X
تبلیغات
سالهای بی‌قراری-31

لحظه هاي آبي من

سالهای بی‌قراری-31

 چرا هیچ جا خوب نیستم. چرا ادای آدمهای حالِ خوب را درمی‌آورم. انگار که لبخندم عمیق نیست، واقعی نیست. انگار چیزی ته ذهنم مثل یک موریانه‌ی پیر -اگر موریانه‌ها هم پیر بشوند البته- دارد مغزم را می خورد. انگار چیزی در من تغییر می‌کند این روزها که نمی دانم چیست. یک دلشوره‌ی عجیب و غریب نمی گذارد حال‌ِ خوب در من دوام داشته باشد. امروز که بدخواب شده‌ام این روی غم‌انگیز وجودم خودش را تحمیل کرده است و گاه بیگاه سرک می‌کشد و می‌گوید: ببین! خوب نیستی. چیزی این بیرون تو را اذیت می‌کند. چیزی که به زبان نمی‌آید، به چشم دیده نمی‌شود، به دست لمس نمی‌شود، به بینی فهمیده نمی‌شود، تلخی اش را زبانت حس نمی‌کند و صدای شکستنش را گوشی نمی‌شنود. قلبم مثل یک کهنه‌ی خیس که توی مشتت فشار بدهی فشرده می‌شود و کسی نیست. کسی که کهنه‌ی خیس را از مشت بسته‌ات بردارد، به آفتاب برساند، خشکش کند و تا شده و اتو کرده به تو برگرداند. 

+ نوشته شده در جمعه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت ۱۴:۰۲ توسط سمیرا سلطانی دسته : روایتی از حالم نظر(0)