X
تبلیغات
لحظه هاي آبي من

لحظه هاي آبي من

.

فکر کردی کی هستی؟ خدا که بزرگتر و رحیم تر از خودش پیدا نمی شه راه شک کردن به وجود خودشُ باز گذاشته تا بتونی به یقین برسی. بعد تو آدمیزاد تا بهت می گن بالای چشمت ابروست سرخ می شی و می خوای زمین و زمان ُ به هم بدوزی. تا بهت می گن فلانی این جای کارت اشتباه بود. رگ های گردنتُ می کشی و می خوای بزنی تو گوش طرف که چی ؟که به من آدمیزاد که همه می دونن جایز الخطاست گفته اشتباه کردی. چه خوب بود همون لحظه فکر می کنیم باید بزنیم توی صورت منتقد اول از همه چند تا ذکر می گفتیم . بعد سکوت می کردیم مگه ائمه ی ما درباره ی عصبانیت نگفتند مگه نگفتند موقع عصبانیت نباید کاری کرد. خداییش تا حالا چند بار موقع عصبانیت کاری کردیم که بعدا" پشیمون نشدیم .چند دفعه؟ اصلا به یک می رسه؟ می دونم سخته شاید  از سخت هم سخت تر باشه ولی غیر ممکن نیست. هست؟  مهم اینه که  اگر موقعی که عصبانی هستیم یه دقیقه فقط یه دقیقه سکوت کنیم  ما برنده ایم چون یه قدم یه سمت موفقیت نزدیک شدیم

از همین حالا شروع کنید از عصبانیت های کوچکی که حتی ممکنه یه روز یادتون بره؟ موقع عصبانیت چند تا ذکر زیر لب بگید ؟ با خدا حرف بزنید ؟ از خدا بخواید که آرامتون کنه .از خدا بخواید صبورتون کنه؟ بگید خدایا از بدی دورم کن ! از خشونت! از تکبر! از هر چیزی که منُ از تو دور می کنه! اون وقت آرو میشید!

مهم نیست کی جواب طرف مقابل را می دید  برای دعوا هیچ وقت دیر نیست. همیشه می شه بحث کرد اما برای آشتی کردن وقت به اون اندازه نیست. تازه بعضی وقتها ممکنه توی عصبانیت چیزهایی بگیم که هیچ وقت از ذهن دیگران پاک نشه!

صبور باشید وآرام.....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ۳۱ تیر ۱۳۸۵ساعت ۱۵:۳۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

.

آه ...شرمم باد .... شیرین بانوی من ... شرم باد مرا ... که هرگاه به تو نگاه کردم بر خود لعنت فرستادم ...مگر نه من همان بودم که همیشه گفتم باید موقع غم، وقتی به تو احتیاج دارد کنار عزیزت باشی...مگر همان نبودم ...پس چه  شد مرا .... از چه ترسیدم....شیرین بانو ....از چه... از سرزنش دیگران... از نمره ی کم... چه شد مرا ...شیرین بانو....چه می شد اگر به جای 19 نمره ی 14 می آوردم..... شیرین بانو... با مهربانی ات چه کنم .... شرمنده ام می کند ....مهربانم .... نمی دانم ....شاید اگر بیشتر اصرار می کردم مرا با خود می آوردند ....می آوردند تا کنارت باشم ... تا کمک کنم ترا ... تا وقتی می گریستی تکیه گاهت می شدم....شیرینم ....تو چه بزرگواری .... تو چه بزرگی ... تو ... چه بگویم ... مهربانم ....من چه حقیر می شدم در برابرت . وقتی لبخندت را بی دریغ نثارم کردی.... وقتی من که آمده بودم تا کنارت باشم به جبران قصوری که شاید همه از من نبود...خواستم  تا درباره ی شَهرت بنویسم ... شهری که فراموش شده ...تو کنارم بودی...تنهایم نگذاشتی ... آه شرمم باد... وقتی از سر کار  بر می گشتم ..دست و صورتم را که می شستم .... این تو بودی که لیوان شربت را به من می دادی و می گفتی بیشتر نخور تا اشتها داشته باشی برای ناهار... وتو چه مهربانی ...و نگاهت همراهم بود در تمام سفر ...همانطور که چشم نگران تا بعد از رفتن من هنوز در چارچوب در ایستاده بودی...مهتابم ...نمیدانم ...نمی خواهم تقصیر را گردن دیگری بیاندازم شاید اگر یک ربع زودتر می رسیدم  مرا جا نمی گذاشتند یا هر طوری که بود راضیشان می کردم تا مرا با خود بیاورند...

