X
تبلیغات
بهار ِ بی‌قرار

لحظه هاي آبي من

بهار ِ بی‌قرار

یکم-
 اینجا به تمام شدن سال هفتم نزدیک می‌شود. حدود هفت سال اینجا قرار ِ بی‌قراریهایم بوده است، تمرین نوشتنم، شمارش بی‌قرار لحظه‌های نا‌معلومی که انتظارش را کشیده‌ام. اینجا همیشه من است که میان پیچ و خم زندگی راه می‌رود و سعی می‌کند آگاهانه صادق باشد، خودش باشد و رنگ و لعاب فکرش سطح براقی باشد که با سوهان زدن خودش ایجاد شده است. اینجا یافتن کلمات جدید و خوش آهنگ بوده است از کیسه‌ی کلماتی که به گوش ‌شنیده و به چشم دیده. اینجا تمرین ساده نوشتن بوده است و این متن شاید نشان بدهد چه‌قدر ناموفق بوده‌ام در این هفت سال که ساده و روان بنویسم و مدهوش آهنگ و چینش کلمات نشوم. اینحا با تمام نقصهایش، با تمام متنهای کاملش، با تمام شعرهای سوهان نخورده‌اش، با تمام لحظه‌های اشک‌بار و شادی‌آورش بخش مهمی از زندگی‌ام بوده است که البته نتوانسته‌ام بخش مهمی از لحظه‌ها و حسها را در آن ثبت کنم. اینجا سهم لحظه‌های آبی من بوده است، لحظه‌های خلوت من با من.
 دوم-
کاری که شروع کرده‌ام در محتوا تجربه‌ی بسیار خوبی است و من را با آدمهای مهربان و فهمیده ای آشنا کرده است اما در ظاهر ماجرا شبیه ورود یک آدم فضایی به سیاره زمین است بین آدمهای فضایی که شبیه زمینی‌ها رفتار می‌کند.
سوم-
دلم تنگ اینجا بود اما کسی هم منتظر نبود.
چهارم-

بهار خسته
بر نیمکت پارکها نشسته
پاهایش را تاب می دهد
وقتی که تو نیستی


شمس لنگرودی-نتهایی برای بلبل چوبی

+ نوشته شده در سه شنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت ۲۰:۰۹ توسط سمیرا سلطانی دسته : روایتی از حالم نظر(4)