اما حالا می دونم گریه ی به موقع چه قدر می تونه سبکم کنه.... حالا هر موقع که دلم بگیره گریه می کنم...هر موقع عصبانی می شم ... هر موقع اونقدر بغض می گیره تو گلوم که نفس کشیدن برام سخت می شه گریه می کنم.... آروم آروم اشک می ریزم... با این حال اگه لازم بدونم با صدای بلند  هم گریه می کنم.... گریه هیچ وقت برام نشونه ضعف نیست در واقع گاهی گریه کردن به آدم شهامت می ده ... نیروی دوباره جنگیدن.... گریه کن... اشک بریز ... نترس... نترس از این که تحقیرت کنن به خاطر این که از یکی از بزرگترین نعمت های خدا خوب و  به موقع استفاده می کنی... شکر کن خدا رو به خاطر این نعمت .... هر موقع گریه می کنی شکر کن....

"""""" از او پرسیدم برای خودش احساس تاسف نمی کند و او گفت:

-         بعضی وقت ها . صبح ها.در این اوقات من برای خودم سوگواری می کنم. به دور و بر وجودم ، به تنم دست می کشم. دستها و انگشت ها یم را که هنوز حرکت می کنند تکان می دهم و برای آنچه از دست داده ام سوگواری می کنم. به خاطر این مرگ کُند و بی سر وصدایی که در گیرش هستم، می گریم. و بعد از سوگواری دست می کشم.

-         شما درست همین کاررا می کنی؟!

-         اگر احساس کنم باید بگریم، می گریم. و بعد، روی همه چیزهای خوبی که هنوز در زندگیم وجود دارند تمرکز می کنم. به مردم خوبی که به دیدنم می آیند، به داستانها یا گزارشهایی که قرار است بشنوم. اگر سه شنبه است به تو فکر میکنم. زیرا که من و تو آدم های سه شنبه ای هستیم.

با نیشخند تکرار کردم :

-         بله آدم های سه شنبه ای.

-         مچ من بیشتر از این برای خودم دلسوزی نمی کنم. چند قطره اشک هر روز صبح کافی است!

      به مردمی که می شناختم فکر کردم ، به آنان که بیشتر ساعات بیداری شان را به غصه خوردن برای خود می گذرانند. چه خوبست که چنین افرادی هر روز کمتر برای خودشان دلسوزی کنند! چند دقیقه ی اشک بار را پشت سر بگذارند و سپس روزشان را شروع کنند. اگر موری شوارتز با آن بیماری هولناک می تواند چنین کند، پس....

     موری گفت:

-         اگر آن را هولناک بدانی ، فقط هولناک به نظر می رسد. هولناک است که می بینم جسم من آرام آرام از بین می رود و به هیچ تبدیل می شود و از سوی دیگر زندگی من هم شگفت انگیز است به خاطر آن همه دیدار هایی که با دوستان دارم و از مصاحبتشان لذت می برم.

 او با لبخند افزود: آیا کسی این قدر خوشبخت است؟

   اورا در صندلی چرخدار با تمام ناتوانی اش ، بررسی می کنم، ناتوان در ایستادن، شستشو، بالا کشیدن شلوار،

     خوشبخت....آیا او به راستی گفت خوشبخت....؟!""""""

"من و استاد و عشق

نوشته ی مچ البام

ترجمه ی صدیقه فخرالدینی (فخّار)"

همیشه بخند ... به موقع گریه کن... قدر اشکهاتُ بدون...بی خودی گریه نکن... تا بهت می گن چرا این کارُ کردی .... صبور باش ... می دونم که متوجه منظورم می شی .... تعادل... گریه ی زیاد روحتُ خسته می کنه.... افسردت می کنه .... همون طور که خنده ی زیاد و بی موقع روی شخصیت خودت از نگاه دیگران تاثیر می ذاره ....وقتی الکی بخندی هر کی دلش بخواد بهت برچسب می زنه... قدر خودت و اشک ها و لبخند ها تُ بدون..... همیشه.... از خدا بخواه که کمکت کنه و همیشه یادت بیاره که مواظبته... از خدا بخواه کمکت کنه تا یادت بمونه چه قدر براش عزیزی ... چه قدر برات عزیزه... ازش بخواه .... با تمام وجودت...

شاید اون برگه ها برای کسی که ندونه آشغال باشه ولی برای من تمام روحم بود... حتی اگر به نظر بقیه چیزی برای گفتن نداشته باشه.... روح من لابه لای نوشته هامه .... نگاه کن.....

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ مرداد ۱۳۸۵ساعت ۱۵:۳۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)