 روزت مبارک شیرین بانو .... این روز شایسته ی توست با تمام  مهربانی ات....

                      تقدیم به خاله ی مهربانم فرنگیس

                            ،

                             به مادرم، نشانه ی مهربانی اش

                         و

                              به تمام زنانی که مهربانی شان را ازدیگری دریغ نمی کنند


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۶ تیر ۱۳۸۵ساعت ۱۵:۳۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

تمام شد...

در سالن را که بستم احساس کردم سبک شدم مثل این بود یه بار سنگین را زمین گذاشته ام.تمام شده بود…بالاخره راحت شده بودم ….اونقدر خوشحال بودم که دوست داشتم تمام راه را از حوزه ی آزمون تا در دانشگاه چمران بدوم…یا حداقل پیاده برم…بیش تر از اون که فکرش را بکنید احساس سبکی می کردم … نمی دونم تا حالا براتون پیش اومده که خوشحال باشید اما چون نمی تونید از حس قشنگی که دارید برای دیگران بگید به یه لبخند که هر لحظه ممکنه به قهقهه تبدیل بشه اکتفا کنید و دعا کنید که یه نفر پیدا بشه براتون جک تعریف کنه تا بتونید یه مقدار کمی از اون انرژی شاد را تخلیه کنید….البته یه مقدار راه که رفتم فکر کردم بهتره با اتوبوس برم تا در دانشگاه چون ممکن بود تا اونجا تصعید بشم …با این که از اون آدمهایی نیستم که خودمُ تو خونه حبس کنه تا ۱۶-۱٧ساعت درس بخونه و اگر یه روز ۱۰ ساعت درس می خوندم دیگه انرژی برای ادامه دادن نداشتم  ولی به هر حال به اسم درس خوندن برای کنکور از یه سری تفریح ها دست کشیده بودم …مهمترینش کتاب هایی بود که به قفسه ی کوچک اتاقم اضافه می شد بدون این که وقتی برای خوندنش داشته باشم...حالا دیگه می تونم بدون عذاب وجدان فیلم هایی که دوست دارم  ببینم یا حتی داستان بنویسم...نمی دونم نتیجه چی می شه ؟ اما امیدوارم خوب باشه ؟ هر چی باشه تلاش من فقط برای همین سال آخر یا یکی دو ماه آخر نبوده ؟ دوازده ساله که دارم درس می خونم هر چند نظام آموزشی ما فقط نتیجه ی کنکور و امسال برای اولین بار معدل سال سوم را در نظر می گیره و بقیه ی تلاش ها ....

     دستهامان کوچک امّاپرکار. سينه هامان پر راز. سرهامان پر زانديشه ی پاک.آسمان پايين است وزمين آن بالا. کودکی را درپس کوچه ای ازسن بلوغ گذرانديم وسر کوچه ی بعد  کوچه ای پرازچاله و گود به اميد پلی که گذر ما باشد تا کوچه ی بعد منتظر ماندیم امّا، هیچ دستی نبود یاریگر ما. خیلی ها ماندند و آن ها که گذر کردند دل هاشان پژمرده، سرها شان پاک از اندیشه و دستهاشان   خشک و بی حاصل چون برهوت.                                   

