X
تبلیغات
لحظه هاي آبي من

لحظه هاي آبي من

.

انگار

گم شده ايم

ميان حجم های هندسی

بی هيچ راهنما

که ما را رهنمون خواهد شد؟

به ابديت

به نور

به راهی مشرقی

که تمام حجم ها

 در برابرش خط راست می شود...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۵ساعت ۱۵:۳۱ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

حسرت

نشسته بود پشت پنجره و کتاب فارسی روبرویش باز بود.

     مامان از آشپزخانه صدا کرد: امیر . اون پنجره رو ببند و شعر حفظ کن تا ازت بپرسم.

     زل زده بود به کوچه.به بچه ها که توی کوچه می دویدند و عرق از سر و رویشان می ریخت. دلش می خواست او هم می دوید توی کوچه و با بچه ها فوتبال بازی می کرد.

       مامان دوباره صدا کرد :امیر ، بیا تا ازت شعر بپرسم؟

       برای بار آخر به کوچه نگاه کرد.آرام پنجره را بست و بعد چرخ ویلچرش را به طرف آشپزخانه حرکت داد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۵ساعت ۱۵:۱۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

در سکوت یک روز پاییزی

 بهار شدم

دویدم

تمام راه را

افسوس!

سراب بود

بی آنکه تابستان باشد

بی آن که زاده ی کویر باشم

به سراب رسیدم

لب های ترک خورده ام

بی آب لرزید

          در سراب غرق شدم

به ساحل رسیدم

بی آن که غریق باشم

به افق دوخته شدم

         با سنجاقی از پر و الماس

بی آن که خورشید باشم

در ظلمت درخشیدم

بی آنکه جواهر نشان باشم

از دور پیدا شدم

بی آنکه گم شده باشم

سفر کردم

بی آن که جاده ای پیموده باشم

به مقصد رسیدم

بی آن که  از مبدایی آمده باشم

به کاخی رسیدم

بی آن که از کوخی آمده باشم

بارانی شدم

بی آنکه ابری بر سرم سایه بان باشد

چمدانم را باز کردم

بی آن که روزی بسته باشم

 و در سکوت یک روز پاییزی

دوم بار  بهار می شوم... .

                    


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۷ خرداد ۱۳۸۵ساعت ۱۵:۱۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)

خط تیره

مرد دستی به سر بی مویش کشید.نگاهش را از پنجره ی سبز رنگ اتاقش گرفت.  به اطراف نگاه کرد.  یه اتاق سفید،درد،سرفه ، کابوس، انتظار ، تنها چیزهایی که سهمش شده بود از خاکریزهایی که پاهاشُُ  به یادگاربرداشته بود .حالا او هم مثل بقیه یه خطِ تیره شده بود لا به لای صفحه های تاریخ.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۷ خرداد ۱۳۸۵ساعت ۱۵:۱۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : نظر(0)