X
تبلیغات
بی‌قراری‌ها-27

لحظه هاي آبي من

بی‌قراری‌ها-27

 می‌گوید نگران بودم ولی نمی‌تونستم نگرانی‌ام رو منتقل کنم. حالا که گفتی تموم شد خیالم راحت شد. ایشالا دفاع هم به خوبی و خوشی تموم می‌شه. بعد از این مکالمه فکر می‌کنم این روزهای سخت که با دلخوری من از خودم، از دانشکده، از دانشگاه، از در و دیوار خانه و از هر چه هست در این جهان که به میل من نیست تمام شد چه‌قدر دیگران را نگران خودم کرده‌ام. چه‌قدر با هر بار گفتن« من به فارغ‌التحصیل نشدن هم فکر کرده‌ام استاد!» راهنما را نگران کرده‌ام از این که بزنم به بی‌خیالی و چه‌قدر خودم هم نگران بودم بابت این بی‌خیالی که هر لحظه نزدیک به خودم حس می‌کردم. چه‌قدر در این تمام شدن ناخوشایند خوشی بود امروز برایم. امروز که می‌گویم یعنی همین چهارپنج ساعت پیش که از صبح تنم به قد و قواره‌ی صندلی درآمده بود. و حس این که به فارغ از تحصیل شدن نزدیک می‌شوم و حس این که کارم را می‌توانم با حوصله بعد از دفاع مرتب کنم اگر خدا بخواهد و بشود آن طور که دلم می‌خواهد و آن تحلیلهای ننوشته را اضافه کنم خوب است. چه قدر حس خوبی است.
پ.ن. دفاعم هفته‌ی دیگه است ولی روزش مشخص نیست. راه دوری‌ها بساط رو جمع کنند که بعداً نگن نشد و این حرفها. نه این که خیلی کارم شاهکار  و باب میلمه دوستم دارم همه باشن حداقل دور همی بخندیم یه خرده. :)

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۹۱ساعت ۰۰:۲۵ توسط سمیرا سلطانی دسته : روایتی از حالم نظر(2)