 آسمان بالا رفت و زمین این پایین. کوچه ی بعد سخت تراز کوچه ی قبل.دستهای بی حاصل کوچه را پر کردند از برگ های خزان. برگ ها تابلوی زیبای بهار را پوشاندند و زمستانش کردند.                                                  

     دستهای بی حاصل آینه ی ما خواهند شد گر دستی نباشد که ما را از پس این کوچه ی سخت بگذراند و به بلندای بهاری سر سبز برساند که همه خوشحالند سبدهاشان پر فکر، اعداد می میرند. دستها پر کار و دل ها پر از شوق رسیدن به بهار.                                               

  دست یاریگر به کمک ما بشتاب... .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ۱۷ تیر ۱۳۸۵ساعت ۱۵:۳۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

نقش زیبای عدالت

اين متن را برای پرسش مهر فرستاده بودم هر چند اول بی مقدمه شروع کردم ولی خيلی خوشحالم از نوشتن اين متن. شايد مهمترين فايده اش سبک شدن خودم بود....              

                                                       نقش زیبای عدالت 

    مسیح را به صلیب کشیدند و نیمه ی چوبین ترازوی عدالت را برافراشتند.

    در حالی که نیمه ی برنده ی شمشیر نماد عدالت  را در خاک مدفون کردند. دسته اش را نقش عدالت زدند و در بازار  بردگان به حراج گذاشتند.

     ای تجسم عدالت ! چه بگویم از نامردمانی که عدالت را دست مایه ی ظلم شان کردند.همان ها که بر فرق شکافته ات قسم یاد می کنند و حق مظلومان را زیر پا لگد مال می کنند. از آنان که تو را نمی شناسند و مشعل ظلم  عدالت نماشان آمال مردمی شده که روحت را نشناختند.

     آه که کوفه چه قدر نزدیک می شود و بوی متعفن نا عدالتی  نزدیک تر...

          چه بگویم !!!

     ای تجسم عدالت

خسته ام از این ریای نا بکاران و بوی متعفن شان . چه بگویم که تو خود شاهدی که ارواح پاک و بی آلایش را چه ارزان می فروشند و ترازوی بی عدالتی را چه گران!!!

     ای پیشوای عدالت

خسته ام ! از رویای محال نمای گل های پژمرده ای که نقش جاده ی بیت المقدس می شوند.

     ای روح عدالت که این کلمه ی زرین با نام زیبای تو آغاز می شود

خسته ام ! از  عدالت نقشی که مغز م را کویر خواهد کرد درست مثل بزرگترین بیابان دنیا!

      آه بیزارم از تو ای عدالت دروغین که مشعل دارانت حتی نمی دانند چند نقطه داری! بیزارم! بیزارم از رنگ فریبنده ات ! بیزارم از آنان که بند پ ذهنشان بی هیچ تبصره می خواهد به ذلتمان بکشد.

      بیزارم از تو ای بند پ ! بیزار ! بیزارم از تو که روح عدالت را کُشتی و جان خسته ام را خسته تر کردی ! از تو  که نا لایقان را بر شایستگان ترجیح دادی و خوبان را راهی دیار غربت... .

دوستت دارم ای عدالت و ای تجسم عدالت که مرزی نباشد میانتان که نامت چیست جز زیباترین نقش عدالت.کاش از فرق شکافته ات خون جاری می شد و تمام نا عدالتی ها را می شست. کاش فرزندت که او را منجی  بشریت نامیدند زود می آمد. زود ! خیلی زود!

        ای فرزند عدالت راستین !

منتظرت هستم تا بیایی . تا پاک کنی جهان را از تندیس بی عدالتی.

و آرامش را هدیه کنی به جهان و شایستگان ...

    آه که  ضجه ی مظلومان چه دلخراش است و زجر آور  و فریاد داد خواهی مظلومان چه زیبا و شوق آور .

    آن زمان که تندیس نا عدالتی به خاک کشیده شود برای بار پنجم...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۵ تیر ۱۳۸۵ساعت ۱۵:۳۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

.

سکوت من

پر از ترانه می شود

پر از صدای لحظه ها

فقط

باورم بکن

تو ای صدای بی صدا

اگر تو باورم کنی

سکوت من

تمام می شود

شکوه باورت

دوباره در وجود من

شکوفه می زند

بهار می شود

فقط

تو ای صدای بی صدا

فقط تو باورم بکن


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۲ تیر ۱۳۸۵ساعت ۱۵:۳۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)