X
تبلیغات
بی‌قراری‌ها-24

لحظه هاي آبي من

بی‌قراری‌ها-24

مثل روزهای قبل از کنکور ارشد شده‌ام. با همان خستگی، با همان حس بد به صندلی و با همان حال بد نیاز بدن به فیلم. بله، به فیلم. چشمهایم بی‌سو می‌شوند وقتی فیلم نمی‌بینم. درد تمام بدنم بی‌تابم می‌کند، بند نمی‌شوم روی صندلی. یک سؤال را می‌خوانم، توصیف می‌کنم، چند دقیقه راه می‌روم در قسمت طولی خانه و بعد سؤال دیگر. بعد همان حال بی‌تابی، اشتباه کردن عددها، پا کوبیدن مداوم به سطح زمین؛ بعد همان حال بد و احساس روی میخ نشستن وقت کار. مثل همان روزها شده‌ام، با همان امید و امیدواری و ناامیدی. فقط نباید بروم سالن مطالعه، فقط احساس تنهایی می‌کنم در این درد که هیچ کس وضعیتش شبیه الآن من نیست از دوستان و آشنایان. آن وقتها گاهی آن قدر غرق آرام کردن دیگران می‌شدم که یادم می‌رفت پس این ذهن خسته‌ی خودم چه می‌شود؟ حالا هم انگار باید از خودم دیگری بسازم تا این چهارشنبه برسد، تا تاب بیاورم، کم نیاورم، و کار را برسانم؛ باید از خودم دیگری بسازم، راه‌حل بدهم، امیدواری بدهم، باید خودم نباشم تا قدرت پیدا کنم و بتوانم به خودم امید بدهم که همین روزها، روز موعود می‌رسد و باز هم مثل همیشه آن لحظه‌ی خیلی تاریخی به یک لحظه‌ی احمقانه تبدیل می‌شود. پس این چه رنجی است که به خودم می‌دهم؟ وقتی می‌دانم لحظه‌ها را ما خاص می‌کنیم، ارزش می‌دهیم، بزرگ و کوچک می‌کنیم، این چه رنجی است که به خودم می دهم؟ همیشه زندگی ساده‌تر و مضحک‌تر از آن است که یک ذهن تصور می‌کند. نیاز بدنم به فیلم برای آن است که بتوانم فراموش کنم این فکر را که همه چیز در نهایت خیلی ساده و مضحک می‌شود، نیاز بدنم به فیلم حس تخیلم را تقویت می‌کند تا از یک اتفاق ساده یک دنیای بزرگ بسازم. و از یادم برود که همه‌ی اینها را من ساخته‌ام، همه‌ی این آرزوها را من بزرگ کرده‌ام. در تمام این سالها همیشه خودم را در چنین لحظه‌ای دیده‌ام که چه حرفهایی می‌زنم، چه طور از خودم دفاع می‌کنم و بعد در سایه‌روشن زندگی‌ام آدمهایی را در مراسم دفاع کم و زیاد کرده‌ام. در تمام این سالها شبیه این لحظه‌ها را برای خودم ساخته‌ام. این افتخار احمقانه برای چه می‌اید؟ برای محک زدن داوری که هیچ وقت قبولش نداشته‌ای بعد آن قدر شرایط مضحک و کمدی است که باید از شنیدن اسمش به عنوان داور خوشحال بشوی، آیا این افتخار برای چنین داوری است؟ این افتخار احمقانه از چه می‌آید؟ از این که دوستانی منتظرند ببینند بعد از یک سال که خودم را حبس خانه کرده‌ام چه می خواهم تحویل بدهم به این جامعه‌ی دانشگاهی؟ این ترکیب چه‌قدر خنده دار است. این افتخار احمقانه از چه می‌آید؟ از تصور خودم به عنوان کسی که در لحظه‌های شکست آدمها، امیدوار بوده است به پیروزی؟ این افتخار از چه می‌آید؟ این توهم و تصور از چیزی که یک سال و نیم زندگی ات را گذاشته‌ای برایش قرار است کدام خشت را بالا ببرد، دیواری بسازد یا حصار ایمنی باشد یا آلاچیقی برای حرف زدن آدمها؟  این افتخار از چه می‌آید و من برای چه این طور خودم را رنج می‌دهم که چرا هیچ وقت در حصار هیچ زمان و مکانی من نمی توانم کار باب میل بلندپروازم تحویل بدهم؟ این افتخار احمقانه مرا به کجا می‌برد وقتی می‌دانم همه چیز تخیلی است؟ مرا به کجا می‌برد؟

+ نوشته شده در یکشنبه ۸ بهمن ۱۳۹۱ساعت ۱۷:۵۶ توسط سمیرا سلطانی دسته : روایتی از حالم نظر(2)